داستان کوتاه "رز"

-«الان باید حدوداً... اولین بار که خانم شما اینجا آمد فکر کنم گفت دو سالی از آدم‌ربایی گذشته» صدای پشت خط جوان به نظر می‌رسید «نمی‌دانم دقیقاً چه سالی بود؛ 83 یا 84؟»
-«آدم ربایی؟»
-«بله، خانمتان همه ماجرا را برایم تعریف کرد. گفت که پلیس دیگر ناامید شده و کارآگاه خصوصی‌ای که گرفته‌اید "آن را" لازم دارد.»
-«منظورتان عکس است؟»
-«بله، "پیش‌بردن‌سن!"»
-«پس شما می‌توانید باز هم این کار را ادامه دهید؟»
-«اولش کاری پدر درآری بود. همه اجزا را باید خودمان طراحی می‌کردیم. اما از وقتی که برای دندان‌ها، جابجایی لب‌ها، رشد غضروفی در بینی و گوش و چیزهایی مثل این الگوریتم‌هایی پیدا کردیم دیگر آسان بود. فقط باید با بالا رفتن سن به هربافتی به اندازه معین چربی اضافه می‌کردیم تا تصویر تقریباً خوبی از صورت در آن سن به دست بیاید. البته بعد از امتحان کردن چند جور مدل مو و روتوش کردن تصویر. آن روزها چاپگرها مسخره بودند.»
-«و شما همین‌طور به بزرگ کردن کوین ادامه دادید؟» مکثی کرد تا آن اصطلاح را به خاطر آورد. «... پیش‌بردن‌سن!»
-«هرسال، دقیق مثل ساعت در روز بیستم اکتبر، البته این آخری‌ها اصلاً قابل مقایسه با کارهای اولیه نیستند. ما با وجود کامپیوتر، حالا سه‌بعدی کار می‌کنیم. تمام سر می‌تواند بچرخد و اگر شما نواری از حرف زدن یا شعر خواندن بچه داشته باشید حالا برنامه‌ای هست که صدا را به مرور سن بزرگ می‌کند و با لب‌ها تطابق می‌دهد. شما جوری انگار حرف زدن را به او یاد می‌دهید؛ بعد او می‌تواند هرچیزی را که شما بخواهید بگوید. منظورم همان "سر" است.»
صدا منتظر ماند تا او چیزی بگوید.
-«می‌خواهم بگویم. آقای گریرسون، برای ما واقعاً جالب است که شما امیدتان را به این که پسرتان روزی پیدا شود از دست نداده‌اید. آن هم بعد از این همه سال!»
مرد هنوز داشت حرف می‌زد. تلفن را قطع کرد. آلبومی که امیلی عکس‌های «پیش‌بردسن» را در آن چسبانده بود روی میز آشپزخانه باز بود. باز روی صفحه‌ای که لوگو و تلفن شرکت «گرافیکی کامپیوتری کرسنت» کنار عکسی چاپ شده بود. پسرش در عکس پانزده یا شانزده ساله به نظر می‌آمد.
آلبوم قرمز را شب پیش پیدا کرده بود. بعد از مراسم تدفین زنش. بعد از آن مراسم خلوت و غمگین، بعد از این که از عزاداران در خانه خواهر زنش با چیپس و نوشابه پذیرایی حقیرانه‌ای شده بودند. تنها رسیده بود به خانه و برای این که جوری خود را از افسردگی رها کند کشوی امیلی را که زیر تختشان بود بیرون کشیده بود، زانو زده بود جلوی کشو، دست کشیده بود روی لباس راحتی امیلی که عبور سال‌های دراز لکه‌های قهوه‌ای رویش انداخته بود. عطر یاسمنی را که در لباس شب کهنه او هنوز باقی بود فرو داده بود. دست کرده بود لای ساتن‌ها و مخمل‌هایی که با ظرافت تا شده بودند، از لای پارچه‌ها دستش خورده بود به چیزی در انتهای کشو و آلبوم را پیدا کرده بود.
اول نفهمیده بود که عکس‌ها مال کیست. صورتی که با ورق زدن هرصفحه جوان و جوانتر می‌شد، کم‌کم مشکوک شده بود و بعد در آخرین صفحه آلبوم قرمز، موهای شانه شده و خنده ظریف پسر کوچک را که از درون یک عکس مدرسه‌ای داشت راست به او نگاه می‌کرد، شناخته بود.
به امیلی فکر کرد که در تمام این سالها، پنهانی ماجرای «پیش‌برد سن» را دنبال کرده بود، هرسال روز تولد کوین عکس جدیدی به بالای عکس قبلی اضافه کرده بود. تهوع تا گلویش بالا آمد. نفس عمیقی کشید. دلش می‌خواست جوری از این کار امیلی دفاع کند. به خودش گفت: «خوب این هم یک جور نگه داشتن خاطره بوده.»
بعد به خودش فکر کرد. به خودش که هنوز نمی‌توانست قیافه ساعت سبز روی دیوار آشپزخانه را فراموش کند، وقتی یادش آورده بود که پسرش الان دیگر باید به خانه رسیده باشد. هنوز نمی‌توانست صدای خشن باز شدن قفل را فراموش کند وقتی در را باز کرده بود تا ببیند آیا پسرش دارد از پیاده‌رو سلانه سلانه به خانه می‌آید یا نه. همیشه این لحظه یادش بود که از در رفته بود روی ایوان و درست در انتهای شعاع دیدش اولین پرتو چراغ قرمز چشمک‌زن را دیده بود؛ مثل گلی که از توی سایه‌ها پیدا و پنهان شود.
به خودش فکر کرد که در آن لحظه کوتاه و نامطمئن، چراغ قرمز را گل رزی تصور کرده بود. رز قرمزی که تابش نور خورشید در حال غروب آن را وسوسه‌انگیزتر کرده و کم‌کم در سایه کم‌رنگ نارون‌های قرمز پوست انداخته‌ای که دو طرف خیابان را خط کشیده‌اند فرو می‌رود. چرخیده بود به سمت چراغ قرمز و به جای چراغ، گل‌های «بلوگرل» را دیده بود که چطور به نرده‌ها پیچیده‌اند. عمداً خیلی آهسته از پله‌های چوبی به سمت در حیاط پایین رفته بود. انگار مردمی که داشتند به سمت خانه آنها می‌دویدند و صدایش می‌زدند هیچ ارتباطی با او ندارند. به هیچ چیز فکر نکرده بودند و فقط گذاشته بودند این کلمه در ذهنش تکرار شود: رز، رز، رز! ■

داستان کوتاه "گل سرخ"

صدای پشت خط جوان به نظر می‌رسید، می‌گفت: «باید حدوداً ... اولین بار که خانم شما اینجا آمد، فکر کنم گفت دو سالی از ماجرای آدم ربایی گذشته. چه سالی بود؛ 83 یا 84؟»
«آدم ربایی؟»
«بله، خانمتان همه ماجرا را برایم تعریف کرد. گفت که وقتی که پلیس‌ها ناامید شدند و ول کردند کارآگاه خصوصی استخدام کردید که دنبال بچه بگردد. می‌گفت کارآگاه آن‌ها را لازم دارد.»
«عکس را می گویید؟»
«بله، تصاعد سن!»
«شما هم این کار را ادامه می‌دادید؟»
«اولش خیلی ناجور بود. همه رمزها و معادلات را باید خودمان طراحی می‌کردیم. بله، اما وقتی لگاریتم دندان‌هایی جلو آمده که باعث جابجایی لب‌ها می‌شود، سفتی غضروف‌های بینی و گوش و چیزهایی مثل این را پیدا کردیم دیگر کاری نداشتیم جز آن که فقط با بالا رفتن سن به هر بافتی به اندازه معین چربی اضافه کنیم، تا تصویر نسبتاً مناسبی از صورت در آن سن به دست بیایید. البته بعد از این که چندین مدل مو را امتحان کردیم و عکس را از روتوش در آوردیم. تصویر مقبولی شد. آن روزها چاپگرها خیلی ضایع بودند.»
«و شما همین طور به روزآمد کردن کوین ادامه دادید؟»
مکثی کرد تا اصطلاح را به خاطر بیاورد.
«... تصاعد سن کوین!»
«هر سال درست مثل ساعت کوک شده. روز بیستم اکتبر.
البته  این کارهای تازه با قبلی‌ها قابل مقایسه نیست. حالا روی صفحه مونیتور کامپیوتر، با برنامه سه بعدی کار می‌کنیم، تمام سر می‌چرخد. اگر نواری از حرف زدن یا آواز خواندن بچه داشته باشید، برنامه ای هست که صدا را به مرور پیرتر می کندو با حرکت لب تطبیق می‌دهد. طوری که انگار حرف زدن یادش می‌دهید؛ بعد می‌تواند هر چیزی که بخواهید بگوید، سر را می گویم.»
صدا منتظر بود تا او چیزی بگوید.
«آقای گرایرسون، می‌خواهم بگویم، برای ما جالب بود که شما دو تا امیدتان را از دست نداده‌اید که پسرتان را یک روزی پیدا می‌کنید آن هم بعد از این همه سال!»
 مر  د هنوز حرف  می‌زد که او تلفن را قطع کرد. آلبومی که امیلی عکس‌های طرح تصاعد سن پسرشان را توی آن چسبانده بود روی میز آشپزخانه باز بود، صفحه ای که نشان و شماره تلفن شرکت گرافیک کامپیوتری کرسنت در حاشیه آن به چشم می‌خورد. پسرش در عکس، پانزده شاید هم شانزده ساله به نظر می‌آمد.
آلبوم قرمز را شب پیش پیدا کرده بود، بعد از مراسم تدفین زنش. بعد از مراسم حزین و پذیرایی محقرانه ای که در خانه خواهر زن کنسش با چیپس و نوشابه گازدار از مهمان‌ها به عمل آمد. آبرو ریزی بود. تنها رسیده بود به خانه و برای این که جوری خود را از افسردگی رها کند جلو جعبه جهاز امیلی که پای تختشان بود، زانو زد، درآن را باز کرد، با انگشت لباس راحتی ابریشمی را بازی می‌داد که از شدت کهنگی به رنگ قهوه ای می‌زد. عطر یاسمن مانده ای را به مشمام می‌کشید که لای لباس شب کهنه او هنوز باقی بود. دست کرده بود لای ساتن و مخمل که با ظرافت تا شده بود. زیر پارچه‌ها را که می‌گشت آلبوم را پیدا کرده بود.
اول نفهمید که عکس‌ها مال کیست، صورتی که در هر صفحه رشد می‌کرد و به جوان بالغی تبدیل می‌شد. جوان و جوان‌تر، طولی نکشید که مشکوک شد و بعد در آخرین صفحه آلبوم قرمز، موهای شانه شده و خنده ملیح پسرک را به جا آورد که از عکس مدرسه ای به او نگاه می‌کرد.
به امیلی فکر می‌کرد که در تمام این سال‌ها، ماجرای تصاعد سن کوین را پنهانی دنبال کرده بود، هر سال روز تولد کوین عکس جدیدی روی عکس سال قبل اضافه می‌کرد. تهوع لرزاننده ای در گلویش شکست. نفس عمیقی کشید. در دفاع از کار امیلی با خود گفت، این هم یک جور حفظ خاطره بوده.
هنوز نمی‌توانست ساعت سبز روی دیوار آشپزخانه را فراموش کند، که اولین بار به یادش آورده بود که پسرش باید به خانه رسیده باشد. هنوز صدای خشک زبانه قفل را فراموش کند که در را باز کرده بود تا ببیند آیا پسرش در پیاده رو سلانه سلانه می‌آید یا نه. همیشه یادش بود که از در رفت توی ایوان و درست در انتهای شعاع دیدش اولین لرزش چراغ قرمز چشمک زن را دیده بود؛ مثل گلی که توی سایه پیدا و پنهان می‌شد. فکر کرد که در آن لحظه کوتاه و نامطمئن، چراغ قرمز را گل سرخی تصور کرده بود که در آفتاب دم غروب کم کم در سایه کم رنگ نارون‌های قرمز پوست انداخته ای رنگ می‌باخت که دو طرف خیابان را خط کشیده‌اند.
یادش آمد که چرخید به سمت چراغ چشمک زن، چشم گرداند و از آنجا نگاهش پر کشید. قرمز و به جای چراغ، گل‌های پیوندی را دیده بود که به نرده‌ها پیچیده‌اند و تا آخر فصل دوام نمی‌آوردند. و لابه لای نی‌ها و شکوفه‌های گل سرخ بالا رونده گره خورده بود. عمداً پاکشان و آهسته آ هسته از پله‌های چوبی به سمت در حیاط پایین رفته بود. انگار نه انگار مردمی که به سمت خانه آن‌ها می‌دویدند و صدایش می‌زدند ارتباطی با او دارند یا اساساً آن‌ها را می‌خوانند. به هیچ چیز فکر نکرده بود و فقط گذاشته بود این کلمه در ذهنش تکرار شود: گل سرخ، گل سرخ، گل سرخ.  ■

داستان کوتاه "تبی که سال گاو می‌آید" نوشته‌ی دانش دولتشاهی

سیل همه جا رو با خودش برده. امروز اولین برگه های جنایت و مکافات رو دادیم بخوره. قبل از اینکه پیرزن بخواد سوالی بپرسه و تبری فرود بیاد، جویده شد و رفت. حالا اینجا همه چی قاطی شده. راسکولنیکف دست مادام بواری رو گرفته و خوش خوشان داره با کالسکه وسط دهکده میچرخن. دیگه هیچ چیز مثل سابق نیست. پدر همه ش میگه: دختر کم سر بکن تو چهارتا خط کتاب. درسهای کلاس سوم راهنماییم با فیزیک دانشگام قاطی شده. معلومه، نمیشه از گاو توقع تازه ای داشت. پدر چسبیده به دیوار و چیزی کشیده سرش تا بارون اذیتش نکنه. داداش صمد چند تا کتاب گرفته زیر بغلش و داره میره پیش گاوه. از کنارم که رد میشه نگاهی بهم میکنه. ابروهاش رو توی هم میکنه و رد میشه. کتاب ها از زیر بغلش میریزن. میرم و یکی یکی جمع میکنم کتاب هارو از روی زمین. صدای ساطور و چاقو که روی چوب و آهن کشیده میشه، با صدای همهمه ی مردم که دم در خونه رو گرفتن قاطی میشه. خون، از پشت دیواره ها، اونجایی که پدر چسبیده به دیوار، شره میکنه، میاد توی حیاط خونه مون. پدر چاقو و ساطور قصابیش رو میکشه رو دیوار. خون از زیر تیزی چاقو و ساطور در میره، جاری میشه توی شیار دیوار و بعد میاد میریزه توی حیاط. بارون بیشتر و بیشتر میشه. خون قاطی بارون میشه. همه ی حیاط، شده خوناب. مادر و صمد نشستن توی اتاق. کتاب های خیس توی دستم رو میبینم. سقوط رو میبینم و عکس نویسنده ش که رو جلدشه، که یه سیگار توی دستش داره، که سیگارش حالا خیس شده و دیگه ارزش کشیدن نداره. کتاب هام رو میبرم میزارم توی اتاق. میگردم یه دستمال پیدا میکنم. میرم توی حیاط، زیر بارون. شروع میکنم خون توی حیاط رو با دستمال پاک میکنم. پدر چاقو و ساطورش رو دیگه نمیکشه به دیوار. بهم نگاه میکنه و میره توی اتاق. بارون که بند میاد، صدای پارس سگ ها، قاطی میشه با صدای شره ی ناودون. حالا آسمون یکدست سفید و سیاهه. بخار نفسم، داره قاطی ابرهای سیاه میشه.
همه چیز از اون جایی شروع شد که سیل همه چیز رو با خودش برد. از همون روز اول. قحطی اومده بود. حتی یه تیکه استخون هم نمونده بود. فقط گاو عمو غلو بود. مادر میگفت:
- مردم منتظر گوشتن...
پدر تندی دراومد که:
- چرا من؟ مگه قصاب دیگه ای نیست تو این ویرونه؟
- همه چشمشون به توئه، به تو امید دارن، قضیه گاوه رو میدونن...
صمد که داشت لبه ی چاقو رو میسابید به ته نعلبکی گفت:
- همه دارن پشت سرمون حرف در میارن، یه کاری کن بابا.
مادر خودش رو جلوتر کشوند، اومد تا زیر چونه ی پدر:
- دار و ندارمونو ریختی پای این گاو که چی؟ شده پوست و استخون. روز به روزم داره بد تر میشه. دیگه چیزی نداریم، هیچی.
پدر دستهاش رو گذاشت روی زانوش و بلند شد، رفت طرف اتاق. یکی از کتابهام رو از توی اتاق آورده بود، تندی جلوش وایسادم:
- نبرش، این جنایت و مکافاته...
- مکافات چی؟
سرم رو انداختم پایین. به صمد اشاره کرد و گفت که ببره و بندازه جلوی گاوه. گفتم:
- همه ی کتابامو خورده گاوه...
- به دردت نمیخوره دختر، کم مکافات کشیدیم؟ کتاب چی؟ میخوای چی بشی؟
بعد  روش روو برگردوند سمت مادر:
- دیگه تمومش میکنم، نمیزارم اینجوری بمونه، گاوه شده قد یه مرغ، تمومش میکنم.
مادر فتیله ی چراغ رو بالا برد:
- مگه نمیگی نمیزاره؟
پدر که ناخنهاش رو داشت میکشید به دیوار گفت:
- این مردک نمیدونه تمام دار و ندارمون رو دادیم سر این گاو. نمیدونه مردم تو چه حالین. کارشه. از دولت پول میگیره که نزاره ما این گاو رو بکشیم.
مادر دستهاش رو چفت کرد دور چراغ:
- بخت همه مون رفته به خواب. چهل روزه مردم لب به گوشت نزدن. چرا حالیش نیست؟ مردم منتظرن، بوشو بردن.
پدر که ایستاده بود توی چهار چوب در و داشت ناخنهاش رو میکشید به دیوار گفت:
- میکشمش، به خاک آقام. کی دیدی که چهل روز در دکونم بسته باشه...
حالا چهل روز بود که مردم چشمشون رو از در خونه مون بر نمیداشتن. اونا داشتن پشت سر ما حرف در میاوردن. میگفتن:
-  سیل اومده پل رو خراب کرده. نه میشه بری شهر، نه گوشت داری واسه خوردن. اسماعیلم دست گذاشته روی دست.
پدر میگفت:
- مگه تو این ویرونه قصاب دیگه ای نیست که بند کردن به ما...
ولی اونا میگفتن. تو دود قلیونی که میفرستادن هوا میگفتن. خونه هی مردم خراب شده بود. تو اون بارون دمب اسبم ول نمیکردن مردم. میچپیدن زیر یه گله جا. قشون راه افتاده بود توی کوچه و پس کوچه. خوارمون کرده بودن اینقد پشتمون حرف درآوردن. بیچاره ها حق داشتن. چهل روز آدم گوشت نخوره... این سیل مصیبت هم نمیدونم سرچی اومده خر مارو چسبیده ولمون نمیکنه. پدر میگفت:
- یه گاو گیر آوردم...
میگفت:
- مال عامو غلوئه... عامو غلو نفسای آخرشو میکشه. مریض بده داره...
میگفت:
- خیلی وقته افتاده سر جا. داره میمیره. مرده گاو به چه دردش میخوره؟ یه چیزی بهش بدم خرج چهار تا دونه قرصش بشه. بیفته بمیره گاو براش چیکار میکنه؟ پوزه میکشه تو آشغال و براش ماغ میکشه؟ میره سر قبرش بهش سر میزنه؟
عمو غلو... عمو غلو... کتابهام رو سفت چسبیدم به سینه م،  گفتم:
- اما... عمو غلو که خیلی وقته مرده...
صمد از جاش بلند شد. چشمهاش رو زاغ کرد بهم، گفت:
- خل شده این دختره... از بس سرشو میکنه تو چهار تا خط کتاب...
گفتم:
- به خاک مامان بزرگ راس میگم. سه ماه پیش بود که رفتیم سنگ قبر بزاریم رو خاک مامان بزرگ. وقتی شما داشتین بر میگشتین؛ روتون که اونور بود؛ دیدم عمو غلو از تو قبر مامان بزرگ دراومد. مرده بود. به استخوناش مورچه چسبیده بود. خواستم بهتون بگم. ترسیده بودم. گفتم عمو اون تو چیکار میکردی؟ خندید و رفت. نمیرفت. باد داشت میبردش. گفت از مرده ها که اینطوری سوال نمیپرسن، خل شدی مگه؟ بعدش بهم گفت از سرطان...
مادر گفت:
- زهر مار... اسمشو نیار...
پدر گفت:
- بگو مریض بده...
گفتم:
- همون موقع میخواستم بهتون بگم. بابا داشت تو ماشین هی بوق میزد. ترسیدم. از بوق جیپ میترسم.
پدر صورتش سرخ شده بود. چندتا چروک افتاده بود رو پیشونیش. گفت:
- مغرت ورم کرده... کم سر کن تو این حرفای یامفت. کی دیدی یکی با داستان خوندن گهی بشه؟
بعدش که چروکا از روی صورتش پاک شدن گفت:
- گاو سرحالیه.  تعریفشو شنیدم. میشه ازش بخرمش. تا چیزی بدیم دست این بیچاره ها، یه فکری به حال این پل میکنن. گاو خوبیه. سه چهار روز گوشت این مردمو بدیم بسه. از خودم بدم اومد از بس پچ پچای این و اون رو شنیدم.
پدر به صمد گفت:
- تو بمون خونه قمه رو آماده کن. لاجون شده از بس گوشت ندیده.
پدر رفته بود پیش عمو غلو. عمو غلو گفته بود:
- نه اسماییل. دیگه خودم باورم شده که مرده م. میدونی کی تا حالاست آدمیزاد از جلوی این خونه رد نشده؟ در که زدی گفتم لابد اومدن حسابرسی اعمالم. همه ی فکر و ذکرم این بوده نکنه معصیت خدارو انجام بدم.
پدر گفته بود:
- تو که دیگه نباید بترسی، کم کار خیر نکردی که...
عمو غلو درامده بود که:
- پس این عذاب خدا چیه که رو سرمون آوار شده؟ کی تا حالاست آفتاب نزده؟
پدر دست دست کرده بود. کمی که من منش تماش شده بود گفته بود:
- والا خودت که میدونی عامو... چند روزه مردم گوشت به چشم ندیدن. مردم چه گناهی دارن... گفتم یه گاو سرحال داری. خدا رو خوش نمیاد هی کاه بریزی جلوش و پروار ترش کنی؛ که چی؟ بفروشش عامو، میخوام دست و پا گیرت نشه.
لابد بعد عمو غلو حرفی نزده. شاید هم کمی توی خودش رفته و بعد گفته:
- میفروشمش...
پدر هم گفته:
- خدا پدرتو بیامرزه عامو... کار خیر از این بالاتر هم مونده مگه؟ چند میدیش عامو؟
عمو هم لابد دستهاش رو به هم مالیده و گفته:
- یکی نشنفه بگه این دم آخری معامله کرده، پول با خودش ببره اون دنیا...
پدر گفته:
- خرج قرص و شربتتو که میده عامو... چند؟
عمو غلو گفته:
- همین که بتونه خرج مردنمو بده بسه... سه تومن.
پدر گفته:
- سه ملیون؟ بگو نمیفروشم خلاص... سه تومن پول شیش تا گاوه عامو...
عمو غلو غر زده:
- به کمتر از این نمیدم. خدا کریمه. خودت که مردمو میشناسی. بیان تو مراسم ببینن غذا کمه، قرآن خون نداره، خرماش کرم زده ست... هوووو.... میدونی چی پشت سرت میگن؟ تن مرده رو تو گور میلرزونن. به کمتر از این نمیدم...
عمو غلو گفته بود:
- چند شب پیش خواب دیدم مرده م. استخونام زده بود از پوستم بیرون. چهل جاشو سوراخ کرده بودن. بارون زده بود و آب از سوراخ ها شره میکرد. گمونم یه ماهی از مردنم رفته بود. دیدم یه جیپ شبیه همین که تو داری، داره میاد طرفم. اومدین روی قبر مادرت. دم رفتنی یکی از بچه هات اومد طرفم. یه کوه پنبه داد دستم راه سوراخ ها رو بگیرم. جاش، گاوه رو برداشت برد.
پدر چیزی نگفته بود، شایدم توی دلش گفته بود:
- پناه بر خدا...
لابد دستهاش رو هم گذاشته رو پیشونیش:
- پناه بر خدا... امروز دو دفه ست که اینو میشنوم.
بعد پدر افسار گاو رو گرفته بود و زده بود از خونه بیرون. سر راه تیموری جلوش رو گرفته بود. تیموری گفته بود:
- خبریه اسماییل؟ گاوو میخوای چیکار؟
پدر گفته بود:
- شوخی میکنی؟ مگه میشه از چیزی خبر نداشته باشی؟ گاوو واسه چی میخوان؟ میبرم سلاخی...
تیموری نگاهی به گاو انداخته بود، گفته بود:
- گمونم گاو آقا غلامه... بیچاره رفتنیه. شنیدی که؟ راستش خواستم بگم تو نمیتونی این گاوو بکشی. خوب میشناسمش. گاو مشکل داریه. چند روزیه بهداشت داره بهم فشار میاره برم خونه آقا غلام و گاوشو ازش بگیرم. بهداشت میگه گاوه سیاهه. مشکل داره. مام کارمون همینه. پول از دولت میگیریم مراقب سلامتی مردم باشیم. الانم که این گاوه مریضه...
پدر رنگ از روش پریده بود، گفته بود:
- جون چی تیموری؟ سلامتی چی؟ چهل روزه مردم گوشت نخوردن...
تیموری دستش رو بالا برده و تو چشمای پدر زل زده:
- خیلی روشن برات توضیح دادم. بهداشت اجازه نمیده با این کارت جون مردمو به خطر بندازی. قانون صراحت داره تو این امور. کی دیدی من تو عمرم از قانون سرپیچی کنم؟ مرده تلنبار بشه تو کوچه خوبه؟ فردا بیا بهداشت یه برگه ای هست باید انگشت بزنی. خداحافظ...
پدر افسار گاو رو ول کرده بود. فرو ریخته بود. تکیه داده بود به دیوار. عمو غلو از جلوش رد شده بود. سیگار خاموشی گوشه لبش بوده. یه چتر دستش بوده و یه فانوس. عمو غلو خندیده بود. همه جا مه بوده. توی دست عمو غلو سبدی بوده. عمو غلو گفته:
- کبریت نداری؟ تازه از جهنم فرار کردم...
پدر چیزی نگفته. عمو غلو گفته:
- تو که بیشتر از من مردی... برات ماهی آوردم. بیشترشون مرده ن. تا خوابت نبرده پاکشون کن. ماهیارو بردم پیش یه دامپزشک هندی. تو جهنم دامپزشای هندی از همه معروف ترن. دیدشون، گفت باکیشون نیست. گفت سرحالن. گیرم یه چندتاشونم مردن. که چی؟
 بعد عمو غلو دست کرده توی سبد و ماهی هارو ریخته روی سر پدر که نشسته و تکیه داده به دیوار. پدر عصبانی شده. جیغ کشیده. از زمین و آسمون ماهی مرده افتاده روی سر پدر. به مه و تاریکی شب و صدای نامفهوم، ماغ گاو و صدای زوزه ی سگ ها اضافه شده. پدر گاوه رو گم کرده. خودش میگه. میدونستم. گاوه نیومده بود که بشه غذای مردم. هرچی دنبالش گشته ندیدتش. خودش میگه. میگه از کنار های امامزاده که رد شدیم گاوه گم شده. غیبش زده. میگفت:
- دقیقا پشت امامزاده بود که غیب شد.
 امامزاده؟ خدا به خیر کنه...
امروز جنایت وومکافات رو دادیم بخوره. قبل از اینکه پیرزن بخواد سوالی بپرسه و تبری فرود بیاد خورده شد و رفت. حالا اینجا همه چیز قاطی شده. راسکولنیکف دست مادام بواری رو گرفته و خوش خوشان داره با کالاسکه، وسط دهکده میچرخه. دیگه هیچ چیز مثل سابق نیست. دیروز سگا افتادن دنبال یه گربه تا کشوندنش به یه بن بست که راه پیش و پس نبود. ریختن رو سرش و تیکه تیکه ش کردن. پوستشو درآوردن و تا پلک زدم تمومش کردن. چند روزه همه ش دارم بالا میارم. ■

داستان کوتاه "شهرزاد"

زن خم شد تا شلنگ تنفس و کش آن را تنظیم کند. مرد گفت: «ولش کن!» این ولش کن را به همه‌چیز می‌توانستی تعبیر کنی، در عین حال چیزی را نمی‌رساند. صدای موسیقی ملایمی استارداست را از پایین هال شنید. او را یاد آشی می‌انداخت که سرد شده. چاله آبی بیرون از پنجره آسمان آبی را باز می‌تاباند و ته‌رنگی به سقف می‌انداخت.
مرد از حال رفته بود و نفسش به زحمت بالا می‌آمد. باید دوباره دروغی سر هم می‌کرد تا سرحال بیاوردش.
کنار صندلی‌اش نشست و گفت: «یادت می‌آید. خدا جان! پنجاه سال پیش بود. انگار همین دیروز بود. یادت هست رفتیم سفر. به هاوایی؟» مرد گفت: «نه یادم نیست. فکر نمی‌کنم آن‌طرف‌ها رفته باشم.» زن دستش را گذاشت روی دست او و با حلقه‌ی ازدواج بازی کرد. «چطور یادت نمی‌آید. با قطار رفتیم. روی آن نوشته بود " زفیر " یکی از آن قطارهای نقره‌ای که شام گوشت گوساله می‌دادند. یادت می‌آید توی کوپه‌ی اختصاصی چه شبی را داشتیم. ای بابا فکر نکنم یادت مانده باشد.»
مرد گفت: «نه! الان یادم نمی‌آید.»
«با قطار رفتیم اوکلند یا سان‌فرانسیسکو و از آنجا با قایق رفتیم هونولولو.»
«اسم داشت. نه؟ قایق یادم نمی‌آید. اسم داشت؟»
زن پس نشست و سرش را بلند کرد و به سقف خیره شد. چرا همه‌اش اصرار داشت اسم‌ها را بداند؟ نمی‌توانست از خودش اسم دربیاورد. اسم‌هایی که احتمال داشت دردسرآفرین باشد. چون بعدش باید توضیح می‌داد. عینک دوکانونی چشمش را اذیت می‌کرد. باید سری به دکتر هاوسر نازنین می‌زد و چاره ای می‌اندیشید.
«عزیزم اسم آن قایق‌ها سون دِیز بود، یعنی هفت روز. راستش ما روی عرشه‌ی ج، توی قسمت دو بودیم. شب که رفتیم بالای عرشه تو حالت به هم خورد. بعدن حالت جا آمد. دریازده شده بودی. کشتی ارکستر هم داشت. یادت می‌آید چشمت دنبال طرف بود که اتاقش ته هال بود؟»
لبخند نامحسوسی روی صورتش کش آمد: «کی؟‌» زن از دیدن لبخند او خوشحال شد.
گفت: «یادم نیست. چرا باید یادم مانده باشد؟ یک زن قرتیِ موقرمز بود که موهایش را افشان می‌کرد.»
«اسمش چی بود؟»
«گفتم که. یادم نیست.»
گفت: «کمی به خودت فشار بیاور.» دهانش باز ماند و چشم‌های اشک‌آلودش به طرف او چرخید. گفت: «خیلی خب یادم آمد. اسمش پگی بود.»
مرد گفت: «پگی.» آه کوتاهی کشید.
زن گفت: «پگی. بله پگی بود. تو هم که خودت را ول کرده بودی، دنبال او موس‌موس می‌کردی. او هم از تو بدش نمی‌آمد. یادم هست که یک بار شما دو تا را دم نرده‌های کشتی گیر انداختم که به آب‌های اقیانوس خیره شده‌بودید.»
«من بد بودم؟»
«نه عزیزم. تو مثل همه‌ی مردهای دیگر بودی. من اهمیتی نمی‌دادم. مردها اینطورند. برایش نوشابه هم خریدی.»
«چه نوشابه‌ای؟»
«از همین‌هایی که خودت می‌خوری.»
حس می‌کرد زیاده روی کرده خودش را جمع‌وجور کرد و گفت: «من از این ناراحت بودم که هیچ‌وقت در کابین خودش را نمی‌بست و تو هم بدت نمی‌آمد سرک بکشی. او هم توی اتاق می‌ماند. بله. توی اتاق بود.»
زن گفت: «هیچ وقت هم خجالت نمی‌کشید با حوله‌ی سفید و آن موهای سرخ می‌ایستاد وسط اتاق. تو هم مثل بقیه‌ی مردها می‌ایستادی وسط هال و دزدانه نگاه می‌کردی.»
«تو هم مچ مرا گرفتی.»
«گرفتم. اما سرزنشت نکردم. بین زن‌ها سوکسه داشتی.»
«جدن؟»
«پس چه خیال کردی؟ آن‌روزها خیلی خوش‌پوش و زبل بودی. هروقت پای پیانو می‌نشستی و آهنگ‌های کول پیتر را می‌خواندی زن‌ها غش می‌کردند.»
مرد گفت: «یعنی پیانو هم می‌زدم؟» لبخند می‌زد.
«لابد به اقیانوس آرام فکر می‌کردم یا به پگی.»
«آره عزیزم. پیانو می‌زدی، آواز می‌خواندی. خوب می‌خواندی. بد می‌خواندی. برای من می‌خواندی. برای همه می‌خواندی.»
«برای پگی هم می‌خواندم؟»
زن گفت: «برای همه می‌خواندی.» وقتی دید که لبخندش رنگ باخت. گفت: «برای او هم می‌خواندی. می‌خواستی شرمنده‌اش کنی. آواز "تو بهترینی" را برایش خواندی. گمانم خیلی خوشش آمد. نمی‌دانم شما دو تا چه‌تان شده بود؟ من جاسوس نبودم. حال هم پنجاه سال از آن ماجرا گذشته است.»
مرد چشم‌هایش را بست و پای نحیف خود را قوسی داد و راست گرفت. زن لبخندی در چهره‌ی او دید و احساس رضایت کرد. گفت: «در هاوایی توی هتل رویال پالم بودیم.» گرچه به عمرش یک بار کشتی سوار شده بود، اما هیچ‌وقت هاوایی نرفته‌بود. سعی می‌کرد صحنه را برای خودش بازسازی کند. به همین علت آهسته حرف می‌زد و پیش از انتخاب واژه‌ها مکث می‌کرد.
«من توی ساحل بودم. همان ساحلی که اسم قشنگی دارد و ماسه‌هایش سفید است. از سفیدی به پر قو می‌ماند. با هم ورق‌بازی کردیم.»
مرد گفت: «آره. یادم مانده.»
«خوب شد. توی جزیره کلی تاب خوردیم. به آن آتشفشان خاموش نگاه کردیم و بالا رفتیم. کوه جانسون. بالای کوه توی دهانه، دریاچه بود و تو رفتی توی آب شنا کردی. پرنده‌ها بالای سر ما بال می‌زدند و تو آن‌ها را فرشته می‌خواندی و فکر می‌کردی خدا آن‌ها را فرستاده که نشانه‌ای برای ما باشند.»
«نشانه‌ی چه باشند؟»
«نشانه‌ی خوشبختی ما.»
«مگر ما خوشبخت بودیم؟»
«بلی. خوشبخت بودیم.»
«همیشه؟»
«الان که اینطور فکر می‌کنم. به هر حال یک روز به کوه جانسون می‌رفتیم یک روز به غواصی و صید مروارید. یک روز صدف و مرواریدی پیدا کردی. مروارید را الان هم به سنجاق‌سینه‌ام می‌زنم.»
مرد سرش را بلند کرد و با چشمان جست‌وجو گر به صورت و سینه و دستان او خیره شد.
زن گفت: «امروز نزده‌ام. امروز آن را جاگذاشته‌ام.» صدای خس‌خس او و اکسیژنی که از توی دستگاه بیرون می‌زد، زن را خسته کرده‌بود. دیگر نمی‌توانست ادامه دهد. مثل نبردی تن‌به‌تن بود. باید عجله می‌کرد.
«توی جزیره گل‌های درشتی می‌کندیم و هر شب شام کنار آب بودیم. یک شب گلی به سرم زدی. آناناس خوردیم و نارگیل شکستیم. ماه که بالا می‌آمد نسیم دریا موهای مرا به هم می‌ریخت. باد از پنجره هو می‌کشید و ما توی اتاق بودیم. جانمان درمی‌رفت برای همدیگر. یادت هست برایمان نوشیدنی گازدار آوردند و تو برایم شعر خواندی؟»
مرد گفت: «راستی! تو چه شکلی بودی؟»
زن دست‌هایش را توی جیب دامن گذاشت و مکثی کرد و گفت:
«من خیلی خوشگل بودم. خودت می‌گفتی.»
«صدا می‌آید.»
«چه صدایی؟»
«یک صدایی می‌آید.»
زن گفت: «من صدایی یادم نمی‌آید.»
مرد اصرار کرد: «نه صدایی می‌آید.»
«کجا؟»
«توی اتاق.»
«ها؟»
مرد زیر لب گفت: «صدا از پنجره می‌آید.»
«از کجا؟»
«از دریا. می‌شنوی؟»
«نه.»
«گوش کن.»
زن گوش داد. دیگر از راه‌رو صدای موسیقی نمی‌آمد. ساکتِ ساکت بود. صدای همهمه‌ی نرمی توی گوشش زنگ می‌زد.
«شنیدی؟»
زن به نرمی گفت: «بله.»
«اولین بار این صدا را آنجا شنیدم. توی هاوایی.»
«من هم آنجا شنیدم.»
مرد گفت: «حالا بهتر شدم. خوابم می‌آید.»
«خیلی خب. بخواب عزیزم. چرتی بزنی حالت جا می‌آید.»
«برمی‌گردی؟»
«بلی، فردا برمی‌گردم.»
«دیگر کجاها رفتیم؟»
زن گفت: «خیلی جاها رفتیم... مصر، از اهرام بالا رفتیم. به فیوردهای نروژ. عجایب را دیدیم. خیلی از عجایب دنیا را دیدیم.»
«فردا تعریف می‌کنی؟»
زن پیشانی او را بوسید و بلند شد. «چشم» از در بیرون زد. نگاهش کرد، پلک‌های او سنگین شده بود اما انگار به صدا گوش می‌داد. یک لحظه نگاهش روی او ماند، بعد راه افتاد و رفت. از کنار پرستارها گذشت. سر خم کرد و پیش از بیرون رفتن مکثی کرد. به ایستگاه اتوبوس رفت و به داستان فردا فکر می‌کرد. ■

داستان کوتاه "کرم‌ها زیر آوار" نوشته‌ی سجاد ذهابی

از میان سوراخ دیواری مخروبه توی بیابان، سرخی آفتاب دم غروب چشم را می‌زد. یک طرف آسمان را غباری غلیظ فرا گرفته بود. پسر بچه که حوصله‌اش سر رفته بود، چشمانش را بسته بود و داشت زیر لب لحظه‌ها را می‌شمرد خیلی وقت بود که انتظار می‌کشید. یک لحظه احساس کرد هوا تاریک شده است اما سایه ای که یواشکی جلویش سبز شده بود، دیدش را گرفته بود. اولش ترسید فکر کرد کارش تمام است اما وقتی با ترس و لرز زیر چشمی به سایه نگاه کرد، دوتا لنگ دراز کج ومعوج جلوی خودش دید شلواری پاره پوره که از ساییدگی سر زانویش از دور برق می‌زد. به خودش جرات داد نگاهش را از شلوار بالاتر برد. پیرمردی را دید که از فرط لاغری مثل خط راستی از وسط نصف شده بود چاقویی در دست وبقچه ای هم به دوش گرفته بود سر انگشتانش زخم شده بود.
پسربچه از بین پاهای پیرمرد غروب را می‌دید و آسمانی که گوشه ای از آن را غبار گرفته بود. پیرمرد بقچه را زمین گذاشت دستی به کمر گرفت و از روی خستگی خمیازه ای کشید خیلی آهسته چاقو را پاک کرد و در جیبش گذاشت. مدتی به پسربچه خیره شد بعد با تعجب پرسید: پسر تو این وقت روز چرا اینجا خوابیدی؟
سام چوبدستی کنارش را محکم بدست گرفت و گفت: نخوابیدم که، دارم نگهبانی می دم!
پیرمرد سری تکان داد وگفت: که اینطور! پس واسه همین چوب دستت گرفتی؟ سام با شجاعت گفت: خب آره. و چوب را محکم فشرد.
-نگهبانی چی؟
-اینو دیگه نمی گم.
-حتماً پول گرفتی؟
سام با لحن تمسخر آمیزی گفت: نه من واسه پول نگهبانی نمی‌دم، مواظب چیز دیگه ای‌ام.
-مثلاً چی؟
-به خودم ربط داره... خواست چیزی بگوید اما منصرف شد. همه جا را سکوت فرا گرفته بود، دشت مملو از آوار به خواب سنگینی رفته بود. پیرمرد روی تخته سنگی نشست، دست برد از پر شالش جعبه‌ی توتون و پیپ مارپیچ را در آورد، مقداری توتون در گودی سر آن چپاند سپس کبریتی کشید و همزمان دود غلیظی از دهان و بینی درازش بیرون داد. رو به پسر بچه کرد و گفت: اهل دود و دم هستی؟ پیپ می‌کشی؟
سام داشت با چوب دستی‌اش بر روی آوار خطی پر پیچ و خم می‌کشید ناگهان متوجه حرف پیرمرد شد با دودلی گفت: نه، من فقط سیگاری می‌کشم، از پیپ خوشم نمیاد.
حالا خورشید پشت کوه‌ها به خواب می‌رفت و هوا هم سردتر می‌شد سام کلاهش را تا روی چشمانش پایین کشید، دست‌هایش را جلوی دهانش برد و ها ها.. کرد.
پیرمرد که دوست داشت دوباره سر صحبت را باز کند پرسید: تو گشنت نیس؟
سام به اواعتنایی نکرد از زیر سنگی تکه نانی بیرون آورد. دوباره پرسید: یعنی نمی خوای بری خونه؟
سام در حالیکه مشغول خوردن بود زیر لب گفت: این دیگه از کجا پیداش شد؟ و همچنان داشت به کرم‌ها فکر می‌کرد و به پیچ وتاب شدیدی که آن‌ها از روی لذت روی هم کوپه شده بودند.
پیرمرد پیپس را کشیده بود داشت با سر چوبی، گودی آن را تمیز می‌کرد بعد آن را دوباره پر شالش گذاشت. بقچه را نزدیکش برد، گره آن را باز کرد، با دستش داشت داخل آن را می‌گشت انگار دنبال چیزی بود بعد دستش را بیرون کشید و گفت: بیا اینم مال تو، ازهمه بزرگتره.
-مال من؟ چی هست؟
گفت بگیر لازمت میشه، این تنها چیزیه که می تونم بهت بدم.
سام دستش را نزدیک برد و سیب بزرگی را از او گرفت. نگاهی به آن انداخت، سیب را چند بار توی دستش چرخاند بعد به بالا پرتاب کرد و آنرا بو کشید بوی خوبی می‌داد، روح آدم تازه می‌شد.
هوا تاریک‌تر می‌شد، از دور صدای اولین ناله‌های شبانه‌ی جغدی به گوش می‌رسید انگار ضجه می‌کشید. اینبار سام تنهایی را لمس کرد. از پیرمرد پرسید: کرم‌ها همه چی می خورن؟ پیرمرد گفت: همه چی.
-حتی آدمارو؟
-حتی آدمارو، کافیه گوشتت بگنده اونوقت تو یه آن قورتت می دن به هیچی هم رحم نمی کنن!
سام یاد مادرش افتاد و اتفاقی که صبح رخ داده بود. با صدایی آهسته گفت: منم به اونها رحم نمی‌کنم، حساب همه شونو می‌رسم.
پیرمرد پوزخندی زد وگفت: پس با کرما کار داری؟
سام توجهی نکرد پرسید: تا نصفه شب خیلی مونده؟
پیرمرد گفت: خیلی زود نصفه شب میشه، چرا نصفه شب؟ نکنه...
سام بلا فاصله گفت: آخه میگن کرما شبا میان سراغ آدمای مرده.
-مرده؟
-آره صب بود که یه بمب گنده خورد به خونمون، چراغا خاموش شدن، مادرمم، حالا اون زیر خوابیده باید حواسم باشه کرما نخورنش. وبا دست به آوار اشاره کرد.
پیرمرد همان طور که پاهای تاب دارش بی قرار بودند گفت: می دونی چیه؟ من راهم دوره دارم میرم خونه، اگه خواستی تو هم باهام بیا، کرما هم شبا می خوابن اگه خواستی فردا می تونی باز بیای اینجا.
سام گازی به سیب زد و زیر لب گفت: نه. بعد با نگاهی خسته به او نگاه کرد که داشت با پاهای تاب دارش از آنجا دور می‌شد. یکبار دیگر از لای پاهای کج ومعوج اش آسمان را دید که رو به سیاهی می‌رفت و بقچه ای که به این سو وآن سو تاب می‌خورد و سیب‌های درون آن که در اثر گرد و خاک، خاکستری شده بودند. ■

داستان کوتاه "ما خیلی فقیریم"

این جا همه جیز از بد هم بدتر می‌شود. هفته گذشته عمه خاسینتا مُرد و روز شنبه، بعد از که او را دفن کردیم و چندان از مُردنش ناراحت نبودیم، باران شروع به باریدن کرد. ریزش باران پدرم را خیلی عصبانی کرد. زیرا ما تمام محصول جو را جلو آفتاب پهن کرده بودیم تا خشک شود ولی توفان چنان سریع شروع شد که نتوانستیم روی آن را بپوشانیم. تنها کاری که توانستیم انجام دهیم، این بود که همگی زیر چارطاقی دور هم گرد آمدیم و به محصولی که داشت در زیر باران از بین می‌رفت خیره شدیم.
دیروز، درست زمانی که خواهرم تاچا دوازده ساله شد، فهمیدیم که طغیان رودخانه، گاوی را که پدرم روز تولد خواهرم به او هدیه داده بود، با خود بردهاست. رودخانه سه شب پیش، قبل از سپیده دم، سر به طغیان برداشته بود. من به خواب عمیقی فرو رفته بودم، اما از برخورد آب رودخانه با کناره‌های آن، چنان سر و صدایی بر‌می‌خاست که از خواب بیدار شدم و در حالی که رواندازم را به دست گرفته بودم به سرعت از تخت‌خوابم پایین پریدم، انگار که سقف خانه داشت روی سرم خراب می‌شد. بعد از اینکه فهمیدم این سر و صدا از سمت رودخانه است، برگشتم تا دوباره بخوابم و به زودی با وجود غرش رودخانه به خواب عمیقی فرو رفتم.
وقتی بیدار شدم، آسمان یک پارچه پوشیده از ابر سیاه بود و رودخانه هنوز با سر و صدا می‌غرید. صدا بسیار نزدیک بود و بوی گندیده‌ای از سیلاب رودخانه به مشام می‌رسید. انگار انبوهی از زباله را به آتش زده بودند. در این موقع از خانه بیرون آمدم تا نگاهی به رودخانه بیندازم. ارتفاع سطح آب هنوز تا کناره‌های آن می‌رسید. بعد از مدتی کم‌کم از کناره‌ها بیرون زد و در طول خیابان به طرف خانه زنی که او را "درام" صدا می‌کردند، جاری شد. صدای شرشر آب که به داخل آغل می‌ریخت و از آن بیرون می‌زد، شنیده می‌شد. "درام" با شتاب این سو و آن سو می‌دوید و مرغ‌هایش را به داخل خیابان پرت می‌کرد تا بروند و خود را در محلی که آب نمی‌توانست به آن جا نفوذ کند، پنهان کنند.
در سمت دیگر، نزدیک خم رودخانه، آب ظاهراً درخت تمر هندی کنار آغل عمه خاسینتا را با خود برده بود، زیرا آن درخت، که تنها درخت تمر هندی دهکده بود، دیگر دیده نمی‌شد. از این رو همه دریافتند که این طغیان، بزرگ‌ترین طغیانی است که رودخانه در سال‌های اخیر به خود دیده است.
من و خواهرم به کنار رودخانه رفتیم تا دوباره نگاهی به آن بیندازیم. آب کثیف تر و گل آلودتر بود و تا لبه پل بالا آمده بود. ساعت‌ها آنجا ایستادیم و بی انکه احساس خستگی بکنیم، آن را تماشا کردیم. سپس هر دو در طول آبکند به را افتادیم تا ببینیم مردم چه می‌گویند. کمی پایین‌تر، نزدیک رودخانه، آب چنان سر و صدایی به پا می‌کرد که نمی‌توانستی صدای مردمی را که می‌دیدی پی در پی دهانشان را باز وبسته می‌کنند، بشنوی. آن‌ها از بالای آبکند به رودخانه نگاه می‌کردند و می‌کوشیدند تا میزان خسارت ناشی از طغیان رود خانه را ارزیابی کنند. بالاتر از جای که ما بودیم، من " لا سِرپِن تینا" را دیدم که آب آن را با خود می‌برد. "لا سرپن تینا" گاوی بود که پدرم روز تولد خواهرم، " تاچا" به او هدیه داده بود. این گاو یک گوش سفید و یک گوش قرمز و چشمان بسیار زیبایی داشت.
نمی‌دانم چرا گاو بیچاره سعی کرده بود که از رودخانه عبور کند، در حالی که باید می‌دانست که روخانه همان رودخانه سابق نیست. "لاسرپن تینا" گاو نا آرام و بی قراری نبود. حتماً در عالم خواب به راه افتاده و خود را بی دلیل غرق کرده بود. صبح‌ها وقتی که در آغل را باز می‌کردم، به زور می‌توانستم بیدارش کنم تا از آنجا بیرون برود، اگر این کار را نمی‌کردم او سرپا، با چشمان باز سر جای خود می‌ایستاد و مثل گاوی که خوابیده باشد، خرناس می‌کشید.
قرائن نشان می‌داد "لاسر پن تینا" نه در بیداری که در خواب گرفتار طغیان رودخانه شده است. شاید وقتی توی آب می‌افتد از خواب بیدار شده و می‌ترسد و سعی می‌کند که بیرون بیاید ولی فشار آب او را با خود می برد و در طول رودخانه می‌غلتاند. گمان می‌کنم برای این که کسی به کمکش بیاید پی در پی ماق می‌کشید. او طوری ماق می‌کشید که فقط خدا از آن سر در می‌آورد.
ما به مردی برخوردیم که دیده بود چگونه رودخانه او را به داخل خود کشیده بود. از او پرسیدم آیا گوساله کوچکی را همراه او دیده بود یا نه؟ گفت که این موضوع را به خاطر نمی‌آورد، بلکه فقط جسد گاو خالداری را به خاطر می‌آورد که روی آب، با پاهای رو به آسمان، از مقابلش گذشته بود و بعد اندکی دورتر بی آنکه سم‌ها و یا شاخ‌هایش دیده شوند، غرق شده بود. مرد برای تهیه هیزم سوخت به قدری سرگرم بیرون کشیدن تنه درختان از آب شده بود که وقت آن را پیدا نکرده بود تا ببیند آیا گاو دوباره به سطح آب آمده یا نه.
بنابراین اینک ما نمی‌دانیم که ایا گوساله هنوز زنده است یا این که به دنبال مادرش توی رودخانه افتاده است. اگر گوساله هم توی آب افتاده باشد خدا هر دو را بیامرزد. مشکلات و مصائبی که ما در خانه مان داشتیم دوباره هر آن می‌تواند اتفاق بیفتد، به ویژه حال برای خواهرم "تاچا" چیزی باقی نمانده است. منظورم از بیان این مطلب این است که پدرم مدت‌ها سخت کار کرد تا توانست "لاسرپن تینا" را، که هنوز گوساله‌ای بیش نبود، برای "تاچا" بخرد تا پشتوانه‌ای برای روز مبادای او باشد و مثل خواهر دیگرم بدکاره از آب در نیاید.
به نظر پدرم آن‌ها به این خاطر بدکاره از آب درآمدند که فقیر بودیم. آن‌ها هیچ‌وقت خواسته‌هایشان بر آورده نشد، بنابراین از وقتی که دختر کوچکی بودند شروع به غرولند کردند و زمانی که بزرگ‌تر شدند و خود را شناختند با بدترین مردان دوروبرمان این‌جا و آن‌جا می‌رفتند. کار بدی نمانده بود که یاد نگرفته باشند. همه چیز را زود و سریع یاد می‌گرفتند. هر نوع سوت ملایمی را که مردها نیمه‌های شب برای صدا کردنشان می‌زدند، بهتر از آن‌ها یاد گرفته بودند. بعدها طوری شده بود که روزها هم با آن‌ها بیرون می‌رفتند. هر دو برای آوردن آب به لب رودخانه می‌رفتند. هر از گاهی می‌توانستی آن دو را لخت و برهنه با مردی در آغل بیابی.
سرانجام پدرم هر دو را از خانه بیرون کرد. او تا جایی که می‌توانست با آن‌ها مدارا کرد، لیکن دیگر نتوانست بیش از این کارهای آن‌ها را تحمل کند و هر دو را از خانه بیرون انداخت و تا انتهای خیابان دنبال‌شان کرد. آن‌ها به "آی یوتلا" و شاید هم جای دیگری رفتند، در این مورد زیاد مطمئن نیستم. اما به هر حال هر دو آن‌ها رفتند و بدکاره از آب درآمدند. به این علت است که پدرم برای "تاچا" نگران شده است. او دلش نمی‌خواهد که خواهرم سرنوشتی شبیه دو خواهر دیگرم داشته باشد. او دلش می‌خواهد که "تاچا" بزرگ شود و مثل همه دختران پاک و شایسته با مردی خوب ازدواج کند و "لاسرپن تینا" می‌توانست تا آن موقع برای او پشتوانه خوبی باشد. با بودن آن گاو او نمی‌توانست فکر کند که ما چقدر فقیریم. حالا دیگر کار مشکل تر خواهد شد، چرا اگر او گاو زیبایش را داشت تقریباً خیلی‌ها با او ازدواج می‌کردند.
تنها امیدمان به این است که آن گوساله زنده مانده و به همراه مادرش توی رودخانه نیفتاده است. خواهرم "تاچا" فقط یک قدم تا بدکاره شدن فاصله دارد و مادرم این را نمی‌خواهد.
مادرم می‌گوید که نمی‌داند چرا خداوند با دادن چنین دخترانی او را اینقدر مجازات کرده است. در بین افراد فامیلش، از زمان مادربزرگش تا حالا، هیچ زن بدکاره‌ای وجود نداشته است. همه آن‌ها را طوری تربیت کرده بودند تا مطیع و سپاسگزار باشند و از خداوند بترسند. هر آن می‌کوشد تا به خاطر بیاورد که چه گناهی از او سر زده است تا سزاوار این باشد که دو دختر او بد اره، یکی بعد از دیگری، به دنیا بیاورد. لیکن نمی‌تواند گناه یا معصیتی را که احیاناً مرتکب شده است، به خاطر بیاورد. هر وقت به آن دو دخترش می‌اندیشد، اشک از چشمانش سرازیر می‌شود و می‌گوید: " خدایا با آن‌ها خوب باش".
اما پدرم معتقد است که اندیشیدن به آن‌ها فایده ای ندارد و دردی را دوا نمی‌کند. آن‌ها دیگر کاملاً بدکاره‌اند. چیزی که باعث نگرانی است، این است که "تاچا" هنوز پیش ماست و دارد به سرعت رشد می‌کند و اشتیاق عجیبی به خودنمایی دارد. سینه‌هایش رشد کرده و مثل سینه‌های خواهرانش نک تیز و سربالا شده است.
پدرم می‌گوید: "بله، هر کس نگاهش می‌کند، او چشمکی تحویلش می‌دهد. باید صبر کرد، او نیز عاقبت مثل آن دو بدکاره خواهد شد". از این رو "تاچا" بزرگ‌ترین نگرانی پدرم شده است.
و حالا "تاچا" دارد گریه می‌کند زیرا سرانجام دریافت که طغیان رودخانه "لاسرپن تینا" را کشته است. او حالا با آن لباس سرخ رنگش در کنارم ایستاده و به آب رودخانه خیره شده است و به خاطر از دست دادن گاوش گریه می‌کند. پشت سر هم جویبار کوچک و چرکینی از اشک از گونه‌هایش به پایین سرازیر می‌شود، هر کس او را می بیند فکر می‌کند که رودخانه‌ای در درونش جاریست.
دست‌هایم را دور بدنش حلقه می‌کنم و می‌کوشم که آرامش کنم، اما او چیزی درک نمی‌کند. گریه‌اش هر لحظه شدیدتر می شود و صدای هق هقش چون صدای برخورد آب بر کناره‌های رودخانه به گوش می‌رسد. حالا سرتا پای وجودش می‌لرزد. طغیان رودخانه از جوش و خروش می افتد و ترشحات کثیفی از آب آن بر سرو صورت " تاچا" پاشیده می‌شود. سینه‌های کوچکش با هر هق هقش بالا و پایین می‌روند، انگار که دارند برای از بین بردن او هر آن برجسته‌تر می‌شوند. ■

داستان کوتاه "مغز خیسِ پر از موهای صاف" نوشته‌ی سپیده رشنو

یکی توی سرم جیغ می‌زند. گوش‌هام را گرفته‌ام، سفت... اول فکر کردم صدای زنِ توی کارتون است. دوباره جیغ زد. دهانش را گشاد کرده و مغزم را می‌جود. خرچ خرچ‌اش می‌آید. لای انگشت‌هام خیس می‌شود. خیس و سرد. از گوشه‌ی دهانش، خرده‌های آبکی مغزم می‌زند بیرون حتماً. موهاش روی صورتش ریخته. هی خرچ خرچ می‌کند. داد می‌زنم... موهاش خیس است... سردم می‌شود. داد می‌زنم. لابد چون مغزم خیس شده سردم می‌شود. زنِ توی کارتون لباس‌هاش خیس است و پسرکی را که رویش آب پاشیده، کتک می‌زند. موهاش بلند و ... .
می‌لرزم. حتی فکر می‌کنم گردی‌های توی چشمم هم می‌لرزند. انگار چیزی توی چشمم حرکت می‌کند. با اخم نگاه می‌کند و پتو را پرت می‌کند رویم. عین همان کرمِ توی کتاب‌هایم، جمع شده‌ام. پتو را سفت می‌گیرم. شاید آب از گوشم زده بیرون. توی گوشم سرد و خیس است. نگاهش می‌افتد به تلویزیون کوچک روبه رویم. تا زن توی کارتون را می‌بیند، می‌گوید: می‌بینی... آخرش یکی مثل این میاد و این جوری کُتکت می‌زنه. بابات هم حتماً موهاشو میبُره و اونم مغزتو رو می‌خوره. و بعد با دهانش ادا در می‌آورد: خرچ...خرچ...خرچ... . خنده‌ی بدی می‌کند.
می‌رود اما در اتاق را نمی‌بندد. صدایش می‌آید:
-تا چند ماه دیگه باید اینو تحملش کنم! اونم که دو ماهه ول کرده و رفته.
 صدای کتک خوردن پسرک نمی‌آید. لابد خاموشش کرده و رفته. پدر گفته که درِ اتاق را باز بگذارد. هر وقت هم پدر این‌جاست، مدام در اتاق را باز می‌گذارد.
می‌خواهند ببینند سراغ وسایل مادر می‌روم یانه... مگر قفل نیست؟
نصف پتو از آهن‌های تخت افتاده. نشسته‌ام. آن موها توی اتاق پدر! اصلاً چرا صاف بودند؟ نباید می‌رفتم. من که می‌دانستم صدای خنده‌ی مامان نیست. دنباله‌ی پتو روی زمین می‌لرزد. توی آشپزخانه هم که هست، گاهی سرک می‌کشد و وقتی خیالش راحت می‌شود که پاهایم را که توی هوا تکان تکان می‌خورند، را ببیند. همین را به پدر می‌گفت.
صدای ماشین ریش‌تراش می‌آید. اول احساس کردم صدا از توی لرزش پتوست یا شاید تق تق دندان‌هام روی همدیگر، اما از توی آشپزخانه بود. من که توی آشپزخانه نیستم! بعد از این مدتی که خانه‌امان آمده بود، هر صبح موهایش را از بیخ می‌تراشید. اصلاً یادم رفته بود صدای ماشین ریش‌تراشش را. داشت ماشین را روی یک روسری تمیز می‌کرد.
 گفت: می‌بینی! چقدر مو داشتی! این روسری رو تو سیاه کردی!
این آخری را با تندی گفت. سیاه بود اما هنوز گل‌های قرمز روسری زیر آن همه سیاهی پیدا بود. نور آفتاب از پنجره تند آمده بود. آفتاب نیمه وحشی شده بود. روی سر کچل را خیلی برق انداخته بود. آن‌قدر که فکر می‌کردم همین حالاست که کله‌اش بسوزد. اما کچل آن موقع هم بی‌خیال باز ماشین را روی کله‌ی بی مویش می‌کشد و اصلاً هم مهم نیست که پوست سرش ورق می‌شود. یا از کله‌اش شعله بیرون می‌زند. یا این‌که آتش کم کم به صورتش می‌رسد و صورتش زیر آتش نابود می‌شود. شاید هم بگوید: من به آتش عادت دارم. اصلاً انگار همه به آتش عادت دارند. بابا هم بعضی وقت‌ها می‌گوید: آتش زندگی‌ام را خرید.
 فرق ندارد که آتش باشد یا گلوله‌ی آتش. یک بار هم حمام آتش گرفت.
 کِی سرم را تراشیده بود! شبیه ناظم مدرسه‌امان که دیروز می‌گفت: خوبه ... کچل بیش‌تر بهت می‌آد. بدون این‌که موهات مزاحم بشن دیگه درس می‌ره توی کله‌ات.
کچل؟ اوهم همین را گفت: دیگه درس میره توی کله‌ات.
-کچل بیش‌تر بهت می‌آد!
این را می‌گفت و چند بار با قوز انگشت اشاره‌اش می‌زد توی سرم... پوق پوق... چیزی نگفتم. زل زدم. انگار می‌خواست بفهمد کسی آن تو هست یا نه! مثل وقت‌هایی که مادر می‌آمد و چند سنگ ریزه به پنجره‌ی اتاقم می‌زد تا بفهمد خانه هستم یا نه! اما نمی‌توانستم ببینمش... کچل نمی‌گذاشت. تندی آمد توی اتاق و پرده‌ی پنجره را کشید. من را می‌کشید توی هال. تَق... مامان به پنجره زد. بابا گفته بود اگر بروم پشت پنجره دیگر هیچ وقت نمی‌گذارد ببینمش اما کچل که دستم را می‌کشید، دیدمش. همه‌ی کچل‌ها پرستار خانگی می‌شوند؟
 کچل نمی دیدش. پنجره را نگاه هم نکرد. شاید هم برای این‌که چشم هاش نسوزد نگاه نکرد. دیدم که موهای بلندش از زیر روسری گل‌دارش ریخته بود بیرون. من دیدم.. هنوز آن لکه‌ی کوچک وگردِ کبود روی صورتش بود. موهاش قشنگ بود.
پوق پوق... دوباره با قوز انگشتش زد توی سرم. شاید هم کسی آن تو بود. اما نیستش، اگر بود دوباره جیغ می‌زد. فقط مغزم است و تاریکیِ تویش. خوب تاریک است. آن‌جا که لامپی چیزی نیست. عکس مغزم توی کتاب‌هایم هم تاریک بود.
 کِی سرم را تراشیده بود! لابد همان وقت که آن زن توی سرم آبِ موهاش را ریخت. نه، آن موقع داشتم کارتون می‌دیدم. دستی به سرم کشیدم. جز تیزیِ ریشه‌ی مو چیزی نبود. توی آشپزخانه بودم؟
گفتم: بابام کی میاد؟
حرفی نزد. ماشین را روی سرش می‌چرخاند.
گفتم: گرسنمه.
صدام توی غیژ غیژ ماشین پیچید. اما شنید، گوشش تکانی خورد. دوباره جواب نداد. امروز روزِ تعطیل است، یعنی می‌آید؟ می‌آید. سرد بود. وقتی نشستم کف آشپزخانه سردی از توی پتو زد به پوستم. آفتاب وحشی تر نشده بود. نگاهش کردم. کله‌اش هیچی نداشت...
-تو که هیچی روی کله‌ات نیست!
غیژ غیژ ماشین بود اما زیرلبی گفت: باز شروع کرد.
 شاید می‌خواست به من غذا ندهد تا بمیرم. بمیرم و تا بیست روزی که قولش را داده بودم، زنده نمانم. از زن‌ها بدش می‌آمد.
 می‌گفت: «هر وقت زن‌ها را می‌بینم، چشم‌هام می‌سوزن. اون‌قدر که میخام کور بشم. خوبه کور بشم یا زن‌ها رو ببینم!
توکه نمی‌فهمی.»
نمی‌فهمیدم...یعنی واقعاً کور می‌شد! شاید برای این‌که کور نشود مامانم را بیرون می‌انداخت.
-می‌خوای غذا بهم ندی تا بمیرم. تا نتونم مامانمو ببینم!
جوابی نداد. باید موهام اندازه‌ی موهای مامان بلند می‌شد. اما من که!
 مامان می‌گفت: تو یه دختری، دختر باید موهاش دخترونه باشه.
دختر؟ شاید اگه اولین پسری که به دنیا می‌اومد و موهاش بلند بود و اولین دختر موهاش رو می‌تراشید، حالا اوضاع فرق می‌کرد. الان من هم می‌تونستم مثل مامان موهامو بلند کنم. اما نه، من باید بیست روز کچل باشم، مثل کچل...
بابا بدش می‌اومد. مامان که موهاشو باز می‌کرد و می‌خندید، کُتکش می‌زد. فقط می‌زد توی صورتش. مامان هم جیغ می‌کشید...
 می‌گفت: باباجون اگه من بزنم توی صورتش اون‌وقت صورتش کبود میشه و بیرون نمی‌ره. همش پیش تو می‌مونه. دروغ می‌گفت. نمی‌دونم چرا از وقتی مامان صورتش کبود می‌شد، حال بابابزرگ هم بد می‌شد. مامان کمتر خونه می‌موند. حتی شبا هم نمی‌اومد که من با موهاش بازی کنم. و وقتی برمی‌گشت، می‌گفت: حال بابابزرگ بد شده، پیشش بودم. فکر کنم بابابزرگ الان هم حال خوبی نداشته باشه. یعنی یکی دو ماهی هست که حال خوبی نداره.
غیژ غیژِ ماشین تمام نمی‌شد. با همان پتو و قیافه‌ی زردم بلند شدم و رفتم توی بالکن. دور گردنم سرد شد. پتو خیس شده بود و به گردنم خورد. بلند که شدم بیش‌تر به گردنم چسبید. صبح که کچل آمد توی اتاق اولین جمله‌اش این بود:
-زرد شدی...عین یه زرده‌ی تخم مرغ... نه سفید... یعنی سفیده و زرده‌ات قاطی شده... و بعد خنده کرد و جای سیاه دندان جلویی‌اش بیرون افتاد. تخم مرغ درست می‌کرد جز روزهایی که پدر خانه بود. هر غروب یخچال را خالی می‌کرد توی یک نایلون بزرگ و با خودش می‌برد بیرون و بعد که می‌آمد خانه مدام چشم هاش را می‌مالید. تند تند آب از چشم هاش می‌آمد. نپرسیدم که چرا یخچال را خالی کرد، چون می‌دانستم فردا صب دوباره می‌رود خرید. تخم مرغ‌ها را نمی‌خوردم و از بالکن می‌ریختشان پایین. چند تیکه تخم مرغ بین شاخ و برگ درخت زیر بالکن گیر کرده. چرا امروز گنجشک‌ها نخوردنشان؟
نوکشان سیخ شده بود. نوک پُرزهای سوخته‌ی آن بلوز زرد توی حمام. من از گلوله ترسیدم. همان گلوله که یکهو از توی حمام زد بیرون. گلوله جیغ می‌کشید و توی خانه به خودش می‌پیچید. آتش گرفته بود. ترسیدم. رفتم توی حمام. تکه پارچه‌ای توی حمام بود، هنوز داشت می‌سوخت. شعله‌ی کوچک زیرش کم کم داشت بزرگ می‌شد. تندی آب ریختم رویش. ولی باز می‌سوخت. گلوله دست داشت. دست‌هایش توی هوا ترسیده بودند و تکان می‌خوردند. از دست‌هاش آتش می‌زد بیرون. من که داشتم حوله را آماده می‌کردم که بدهم دست مامان. جیغ کشیدم. دیوارهای حمام داغ شده بودند و سیاه. مثل این پارچه‌ی سیاه که ده بار است این گنجشک می‌آید و توی سوراخ گِردش می‌نشیند. با ناخنِ دراز پایش، نوک دماغش را می‌خاراند و بعد می‌رود. لابد می‌رود بقیه‌ی گنجشک‌ها را هم بیاورد و توی بقیه‌ی سوراخ‌های گِرد پارچه سیاه، دعوت کند و بعد دسته جمعی دماغ بخارانند.
 کچل که صدای گنجشک‌ها را می‌شنید، می‌گفت: «اون گنجشکا باید بخورنشون نه تو.»
از من بدش می‌آمد؟ صبح بعد از این‌که گفت زرد شدی، حرکت چند قطره عرق را روی صورتم حس کردم. از بس صدای جیغ توی سرم بود یادم رفت. توی چشم‌هام خیس بودن. آینه خیلی کثیف نیست! هنوز پتو را برایم نیاورده بود. نفهمیده بودم کارتون همیشگی را کِی گذاشته بودم. صدای کتک خوردن پسربچه توی اتاق پیچیده بود. دلش می‌خواست من را هم مثل تخم مرغ‌ها از بالکن پرت کند پایین. آخر یک طوری آمد پشت سرم که ترسیدم و فکرکردم... . وقتی رفتم روبروی آینه، یک موی بلند توی چشمم بود. شاید از موهای خیس زن بود که از سرم آمده بود توی چشمم. یک موی صاف بلند... اما شبیه موهای توی قوطی شیشه‌ای نبود! گلوله موهای توی قوطی شیشه‌ای فِر بودند. یعنی خودش هم گرسنه‌اش نمی‌شد! غذاها را که از بالکن پرت می‌داد به همین فکر می‌کردم.
قرار بود پدر تا پایان بیست روز به خانه نیاید. کچل می‌گفت: دو ماهه که ول کرده و رفته. امروز روز دوم کچلی‌ام بود. به قولم عمل می‌کنم.
کچل روانی... حتماً می‌خواهد من را هم مثل تخم مرغ‌ها از پنجره پرت کند پایین. بلندم می‌کند.
- ولم کن.
 پایین پتو روی پاهایم تکان تکان می‌خورد.
- ولم کن.
می‌خندد و از لبه‌ی بالکن مرا دورتر می‌گیرد. غیژغیژ ماشین می‌آید. اما کچل که نشسته و هنوز دارد...! می‌گوید: من حوصله‌ی حمام تو را ندارم. از وقتی کچل من را شبیه خودش می‌کند، دیگر نمی‌توانم گیرهایی را که مامان برایم خریده توی موهام بزنم.
- می‌بینی...آسونه... .
 این را می‌گفت و یاد می‌داد که چطور گیرها را توی موهام بزنم. من موهاش را نگاه می‌کردم. وقتی که خم می‌شد بند کفش‌هام رو ببنده، موهاش روی زمین ولو می‌شد. نرم بودن... بهشون دست می‌زدم.
می‌گفتم: همه‌ی مامانا موهاشون بلنده!
می‌گفت: آدم وقتی بند کفشاش سفت می شه اون موقع وقت رفتنشه. خوووب بستم.
و بعد هم مقنعه‌ی سفیدی می‌داد دستم.
چرا به بابام نمی‌گم به من غذا نمی‌ده؟ شاید هم گفتم و بابام پا پشت پا انداخته و سیگار کشیده و گفته:
- تو هم اداهای مامانتو در نیار...مثل دخترا حرف نزن..
آخه غذا خوردن..!!
- برو بکپ.. و من هم زل زده باشم و اوهم گفته باشد: تو باید یه مامان دیگه داشته باشی که موهاش صاف باشه...بیرون نره...چه می‌دونم بلوز زرد نپوشه.. اینقد لباسای دخترونه برات نخره.
و دود سیگارش را غلیظ تر کند تا به سقف برسد و من چشم به ادامه‌ی سیگارش بدوزم و یا زیر دود را نگاه کنم که بابا... دست کرد توی موهاش... دستش را سفت توی موهاش پیچاند...مامان جیغ کشید. دستش را از توی موهای مامان کشید بیرون...دستش سیاه شده بود...سیاه از موهای مامان...مامان جیغ کشید... بابا به دیوار کوباندش...جیغ کشیدم. گلوله‌ی مو از توی دستش پرت شد... گلوله را برداشتم. موها توی دستم به هم پیچیده بودند.. مامان جیغ می‌کشید.. دود، بالای اتاق دور می‌زد. سیگار توی دستش را زد توی صورت مامان...جیغ مامان از جیغ من بلندتر شد... صورتش را گرفته بود و دور خودش می‌پیچید. می‌پیچید...
گفت: چته جیغ می‌زنی بچه...صدات از غژ غژ این کوفتی هم بیشتره.
داشتم از توی بالکن پرت می‌شدم پایین. نمی‌توانستم نفس بکشم. انگار خیلی جیغ زده بودم که این‌قدر گلویم درد می‌کرد...مامان بلوز زردش را دوباره پوشیده بود حتماً...اگر نمی‌پوشیدش حالا شب‌ها می‌توانستم روی تخت پهن‌اش کنم و بغل بلوز بخوابم.
راه که می‌رفت، موهاش عین سیم تلفن بالا و پایین می‌پریدند. چند شب پیش صدای خنده‌ی یک زن از توی اتاق پدر می‌آمد. باید می‌رفتم توی اتاق. می‌دانستم که مامان نیست. آخر با من می‌خوابید. شب‌ها که می‌آمد بالای تختم، انگشتم را توی حلقه‌ی فِر موهاش می‌کردم. نوک انگشت‌هام رو می‌بوسید.
 می‌گفت: نوک انگشت بچه‌ها عین نوک انگشت فرشته‌هاست... کچل می‌گفت: من که گفتم یکی میاد که کتکت می‌زنه...اینقد غر می‌زنه که مغزتو می‌خوره...گوشت رو می‌گیره و آب توی گوشت می‌کنه.
دوباره ماشین را روشن کرد. غیژژ غیژژ...هوای سردی از زیر پتو به تنم می‌خورد. باد، عرق‌هام را سردتر کرده. دیگه نمیاد پشت پنجره؟ اگه بدونه بابام چه قولی به من داده حتماً اونم مثل من خوشحال میشه. سردم شده اما احساس داغی می‌کنم. اتاق پدر هم خیلی سرد بود...اما وقتی آن موهای بافته شده را توی اتاقش دیدم، سردتر شدم. سردتر از اتاق.... فکر کردم موهای ...مامانه ...موهای توی قوطی شیشه‌ای که صاف نبودند! کچل نمی‌گذاشت توی اتاق پدر بیایم. اما حالا خواب است. تاریکِ تاریک نیست. نور کمِ شب، از پنجره‌ها توی اتاق افتاده. موها را بردم کنار پنجره، زیر نور بهتر می‌توانستم تشخیص دهم. اما موهای زن دیگری بود. بابا که قول داده بود مامان رو ببینم! در باز شد. از چند باری که کلید رو انداخته بود و آمده بود تو، خیلی وقت می‌گذشت. شاید چند ماه... تا می‌خواستم بغلش کنم، کچل مامانو مینداخت بیرون. با خط کش بزرگم می‌زدمش، خیلی گنده است...مامانم می‌ترسید و می‌رفت. صداش می‌کردم، اما صدام فقط تا دم راهرو می‌رفت. اگه مامان موهاشو کچل می‌کرد، حالا هممون دورهم بودیم. از موی صاف بدم می‌آید. اصلاً چرا موها را بریده بود و رویشان آن همه گل گذاشته بود؟ ولی یه مامان که نمیشه کچل باشه! اصلاً یه مامان کچل وقتی بیاد دم مدرسه دنبالت، همه نمیگن موهای مامانت کجاس! نه... بابا مامان کچل نمی‌خواست...زن خونه بودن یعنی چی؟
- آدم بی مو قشنگ تره.. «البته بابا موهای زیادی داشت.» همش باید موهاتو قشنگ کنی برا بقیه که چی بشه؟ پسر که نباید موهاش مثل دخترا باشه...
برگشتم توی اتاق. گنجشک‌ها رفته بودند. سوراخ‌های پرده‌ی سیاه هم که بدون گنجشک‌ها دیدن نداشت. تا پایین جلوی خانه را پرده سیاه زده بودند.
مامان می‌گفت: دختر باید موهاش دخترونه باشه...تو که پسر نیستی که کچل باشی...

صدای غیژ غیژ کچل نمی‌آید. این‌جا هم به اندازه‌ی آشپزخانه سرد است. شاید هم تب کرده‌ام! گلدان برعکس شده را برمی‌دارم. تمیز نیست، قوطی شیشه‌ای را امروز دستمال نکشیدم. گلوله‌ی موهای تویش انگار که جاییشان درد گرفته باشد، به‌هم پیچیده‌اند. قوطی شیشه‌ای را می‌گیرم توی بغلم. نه...این‌طور کچل می‌بیندش. پشت پرده‌ی پنجره... روی طاقچه‌اش...کچل اصلاً به آن‌جا نگاه نمی‌کند. حتماً دوباره می‌آید. با همان موهای بلندش... اگر دوباره بیاید پشت پنجره و سنگ ریزه بزند و کچل نگذارد که ببینمش، حداقل موهایش را می‌بیند. پنجره را باز می‌کنم. پرده را می‌کشم. باد پرده را تکان می‌دهد. پرده خودش را به قوطی می‌زند و قوطی شیشه‌ای را دستمال می‌کشد. پتو را سفت تر می‌گیرم. دست‌هایم توی پتو قفل می‌شوند. کچل از توی آشپزخانه داد می‌زند:
- می‌خوری یا بازم از پنجره پرتش کنم پایین...؟  ■

داستان کوتاه «نشان افتخار» نوشته‌ی گی دوموپاسان

گی دو موپاسان

نشان افتخار

 برگردان: محمد قاضی

آقای " ساکرمان " از آغاز کودکی یک فکر بیشتر به سر نداشت و آن اینکه نشان افتخار بگیرد . وقتی بچه بود، مثل بچه های دیگر که کلاه کپی به سر می‌گذارند صلیبی رویین به شکل نشان " لژیون دونور " به خود آویزان می‌کرد و در کوچه‌ها با غرور و تفرعن تمام دست با دست مادرش می‌داد و سینه ی کوچکش را که مزین به نوار قرمز و ستاره ی فلزی بود سپر می‌کرد .

 در پایان تحصیلات که بسیار ناقص انجام گرفت در امتحان نهایی دوره ی متوسطه رد شد و چون دیگر نمی‌دانست چه بکند از آنجا که ثروتی داشت با دختر خوشگلی ازدواج کرد. هر دو در پاریس مثل اشراف متمول زندگی می‌کردند و بی آنکه با سایر مردم معاشرتی بکنند، با اجتماع محخصوص خودشان محشور بودند، از جمله از دوستی با یکی نمایندگان مجلس که ممکن بود بعداً وزیر شود و ضمناً با دو تن از فرماندهان بزرگ ارتش دوست بود بر خود می‌بالیدند.

 لیکن فکری که از روزهای نخستین زندگی به سر آقای ساکرمان افتاده بود رهایش نمی‌کرد و او دائم رنج می‌برد از اینکه چرا نمی‌تواند بر یقه ی کت خود نوار قرمز باریکی که همه ببیند، بدوزد.

  به هر کس در خیابان برمی‌خورد که نشان افتخار بر سینه داشت مثل این بود که ضربتی کاری به قلبش زده باشند . بیچاره با حسدی یاٌس امیز از گوشه ی چشم به آنان می‌نگریست . اغلب اوقات در ساعات ممتد بیکاری بعدازظهر به شمردن این صاحبان نشان می‌پرداخت و با خود می‌گفت : " ببینم از خیابان " مادلن " تا کوچه " دروئو " به چند نفر نشاندار بر می‌خوریم ."

 آنوقت آهسته وخرامان به راه می‌افتاد و نظر به لباس عابران می‌دوخت و چشمانش چنان ورزیده شده بود که از دور می‌توانست آن نقطه ی قرمزرا تشخیص بدهد. آخر وقتی به انتهای مسیر گردشگاه خود می‌رسید از تعداد کثیر نشانداران متعجب می‌شد و با خود می‌گفت : " وای ! هشت افسر و هفده شوالیه ! راستی چقدر زیاد است! الحق که اسراف در بخشیدن نشان به این ترتیب کاری احمقانه است ! حال ببینم در برگشتن به جند نفر بر می‌خورم ."

 آنگاه، آهسته آهسته، ازهمان راه باز می‌گشت و وقتی جمعیت زیاد می‌شد و ازدحام عابرین چنان مزاحم کشف و تفتیش او می‌شد که شمارش نشانداران از دستش در می‌رفت، سخت پکر می‌شد .

 چند محله ای که ممکن بود بیشتر نشاندارا ن را در آن یافت، می‌شناخت . نشانداران بیشتر در " پاله روایال " دیده می‌شدند و خیابان " اوپرا " از این حیث بی برکت تراز کوچه ی" صلح " نبود و عبور و ومرور ایشان از طرف خیابان بیشتر از طرف چپ بود .

 به نظر می‌آمد که نشانداران، رفتن به کافه ها و تاًتر های خصوصی را ترجیح می‌دادند . هر بار که آقای ساکرمان جمعی از این پیرمردان را با آن موهای سفید می‌دید که در وسط پیاده رویی ایستاده اند و راه عبور و مرور مردم را تنگ کرده اند، با خود می‌گفت : " اینها افسران لژیون دونور هستند ! "

 و دلش می‌خواست که به ایشان سلام کند .

 اغلب به این نکته توجه کرده بود که افسران رفتاری غیر از شوالیه های ساده دارند و طرز خود گرفتن و تظاهرشان با آن گروه متفاوت است . به خوبی احساس می‌شد که افسران بیشتر مورد توجه و احترام هستند و مردم برای آنان اهمیت بیشتری قائلند .

 گاه نیز خشمی‌عجیب به آقای ساکرمان دست می‌داد، خشمی‌شدید علیه تمام کسانی که نشان افتخار داشتند و آنوقت حس می‌کرد که نفرتی شبیه به نفرت سوسیالیست ها از ایشان به دل دارد .

آنگاه در حین بازگشته به خانه، خشمگین و ناراحت از برخورد با آن همه صلیب افتخار، همچون فقیر گرسنه ای که پس از عبور از جلوی مغازه های اغذیه فروشی به هیجان آمده باشد، به صدای بلند می‌کفت : " آخر کی از این وضع کثیف خارج می‌شویم ؟ "

 زنش مات ومتعجب از او می‌پرسید : " ها، امروز تو را چه می‌شود ؟ "

 و او در جواب می‌گفت : " چه می‌خواهی بشود ؟ من از بی عدالتی هایی که در همه جا می‌بینم به تنگ آمده ام . راست کمونار  ها حق داشتد "

 و آنوقت بعد از شام باز بیرون می‌رفت و در جلوی مغازه های نشان فروشی به تماشا می‌ایستاد . نشان های متعدد را با اشکال مختلف و به الوان گوناگون به دقت معاینه می‌کرد . دلش می‌خواست همه ی آنها را داشته باشد و در یک مجلس جشن عمومی‌در سالن بسیار بزرگی پر از جمعیت، پر از مردم حیرت زده در پیشاپیش مشاهدین خود حرکت کند و سینه اش از نشانه ها و مدال های مختلف که به تناسب شکل و اندازه ردیف به ردیف نسب شده باشد، بدرخشد و در حالیکه کلاه بلندی را به پهلو گرفته است همچون ستاره ای تابان از وسط مردمی‌که نجوای تحسین و تکریم و زمزمه ی احترام آمیزشان بلند است، بگذرد .

 افسوس ساکرمان هیچ عنوانی را که مجوز استفاده از نشان باشد نداشت .

 با خود گفت :" تحصیل نشان لژیون دونور برای مردمی‌که هیچگونه سمت دولتی ندارند بسیار مشکل است . چطور است تلاش کنم تا وابسته ی فرهنگستان شوم ! "

 اما نمی‌دانست برای رسیدن به این مقام چه کند . موضوع را با زنش در میان گذاشت و او مات و متحیر پرسید : " وابسته ی فرهنگستان ؟ مگر تو چه کاری برای رسیدن به این مقام انجام داده ای ؟ "

 او خشمگین شد و گفت : " آخر چرا حرف مرا نمی‌فهمی‌؟ من از تو می‌پرسم برای رسیدن به این مقام چه باید کرد ؟ راستی تو گاه گاه احمق می‌شوی ! "

 زنش لبخندی زد و گفت :" حق با توست، ولی من نمی‌دانم چه باید کرد ؟"

 فکری به نظر آقای ساکرمان رسید و به زنش گفت : " چطور است تو با آقای روسلن نماینده ی مجلس صحبت کنی . او می‌توند راهی پیش پای من بگذارد .  تو خودت می‌دانی که من جراً ت نمی‌کنم در این خصوص مستقیماٌ با او طرف صحبت شوم . این کار بسیار حساس و مشکل است، ولی وقتی تو عنوان کنی امر بسیار طبیعی وساده ای خواهد شد ."

 بانو ساکرمان به دستور شوهرش رفتار کرد . آقای روسلن قول داد که در این باره با وزیر صحبت کند . آنوقت آقای ساکرمان آقای روسلن را به ستوه در آورد . بالاخره نماینده ی مجلس به او جواب داد که لازم است تقاضایی بنویسد و در آن تقاضا عناوین خود را ذکر کند .

عناوین ؟ چه عنوانی ؟ او تصدیق شش متوسطه هم نداشت .

با این وصف دست به کار شد و به نوشتن رساله ای تحت عنوان " حقوق مردم در فرهنگ " پرداخت . لیکن به علت قلت مایه ی علمی‌موفق به اتمام نشد .

 به دنبال موضوعات آسانتری رفت و پی در پی در نوشتن چند موضوع کوشید،ابتدا درباره " تعلیم و تربیت کودکان با وسایل بصری " به نوشتن پرداخت . در آن رساله نظر داد که در محلات فقیرنشین یک نوع تاًتر مجانی برای کودکان نمایش دهند . اولیای اطفال، کودکان خود را از کودکی به آن نمایش ها ببرند و در آنجا، به کمک دوربین، کلیاتی از مجموع اطلاعات عمومی‌به خردسالان تعلیم داده شود . می‌گفت این نوع تدریس آموزش واقعی است . مغز از راه چشم دانش می‌اندوزد و تصاویر در ذهن نقش می‌بندد و بدین طریق دانش برای کودکان امری حسی و دیدنی خواهد شد .

 چه راهی از این ساده تر برای تعلیم تاریخ عمومی‌و جغرافیا و تاریخ طبیعی و گیاه شناسی و حیوان شناسی و زیست شناسی و غیره وجود دارد ؟

 آقای ساکرمان این رساله را به چاپ رسانید، یک نسخه از آن را برای هر یک از نمایندگان، ده نسخه را برای هر یک از وزرا، پنجاه نسخه را برای رییس جمهور و ده نسخه را نیز برای هر یک از روزنامه های پاریس و برای پنج روزنامه ی شهرستان فرستاد .

 سپس رساله ای راجع به ایجاد کاتبخانه های سیار داد و در آن نظر داد که دولت باید چهارچرخه های کوچکی پر از کتاب، نظیر گاری های دستی پرتقال فروشان، در خیابان ها بگرداند و هر کس حق داشته باشد ماهانه ده جلد کتاب با پرداخت یک "  سو " کرایه کند و بخواند .

 و در تاٌیید نظر خود می‌گفت : " ملت جز برای ولگردی و تفریح به خود زحمت نمی‌دهد . حال که او به طرف آموزش نمی‌رود بهتر است آموزش را به طرف او برود، و ..."

 این رساله هیچ سر و صدایی ایجاد نکرد . با این وضع آقای ساکرمان دنبال تقاضای خود را گرفت . به او جواب دادند که به پیشنهادهایش توجه خواهد شد و دستور لازم صادر خواهد شد . آقای ساکرمان به توفیق خود کاملاً امیدوار شد و منتظر ماند، ولی باز خبری نشد .

 آنگاه تصمیم گرفت شخصاً به اقدام پردازد . از وزیر فرهنگ وقت ملاقات خواست . یکی از وابستگان دفتر وزارتی که مردی جوان و موقر بود وحتی اهمیتی داشت و برای احضار منشی ها و پشت خدمت های پشت در و اعضای تابعه ی خود مثل کسی که پیانو بزند، دائم با تعدادی دکمه ی سفید رنگ، بازی می‌کرد، وی را به حضور پذیرفت . این جوان آقای ساکرمان را تشویق کرد که قدم در راه نیکویی گذاشته است و به او اندرز داد که به عملیات قابل تحسین و توجه خود ادامه دهد .

 آقای ساکرمان دوباره دست به کار شد .

 اکنون چنین به نظر می‌رسید که آقای روسلن نماینده ی مجلس به پیشرفت و توفیق او علاقمند شده است و حتی یک مشت اندرز عملی و عالی به او داد . خود او نشان افتخار داشت، ولی معلوم نبود به چه علل و جهاتی مستحق این امتیاز شده است .

 به ساکرمان تکلیف کرد که دست به تحقیقات و مطالعات تازه ای بزند و واور را به انجمن های مرکب از دانشمندان که برای نیل به افتخارات علمی‌مخصوصاً در مهمات و معزلات دانش ها تحقیق و مطالعه می‌کردند، معرفی کرد . حتی در وزارت خانه نیز از او حمایت و پشتیبانی کرد .

 باری، یک بار که اقای روسلن برای صرف ناهار به خانه ی دوستش آمده بود ( چند ماهی بود که اغلب در خانه ی آقای ساکرمان ناهار می‌خورد ) دست او را صمیمانه فشرد و آهسته در گوشش گفت : " آخر موفق شدم که خدمت بزرگی به شما بکنم . انجمن امور تاریخی ماٌموریتی به شما محول کرده است که عبارت است از تحقیق در کتابخانه ای مختلف کشور فرانسه ."

 ساکرمان چنان خوشحال شد که نه غذا خورد و نه آب نوشید . هشت روز بعد حرکت کرد . شهر به شهر می‌گشست و صورت کتابخانه ها را مطالعه می‌کرد و در انبار های مملو از کتاب های گردآلود که دستخوش بی مهری کتابداران بودند، به جستجو می‌پرداخت . یک شب که به " روان " رسیده بود، خواست به شهر خودش بازگردد و زنش ر اکه از یک هفته پیش ندیده بود، در آغوش بکشد . با قطار ساعت 9 که می‌بایست نصف شب او را به خانه برساند حرکت کرد .

خودش کلید داشت . بی صدا داخل شد و از شوق اینکه هم اکنون موجب شادی غیرمنتظره ی زنش خواهد شد، بر خود می‌لرزید . زنش در به روی خود بسته بود . عجبا ! ... ناچار از پشت در صدا زد : " ژان منم ... "

 گویا زنش خیلی ترسید زیرا ساکرمان صدای جستن او را از تختخواب به زمین شنید و صدای صحبت او به گوشش رسید که مثل آدم های خواب دیده با خود حرف می‌زد . سپس شنید که زنش به طرف اتاق آرایش خود رفت، در را گشود و باز بست و چندین بار پا برهنه در اتاق به این سو و آن سو دویو و مبل ها را که از  قسمت های شیشه ای آن صدا برمی‌خاست جا به جا کرد . تا آخر پرسید : " آه الکساندر تویی ؟ "

 آقای ساکرمان جواب داد : " آره جانم، منم در را باز کن ! "

 در باز شد و خانم زمزمه کان خود را به سینه ی خود فشرد و گفت : "  آه مرا ترساندی ! چه موهبتی، چه سعادتی ! " آنگاه آقای ساکرمان مثل همیشه با نظم و تاٌنی به کندن لباس های خود پرداخت . در آن هنگام پالتویی را که معمولاً بایستی در راهرو به جارختی آویخته باشد  روی یکی از صندلی ها دید و آن را براداشت ولی ناگهان دچار بهت و حیرت شد .

 روی جای دکمه ی پالتو نوار قرمزی دوخته شده بود !

 زبان ساکرمان به لکنت افتاد و گفت : " آه به این ...پالتو ...نشان...دوخته اند ؟"

 در آن دم زنش به یک جست خود را روی او انداخت و پالتو را با دو دست چسبید و گفت : " نه، نه، اشتباه می‌کنید . بدهیدش به من ! "

 لیکن ساکرمان یک آستین پالتو را محکم در دست نگاه داشته بود و رهایش نمی‌کرد و همچنان که دچار نوعی سرسام شده بود می‌گفت : " ها ! ...چطور ؟ چطور ؟ توضیح بده ! این که پالتوی من نیست چون نشان لژِیون دونور دارد !..."

 خانم که سخت دستپاچه شده بود دم به دم می‌گفت : " گوش کن، گوش کن ! ... این را به من بده ... من حالا نمی‌توانم توضیح بدهم . این قضیه رازی دارد ... گوش کن ! ... "

 ولی او کم کم عصبانی می‌شد و رنگش می‌پرید و در ان حال می‌گفت   : " من می‌خواهم بدانم که این پالتو اینجا چه می‌کند ؟ این که پالتوی من نیست ! ..."

 آناگاه زنش بانگ بر سر او زد و کفت : " چرا چرا ! ساکت باش و گوش کن ... آخر تو مفتخر به نشان شده ای ! ...

 ساکرمان از هیجان این خبر خوش چنان تکان شدیدی خورد که که پالتو را رها کرد و بی اختیار در صندلی دسته داری افتاد و گفت : " من ...من ... نشا ... نشان ... گرفته ام ؟ ..."

-    بلی ... اما این موضوع محرمانه است و فعلاً هیچکس نمی‌داند ! ...

در خلا آن مدت خانم آن پالتوی افتخار آمیز را در قفسه پنهان کرد و لرزان و پریده رنگ به نزد شوهرش بازگشت و دوباره گفت : " بلی این پالتوی تازه است که من داده ام برای تو دوخته اند . ولی قسم خورده بودم که فعلاً چیزی به تو نگویم چون تا یک ماه یا شش هفته ی دیگر رسما ً اعلام نخواهد شد . باید ماٌموریت تو به پایان برسد . تو قرار بود در مراجعت از این خبر آگاه شوی . آقای روسلن این نشان را برای تو گرفته است . "

 ساکرمان که سر از پا نمی‌شناخت با لکنت زبان کفت : " آقای روسلن ... خودش نشان دارد ... برای من ... هم نشان گرفته است ...آه ! ..."

 و ناچار شد یک لیوان آب بنوشد .

 یک تکه کاغذ سفید که از جیب پالتو به زمین افتاده بود به چشم می‌خورد . ساکرمان آن را برداشت و دید که کارت اسم است و روی آن چنین نوشته است : " روسلن – نماینده ی مجلس . "

 زنش گفت : " ها ... نگفتم ! ... "

 وساکرمان از شادی به گریه درآمد .

 هشت روز بعد در روزنامه ی رسمی‌اعلام شد که آقای ساکرمان به پاس خدمات فوق العاده ی خود لقب و نشان " شوالیه لژیون دونور " مفتخر شده است. ■

از کتاب «تپلی و چند داستان دیگر» - نشر امیرکبیر

 

داستان کوتاه "جزیره در پرتو نیمروز" نوشته‌ی خولیا کورتاسار - ترجمه: مهدی غبرائی

نخستین باری که مارینی جزیره را دید، روی صندلی‎‌های سمت چپ مودبانه خم شده‎ بود و داشت میز پلاستیکی را برای گذاشتن سینی ناهار جا به‎ جا می‎کرد. هر بار که با مجله یا لیوان‎‌های ویسکی آمده و رفته‎ بود، نگاه مسافر را متوجه خود دیده ‎‌بود. موقع جابه‎جا کردن میز دیگر به تنگ آمده ‎بود، اما نمی‎دانست ارزش آن را دارد که به نگاه سمج مسافر –یک زن آمریکائی- پاسخ دهد یا نه. درست در همین وقت بود که سواحل جزیره، نوار طلائی کرانه و تپه‎هائی که به سمت فلات متروک سر برمی‎داشت، در بیضی آبی پنجره پدیدار شد. مارینی لیوان آبجو را سر جایش گذاشت، لبخندی زد و به مسافر گفت: "جزایر سونان." زن آمریکائی با علاقه‎ای ساختگی گفت: "آه، بله. یونان." زنگ ملایم کوتاهی نواخته شد و مهماندار بی‎آنکه لبخند حرفه‎‌ای از لب‎‌های نازکش محو شود، سر برداشت؛ سراغ زوجی سوریائی رفت و آن‌ها آب گوجه‎فرنگی سفارش دادند، اما به دم هواپیما که رسید به خود مجالی داد تا بار دیگر به زیر بنگرد. جزیره‎ی کوچک و تک‎افتاده‌ای بود و دریای اژه با رنگ نیل فام، که پیچ و خم سفید و ساکن و خیره‏کننده را برجسته‎تر می‎کرد، در برش گرفته‏بود. لابد آن پائین کف موج‎هائی بود که به صخره‏‎‌ها و خور‌ها می‎‌خورد و می‎شکست. مارینی دید که کرانه‎‌های متروک به سمت شمال غرب امتداد دارد و بقیه‎ی جزیره کوهستانی است و یکراست به دریا می‎پیوندد. جزیره‎ای سنگلاخی و متروک؛ گرچه نقطه‌‎ی سربی –خاکستری نزدیک کرانه‎ی شمالی شاید خانه باشد، مشتی از آن خانه‏‌های روستائی. شروع به باز کردن قوطی آب میوه کرد و وقتی سر برداشت جزیره از پنجره ناپدید شده‎بود. فقط دریا مانده‌بود؛ افقی سبز و بی‎انتها. بی‎دلیل به ساعتش نگاهی انداخت: درست نیمروز بود.

مارینی خوشحال بود که در خط رم –تهران کار می‎کند. پرواز به اندازه‎ی خطوط شمالی دلتنگ کننده نبود و دختر‌ها از رفتن به شرق یا آشنائی با ایتالیا خوشحال بودند. چهار روز بعد وقتی به پسرکی کمک می‎کرد که قاشق از دستش افتاده‎بود و دلشکسته به بشقاب دسرش اشاره می‌کرد، باز هم حاشیه‎ی جزیره را دید. با دفعه‎ی پیش هشت دقیقه اختلاف داشت، اما همین که در دم هواپیما به طرف پنجره‌ای خم شد، هیچ تردیدی نداشت. شکل جزیره طوری نبود که از یاد برود؛ به لاک‎پشتی می‎مانست که پنجه‎هایش اندکی از آب درآمده‌باشد. آن‎قدر نگاه کرد تا صدایش زدند. این دفعه یقین داشت که نقطه‌ی سربی – خاکستری مشتی خانه است، خطوط چند مزرعه کشت شده را که به سمت ساحل امتداد داشت تمیز داده بود. هنگام توقف در بیروت نگاهی به اطلس دختر مهماندار انداخت و سرانجام ندانست که نام جزیره هوروس است یا نه. مسئول بی‎سیم که فرانسوی بی‏قیدی بود از کنجکاوی‎اش حیرت کرد."این جزیره‏‌ها همه‏شان مثل هم‎اند. دو سال است که توی این خط کار می‎کنم و ذره‎ای برایم اهمیت ندارند. بعله، دفعه دیگر نشانم بده." نام جزیره هوروس نبود، بلکه گزیروس بود، یکی از جزایر متعددی که دور از دسترس جهانگردان قرار داشت. وقت نوشیدن نوشابه‎ای در رم دختر مهماندار به او گفت: "پنج سال بیشتر طول نمی‎کشد. اگر خیال رفتن به آنجا را داری، زود باش. لشکر جهانگرد‌ها هر لحظه ممکن است از راه برسند. چنگیز کوک (1) اینجا را هم از قلم نمی‎اندازد." اما مارینی همچنان به فکر جزیره بود. وقتی یادش می‎آمد یا نزدیک پنجره‌‎ای تماشایش می‎کرد، تقریبا همیشه سرآخر شانه‎ای بالا می‎انداخت. هیچ یک از این کار‌ها معنایی نداشت –هفته‎ای سه بار پرواز نیمروزی بر فراز گزیروس همان اندازه غیرواقعی بود که رویای چنین پروازی. همه چیز در توهمی تکراری و بیهوده باطل می‎ماند؛ همه چیز، مگر، شاید، هوس، تکرار آن توهم؛ پیش از ظهر‌ها نگاه کردن به ساعت‎مچی، دیدار کوتاه و وسوسه‎انگیز با آن نوار سفید خیره‎کننده در حاشیه‎‌ی لاجورد، و خانه‎‏هایی که ماهیگیران جلوشان به وضوح سر برمی‎داشتند تا عبور شئ غیرواقعی دیگری را دنبال کنند.
هشت یا نه هفته بعد که پرواز در خط نیویورک را با تمام مزایایش به او پیشنهاد کردند، مارینی به خود گفت که برای پایان دادن به آن وسوسه‎ی بی‎آلایش و آزاردهنده، فرصت مناسبی پیدا شده‎است، کتاب راهنمایی در جیب داشت که جغرافی‌دان بی‎دقتی با نامی شرقی، جزئیاتی بیش از معمول را درباره گزیروس در آن شرح داده‎بود. انگار که صدای خود را از دوردست می‎شنید. به پیشنهاد پاسخ منفی داد و از نگاه کردن به قیافه‎ی بهت‎زده‎ی رئیس و دو منشی خودداری کرد و برای خوردن غذای مختصری به فروشگاه کارمندان رفت که کارلا در آنجا چشم به راهش بود. دلسردی آمیخته به حیرت کارلا آشفته‎اش نکرد؛ ساحل جنوبی گزیروس مسکونی نبود، اما در غرب، آثار و بقایای جماعت لیدیایی یا شاید هم کرت و میسنی پیدا شده‎بود و پروفسور گلدمن دو سنگ یافته‎بود که رویش حروف هیروگلیف کنده بودند و ماهیگیران از آن به جای موج‎شکن لنگرگاه کوچکشان استفاده می‎کردند. کارلا سردرد گرفت و بی‎درنگ ترکش کرد. منبع اصلی درآمد ساکنان انگشت‎شمار جزیره صید ماهی هشت‌پا بود. پنج روز در میان، قایقی می‌رسید تا صید را بار بزند و قدری خواربار و آذوقه بیاورد. در بنگاه مسافرتی به مارینی گفتند که باید از رینوس قایقی دربست کرایه کند و شاید هم بتواند سوار قایق کوچکی شود که از گزیروس ماهی هشت‌پا می‎آورد، اما این موضوع فقط در جزیره‌ی رینوس که بنگاه در آن نماینده‎ای ندارد مشخص می‎شود. به هر حال، نقشه می‎کشید که برای تعطیلات ماه ژوئن چند روزی را در جزیره بگذراند. ناگزیر بود در هفته‎‌های آینده جای وایت را در پرواز تونس بگیرد، آن‎گاه اعتصاب شد و کارلا به خانه‎ی خواهرش در پالرمو رفت. مارینی به هتلی نزدیک میدان ناوونا رفت. چند کتابفروشی در آنجا بود که کتاب‎‌های دست دوم می‎فروختند. مارینی با اندک شور و اشتیاقی، خود را با کتاب‎هایی درباره‌‎ی یونان سرگرم می‎کرد و گاهگاهی نیز کتاب مکالمه‎ای را ورق می‎زد. کلمه‎ی "کالیمرا" (2) برایش خوشایند بود و سعی کرد آن را با رقاصه‌ی سرخ‎مویی آزمایش کند. شب را با او گذراند و چیزهایی راجع‎به پدربزرگش در اودوس و درباره‎ی نوعی گلودرد غیرقابل بیان یاد گرفت. در رم باران می‎بارید، در بیروت تانیا همیشه چشم به راهش بود. موضوعات دیگری هم بود، همیشه از بستگان یا گلودرد.
یک روز، باز هم در راه تهران بود و جزیره را هنگام نیمروز دید. مارینی آن‎قدر به پنجره چسبید، که دختر مهماندار جدیدی که او را همکار تنبل و بیکاره‏ای می‎پنداشت، سینی‎‌های غذایی را که پخش کرده بود، برایش شمرد. آن شب مارینی دختر مهماندار را در رستوران فیروز به شام دعوت کرد و چندان دشوار نبود که دختر او را به خاطر حواس‎پرتی صبح ببخشد. لوچیا به او توصیه کرد که موهایش را به سبک آمریکایی اصلاح کند. مارینی مدتی از گزیروس با او حرف زد. اما بعد پی‎برد که او نوشیدن ودکا لایم هیلتون را ترجیح می‎دهد. وقت با چیزهایی مثل این و با سینی‎‌های بی‌پایان غذا که با لبخندی در خور مسافران، تقدیمشان می‎شد، سپری شد. در سفر‌های بازگشت، هواپیما ساعت هشت صبح از فراز گزیروس پرواز می‎کرد. نور خورشید به پنجره‎‌های سمت چپ هواپیما می‎تابید و به سختی می‎شد لاک‎پشت طلایی را دید. مارینی ترجیح می‎داد منتظر بماند تا ظهر‌ها از آنجا بگذرند و می‎دانست که در این صورت می‎تواند چند دقیقه پشت پنجره بایستد و نگاه طعنه‎آمیز لوچیا (و بعد‌ها فلیسا) را که از مسافران پذیرایی می‎کردند، نادیده بگیرد. یکبار عکسی از گزیروس گرفت، اما عکس خراب شده‎بود. تا آن وقت نکاتی درباره‎ی جزیره یاد گرفته‎بود و زیر بعضی از سطور دو کتاب که مطالب مختصری درباره‎ی جزیره نوشته‌بودند خط کشیده‎بود. فلیسا به او گفت که خلبان‎‌ها نامش را "شیدای جزیره" گذاشته‎اند، اما او از این حرف نرنجید. کارلا تازه نامه نوشته ‎بود که تصمیم دارد بچه‎دار نشود و مارینی دو هفته دستمزد خود را برایش فرستاد و فکر کرد که باقیمانده‎ی پولش کفاف خرج تعطیلات را نمی‌دهد. کارلا پول را پذیرفت و از طریق دوستی به اطلاعش رساند که احتمالا با دندانپزشکی اهل ترویزو ازدواج خواهد کرد. ظهر روز‌های دوشنبه، پنجشنبه و شنبه (یکشنبه‎‌ها ماهی دو بار) همه چیز اهمیت خود را از دست می‎داد. با گذشت زمان مارینی پی برد که فلیسا تنها کسی است که احساسش را درک می‌کند. بینشان قراردادی ناگفته بسته شد که سر ظهر، همین‌که مارینی کنار پنجره‎ی دم هواپیما جا می‎گیرد، فلیسا از مسافران پذیرایی کند. جزیره بیش از چند دقیقه قابل دیدن نبود، اما هوا اغلب چنان صاف بود و دریا با چنان بیرحمی موشکافانه‎ای خطوط جزیره را برجسته می‌‎کرد که کوچکترین جزییات، به نحو تردیدناپذیری با خاطره‎ی پرواز پیشین انطباق می‌یافت: نقطه‌ی سبز دماغه در جانب شمال، خانه‎‌های سربی – خاکستری و تورهایی که روی ماسه‎‌ها خشک می‎شدند. وقتی تور‌ها در جای همیشگی نبود، مارینی حس می‎کرد که چیزی را از او دزدیده‎اند یا به او اهانت شده است. به فکر فیلم گرفتن از منظره‌ی عبور بر فراز جزیره و تماشای آن در هتل افتاد، اما بهتر دید که پول دوربین را پس‎انداز کند، چون تا مرخصی کمتر از یک ماه مانده‎‌بود. حساب روز‌ها را چندان دقیق نداشت. گاهی پیش تانیا در بیروت بود و گاهی با فلیسا در تهران و تقریبا بیشتر وقت‌‌ها پیش برادر کوچکترش در رم. همه کمی مبهم و به نحو دلپذیر ساده و صمیمی بودند و انگار که جایگزین چیز دیگری می‎شدند، اوقات قبل و بعد از پرواز را پر می‎کردند. در سراسر پرواز نیز همه چیز مبهم و ساده و احمقانه بود، تا این که وقت خمیدن به طرف پنجره‎ی دم هواپیما می‎رسید، و وقت حس کردن سرمای شیشه که چون شیشه‌‌های آکواریم بود و در آن لاک‎پشت طلایی در لاجورد آهسته راه می‎رفت.
آن روز طرح تور‌ها به وضوح روی ماسه دیده می‎شد و مارینی می‎توانست قسم بخورد که نقطه‎ی سیاه سمت چپ، لب دریا، ماهیگیری است که لابد به هواپیما نگاه می‎کند. بی‎دلیل پیش خود گفت: "کالیمرا" دیگر انتظار کشیدن معنایی نداشت. ماریو مرولیس پولی را که برای سفر می‎خواهد به او قرض خواهد داد و در مدتی کمتر از سه روز به گزیروس خواهد رسید. از تصور این که از نقطه‎ی سبز صعود خواهد کرد و برهنه در خور‌های شمالی وارد دریا خواهد شد و همراه مردان به صید ماهی خواهد رفت و با ایما و اشاره و خنده مقصودش را خواهد رساند، در حالی که لب‎هایش را به پنجره می‎فشرد، لبخند زد. وقتی تصمیم گرفت، دیگر هیچ کاری دشوار نبود: قطار شبانه، اولین قایق، بعد قایق کهنه و کثیف دیگر، یک شب روی عرشه، نزدیک ستارگان، طعم رازیانه‎ی رومی و گوشت بره، و صبح در میان جزایر. با روشن شدن اولین چراغ از کشتی پیاده شد. کاپیتان او را به پیرمردی که شاید ریش‌سفید ده بود، معرفی کرد. کلایوس دست چپش را گرفت و چشم در چشمش دوخت و آهسته حرف زد. دو پسر بچه آمدند و مارینی پی برد که آن‌ها پسران کلایوس‎اند. کاپیتان قایق کوچک، آنچه از انگلیسی می‎دانست به کار بست: "بیست سکنه، اختاپوس، ماهی، پنج خانه، مهمان ایتالیایی کرایه کلایوس بدهد." وقتی کلایوس از دراخما (3) حرف زد، پسر بچه‎‌ها خندیدند. مارینی هم خندید. دیگر با پسربچه‎‌ها دوست شده‎بود و داشت خورشیدی را که از دریا بالا می‎آمد و دریا را که چندانکه از بالا می‎دید تیره نبود و اتاق محقر تمیزی را که آکنده ‎بود از بوی مریم گلی و پوست دباغی‎شده و در آن کوزه‎ای آب گذاشته بودند، تماشا می‎کرد.
آن‌ها رفتند تا قایق کوچک را بار بزنند و مارینی بعد از دور انداختن لباس سفر و پوشیدن مایو و صندل شروع به گشت زدن در جزیره کرد. هنوز کسی دیده‎نمی‎شد، خورشید آهسته اما مطمئن بالا می‎آمد و از بوته‎‌ها بویی اندک ترشیده با بوی یدی که باد می‏آورد در هم می‏آمیخت. وقتی به دماغه شمالی رسید و بزرگترین خور جزیره را دید ساعت حدود ده بود. گرچه بیشتر دلش می‎خواست نزدیک کرانه‏ی ماسه‎ای شنا کند، ترجیح داد با خود خلوت کند. اما جزیره وجودش را تسخیر کرده ‎بود و چنان صمیمانه از آن لذت می‎برد که قدرت اندیشیدن و انتخاب نداشت. وقتی مایو از تن درآورد تا از صخره‎ای به دریا شیرجه برود، پوستش از آفتاب و باد سوخت. آب سرد بود و به او آرامش می‎داد. گذاشت جریان بازیگوشی او را به مدخل غاری بکشاند، سپس به دریای آزاد برگشت، به پشت غلتید، با احساس آرامش که در عین حال مترادف با آینده بود، دریا را یکسره پذیرفت. بی‎کمترین تردیدی دانست که از جزیره نخواهد رفت و به نحوی تا ابد در آنجا خواهد ماند. چهره‎ی برادرش و فلیسا را پس از پی‎بردن به این نکته که او می‎خواهد تا آخر عمر زندگیش را به ماهیگیری روی خرسنگ تک‎افتاده‎ای بگذراند، در نظر آورد. اما وقتی به رو برگشت تا به سوی ساحل شنا کند چهره‏شان را از یاد برده‎بود.
آفتاب بی‎درنگ خشکش کرد و او به سوی خانه‌‌ها رهسپار شد. دو زن شگفت‎زده، پیش از آنکه دوان دوان به خانه بروند و در را ببندند، نگاهش کردند. بیهوده دستی به علامت سلام تکان داد و به طرف تور‌ها رفت. یکی از پسران کلایوس در ساحل منتظرش بود و مارینی با اشاره‎ی دست به دریا دعوتش کرد. پسرک با تردید به شلوار و پیراهن قرمزش اشاره کرد. بعد به طرف یکی از خانه‎‌ها رفت و نیم‎برهنه بیرون آمد. آن دو با هم به دریای نیم‎‏گرم که زیر آفتاب ساعت یازده تلالو خیره‏کننده‏ای داشت شیرجه رفتند.
ایوناس که تنش را روی ماسه‌‌ها خشک می‎کرد، اسم بعضی اشیاء را به زبان آورد. مارینی گفت: "کالیمرا" و پسرک با خنده تکرار کرد. بعد مارینی جملات تازه‎ای ادا کرد و کلمات ایتالیایی به پسرک یاد داد. قایق کوچک در افق دم‎به دم کوچکتر می‎شد. مارینی حس کرد که حالا واقعا در جزیره با کلایوس و خویشانش تنها مانده‌‎است. می‎گذارد چند روز بگذرد، کرایه اتاق را می‌دهد و ماهیگیری یاد می‎گیرد. بعد، یک روز بعدازظهر که خوب با هم اخت شدند، درباره‎ی اقامت و کار در آنجا صحبت می‎کند. بلند شد و دستی به سوی ایوناس تکان داد و آهسته آهسته از تپه بالا رفت. شیب تپه تند بود و مارینی برای رفع خستگی در هر مکثی سر برمی‎گرداند تا به تور‌های ساحل و زن‎‌های شوخ و شنگ که در حال حرف زدن با ایوناس و کلایوس ازگوشه‌ی چشم او را می‎پاییدند و می‎خندیدند نگاهی بیندازد. وقتی به نقطه‎ی سبز رسید، وارد دنیایی شد که در آن رایحه‎ی آویشن و مریم گلی با گرمای خورشید و نسیم دریا درهم آمیخته بود. مارینی نگاهی به ساعت‎مچی‌اش انداخت و بعد با حالتی ناشکیبا آن را در جیب مایویش گذاشت. کشتن آن انسان پیشین کار آسانی نبود؛ اما در آن بلندی، در اثر فضا و آفتاب، هیجان‌زده حس کرد که این کاربزرگ شدنی است. او در گزیروس بود، همان‌جا که بار‌ها شک کرده ‎بود که به آن دست یابد. در میان سنگ‎‌های داغ به پشت دراز کشید، تیزی دندانه‎‌های داغشان را تحمل کرد و یک‌راست به آسمان خیره شد. از دور صدای وزوز موتوری را شنید.
چشمانش را بست و با خود گفت که به هواپیما نگاه نخواهدکرد و نخواهد گذاشت به بدترین جنبه‌ی وجودش که بار دیگر از فراز جزیره می‌گذشت آلوده شود. اما در سایه‌‌ی پلک‌ها، فلیسا را با سینی‌هایش مجسم کرد –درست در همان لحظه سینی‌‌ها را توزیع می‌کرد- و جانشینش را، شاید "جورجور" یا مهماندار تازه‌ای از خطی دیگر، کسی که حین توزیع شراب و قهوه لبخند می‎زند. چون نمی‎توانست با سرتاسر گذشته بجنگد، چشمش را گشود و نشست، و درست در همان لحظه بال سمت راست هواپیما را تقریبا بالا سرش دید که یکباره کج شد، صدای موتور جت تغییر کرد و هواپیما یک‌راست به دریا افتاد. دوان دوان از تپه سرازیر شد، سنگ‎‌ها تنش را می‎خراشید و خار و خاشاک دست‎هایش را پاره پاره می‎کرد. جزیره، محل سقوط را از چشمش می‎پوشاند، اما او پیش از رسیدن به ساحل دور زد و از راه میان‌بر اولین برآمدگی تپه را پشت‌سر گذاشت و به ساحل کوچکتر رسید. حدود صد یارد آن طرف‎تر دم هواپیما داشت در سکوت مطلق در آب فرو می‎‌رفت. مارینی به امید این که هواپیما نوسان کند و به سطح آب بیاید، دوید و در آب شیرجه رفت، اما تنها چیزی که دیده می‌شد خط ملایم امواج بود. جعبه‎ای مقوایی نزدیک محل سقوط بی‎هدف روی آب بالا و پایین می‎رفت؛ و تقریبا سرآخر که دیگر ادامه‎ی جستجو بی‎فایده به نظر می‎رسید، دستی از آب بیرون آمد. دست یک لحظه بیشتر دیده‎نشد، اما همان بس بود که مارینی تغییر جهت دهد و در آب شیرجه برود تا موی مردی را که تقلا می‎کرد به او بچسبد و با شدت و خشونت هوا را می‎بلعید بگیرد. مارینی بدون این که بیش از اندازه به مرد نزدیک شود گذاشت نفس بکشد. بعد کم‎کم او را به دنبال خود کشید و به ساحل رساند، هیکلش را که لباس سفید به تن داشت بغل کرد و پس از آنکه روی ماسه گذاشت، دهان کف کرده‎اش را دید که دیگر مرگ در آن لانه کرده‎بود و از شکافی در گلویش خون بیرون زده‎بود. دیگر تنفس مصنوعی چه فایده‎ای داشت؟ با هر تشنجی شکاف بیشتر باز می‌شد و چون دهان نفرت‎انگیزی که مارینی را صدا می‎زد، او را از سعادت محقرش که گذران ساعاتی چنین اندک در جزیره بود باز‎می‎داشت و در میان غلغل خون چیزی را فریاد زنان می‎گفت که او دیگر نمی‎توانست بشنود. پسران کلایوس و پشت سرشان زن‌ها دوان دوان از راه رسیدند. وقتی کلایوس آمد، پسر‌ها دور جسد که روی ماسه قرار داشت جمع شده‎بودند و نمی‎توانستند دریابند که چگونه توانسته‎است در حال خونریزی شناکنان خود را به ساحل برساند. یکی از زن‎‌ها گریه‌کنان التماس کرد: "چشمانش را ببندید." کلایوس در جستجوی باقی‎ماندگان دیگر، نگاهی به دریا اندخت. ولی، مثل همیشه، در جزیره تنها بودند و جسد با چشمان از حدقه درآمده تنها چیزی بود که بین آن‌ها و دریا تازگی داشت.
------------------------------
پانوشت‌ها:
1- ترکیبی است از اسم چنگیزخان و کاپیتان کوک، کاشف معروف.
2- Kal imera به معنی دوستت دارم.
3- Drakhma واحد پول یونان

داستان کوتاه "سونات زنانه" نوشته‌ی علیرضا محمودی‌ ایرانمهر

اگر خوب گوش كنم لحظه ای را كه از دالان تاریك پلكان وارد حیاط می شود تشخیص می دهم ، چون رِنگ صدای قدم هایش ناگهان تغییر می كند. وقتی از كنار باغچهٔ رزهای سفید می گذرد حتی ملودی و ریتم قدم هایش هم عوض می شود، انگار دوست دارم آرام تر راه برود.

مطمئنم اگر یك پیانو داشتم دنیا را از نو می ساختم ، چون هیچ چیز در دنیا نیست كه صدایی نداشته باشد. مثلاً فقط صدای سرفهٔ او می تواند مثل یك عكس رادیولوژی شادی یا غم های پنهانش را نشان دهد. كافی است وقتی پنجره ها باز مانده اند به صدایش كه آواز می خواند و ظرف ها را می شوید گوش دهم ، آن وقت اگر پیانو داشتم از آن یك والس می ساختم .

ساعت هفت صبح او درِ آپارتمانش را كه بالای آپارتمان من است دوباره قفل می كند. صدای پاشنهٔ كفش هایش اوكتاو به اوكتاو از پله ها پایین می آید، مثل انگشتانی كه از روی كلاویه های بَم پیانو تا كلیدهای زیر كشیده شوند. من یك آینه در پاگرد نصب كرده ام تا از چشمی ِ در بهتر بتوانم ببینمش . او جلو آینه می ایستد و یك بار دیگر به آرایش لب ها و گونه هایش نگاه می كند. بعد موهایش را كه مثل صدای فلوت شفاف است زیر روسری ابریشمی مرتب می كند و به طرف حیاط می رود.

اگر خوب گوش كنم لحظه ای را كه از دالان تاریك پلكان وارد حیاط می شود تشخیص می دهم ، چون رِنگ صدای قدم هایش ناگهان تغییر می كند. وقتی از كنار باغچهٔ رزهای سفید می گذرد حتی ملودی و ریتم قدم هایش هم عوض می شود، انگار دوست دارم آرام تر راه برود. بعد صدای در بزرگ آهنی حیاط را می شنوم كه به هم كوبیده می شود. اگر پیانو داشتم آن را با ضربهٔ ده انگشت روی كلاویه های بم نشان می دادم ، مثل كوبش طبل های بزرگ درانتهای اركستر كه موومان اول از یك سونات باشكوه را به پایان می برند، یك اُورتور بامدادی .

بعد از این دیگر صدایی نمی شنوم ، اما واقعیت آن است كه سكوت امتداد درونی ملودی ها است . موومان دوم سونات را باید در سكوت خلق كنم . او از زیر ردیف درختان سپیدار كه روی دیوار سایه انداخته اند رد می شود. این حركت سایه روشن را می توان با صدای بلورین زیلوفون نشان داد. سرِ كوچه آفتاب مثل صدای سازهای بادی برنجی فضا را پر كرده است و او روی سایهٔ كوتاهش آن قدر جابه جا می شود تا اتوبوس برسد.

حالا او وارد جایی تمیز و پُرنور می شود كه محل كارش است . از ریتم آرام و جذاب قدم هایش وقتی از پله ها بالا و پایین می رود یا رنگ نارنجی رُژ لبی كه همیشه می زند، می توانم حدس بزنم كه در جایی مثل یك آژانس توریستی كار می كند. روی دیوار تصاویری از تاج محل ، دیوار چین و تخت جمشید آویخته اند.

او كشوی میزش را عقب می كشد و لابه لای كارت هایی بارنگ های مختلف ، بستهٔ آب نبات و دفترچه های راه نما، پاكت دستمال كاغذی را می یابد. میز شیشه ای را پاك می كند. وقتی می نشیند آستین مانتویش كشیده می شود و آرنج شیری رنگش بیرون می زند. به مچ دست راستش دست بندی با آویز چوبی بسته است كه وقتی نام مسافران را در بلیت هاشان می نویسد صدا می كنند. صدای این دست بند چوبی را هنگامی كه از جلو در آپارتمانم عبور می كند شنیده ام . حتی یك بار وقتی موهایش را زیر روسری مرتب می كرد آن را دیدم .

موقع ناهار سعی می كند با احتیاط به ساندویچ گاز بزند تا خط ظریف دورلب هایش پاك نشود. آینه اش را بیرون می آورد و به صورتش نگاه می كند. رژ لبش كمی پاك شده . برای حركت دستی كه روی لب ها رژ می كشد می توان همهٔ سازها را در یك اركستراسیون نبوغ آمیز به حركت درآورد. ویولون های ردیف جلو به صدا درمی آیند و به طرف سازهای بادی چوبی و بادی برنجی و بعد سازهای كوبه ای گسترده می شوند.

در انتهای موومان دوم سونات ، او از در شیشه ای آژانس بیرون می آید و در آفتاب اُریب بعد از ظهر به طرف ایست گاه اتوبوس می رود. ترانه ای را زیرلب می خواند كه نشانهٔ نوعی خستگی نشاط آمیز است . این ترانه را شب های تابستان وقتی ظرف می شوید از پنجرهٔ آشپزخانه شنیده ام . این موومان را می توان با تك نوازی نامنتظرهٔ سازهای غیرمتعارفی مثل فلوت مجاری یا اوكارینا با پایان رساند.

موومان سوم با به هم كوبیده شدن در آهنی بزرگ حیاط آغاز می شود. باهر قدم پاهایش از هم جلو می زنند. مثل بچه ها دوست دارد قدم هایش را فقط وسط موزاییك ها بگذارد. عبور او را از كنار باغچهٔ رزهای سفید می توان با هم نوازی یك ویولون و یك ویولون مجسم كرد كه مسابقه می دهند. در دالان پلكان رنگ صدای قدم ها یك بار دیگر تغییر می كند. روسری ابریشمی از روی موهای روشنش می لغزد و دور شانه اش می افتد.

صدای دوبار چرخیدن كلید در قفل و بستن در آپارتمان ، لحظاتی سكوت می سازد. من به سرعت صندلی ام را وسط هال می گذارم ، چهارپایه را روی صندلی محكم می كنم و بالای آن می ایستم و گوشی پزشكی ام را به سقف می چسبانم . با این گوشی دست دوم كه آن را در یك حراجی خریده ام می توانم موومان سوم از سونات خود را تكمیل كنم .

قدم های او در واریاسونی تازه به سمت آشپزخانه می روند. آن جا آب یا چیز دیگری می نوشد. به طرف اتاق خواب می رود. برای چند لحظه صدای پایش را نمی شنوم . حتماً حالا ایستاده و دكمه های مانتو و لباس های دیگر را باز می كند. لباس ها را همان جا روی تخت می اندازد، چون به طرف كمد دیواری كه تنها جای آویختن لباس در این آپارتمان های كوچك است نمی رود. لباس ها یكی یكی تا آخر روی تخت جمع می شوند.

حالا به طرف پنجرهٔ هال می رود. در همهٔ آپارتمان های این مجموعه ، نزدیك پنجرهٔ هال ، آینه ای دراز در دیوار نصب كرده اند. روبه روی آینه ایستاده و تصویر متفاوتی از خود می بیند. می شود حدس زد كه از زیبایی خود لذت می برد، چون دارد با خودش چیزی زمزمه می كند. ارتعاش صدایش را روی سقف لمس می كنم . پوستش در طول روز چرب شده است و در نور پنجره برق می زند، بنابراین مثل هر روز تصمیم می گیرد به حمام برود و دوش آب سرد بگیرد. این را از صدای لوله ها می فهمم ، صدای لوله های آب سرد و گرمی كه از توی دیوار ردمی شوند همیشه با هم متفاوت است .

از تصور آب سرد خوشم می آید، انگار لذت گناهی فراموش شده را به یاد آدم می آورد. از چهارپایه پایین می پرم و به طرف حمام می روم . اگر یك پیانو داشتم سونات خود را به سبك آثار شوئنبرگ با چند ضربهٔ سنگین روی نت های نامتقارن به پایان می بردم .

اما حالا لااقل می توانم از آن موسیقی طبیعی كه او برایم اجرا می كند لذت ببرم . در كانال هواكش سوراخ بزرگی درست كرده ام تا صدایش را در حمام بهتر بشنوم . لباس هایم را به سرعت درمی آورم و داخل می روم . زمین سرد است و صدای نفس هایم می پیچد. او دوش را باز می كند، صدای آبی را كه یك باره تنش را خیس می كند می شنوم . قطره های متصل آب جاری می شوند و به طرف چاهك حمام می روند. آب در لوله ای كه زیر سقف حمام من است جاری می شود و از گوشهٔ دیوار پایین می آید.

حالا او دوش را بسته و با ترانه ای دیگر به موهایش شامپو می زند. برای خلق چنین لحظه ای احتیاج به پیانو هم ندارم ، شوپنهاور همهٔ واقعیت را نگفته است : آن جا كه عشق آغاز می شود موسیقی پایان می پذیرد. دوش را دوباره باز می كند و آب و كفی كه از موهایش جاری ست به طرف چاهك می رود. حالا من هم دوش را باز می كنم . قطره های آب بر پوستم جاری می شوند و به طرف چاهك می روند. آب در آن جا با جریانی كه از تن او می آید، می آمیزد و هارمونی متوازنی از دو صدا می سازد. مثل پیچش ملودی ها در فوگی باشكوه از باخ . موسیقی من و او در لوله ها پایین می رود و بیش تر و بیش تر درهم می پیچد. در عمق تاریك لوله ها جریان های ناشناس دیگری جاری است كه با جریان ما می آمیزد، و درآمیختن آن ها با آب تن او حسادت مرا برمی انگیزد. حالا در آن اعماق صداهایی جادویی یك ركوئیم بزرگ را ساخته اند. اگر گوشم سنگین نبود حتماً آن را می شنیدم . اگر این قوز لعنتی را نداشتم ، اگر یك پیانو داشتم دنیا را از نو خلق می كردم ، چون مطمئنم كه هر چیز در دنیا صدایی دارد. ■

داستان کوتاه "زیباترین غریق جهان" نوشته‌ی گابریل گارسیا مارکز

http://true-story.blogfa.com

اولین بچه‌هایی که برآمدگی تیره و مواج را دیدند که از وسط دریا نزدیک می‌شود، فکر کردند کشتی دشمن است. سپس دیدند که پرچم و دکلی در کار نیست پس فکر کردند نهنگ است. اما وقتی آب، آن را روی ساحل شنی آورد و آن ها علف ها، شرابه‌های عروس دریایی و بقایای ماهی و تخم صدف را از رویش پاک کردند، دانستند که مرد غریقی را یافته‌اند.
از ظهر تا غروب سرگرم بازی با او بودند. توی ماسه‌ها دفنش می‌کردند و باز بیرونش می‌آوردند تا اینکه مردی به تصادف آن‌ها را دید و مردم روستا را از خطر آگاه کرد. مرد‌هایی که او را به نزدیکترین خانه بردند، دانستند که او از همه مرده‌هایی که دیده بودند سنگین تر است. تقریبا به وزن یک اسب بود! و آنها به هم گفتند که از همه مردها بلند بالاتر است اما پیش خود فکر کردند که شاید یکی از ویژگی‌های غریق‌ ها این باشد که پس از مرگ هم رشد می‌کنند!
همه جایش بوی دریا می‌داد و تنها شکل ظاهرش نشان می‌داد که جسد یک آدم است؛ چون قشری از گل و فلس پوست تنش را پوشانده بود. حتی نیازی نبود چهره‌اش را پاک کنند تا روشن شود که مرده آدمی غریبه است. روستا تنها از بیست و دو خانه چوبی تشکیل می‌شد که حیاط خانه‌هایشان سنگی و بدون گل و گیاه بود و در انتهای دماغه‌ای بیابان مانند بنا شده بود. زمین به قدری کم بود که مادرها پیوسته نگران بودند مبادا باد بچه‌هایشان را ببرد. حتی ناگزیر شده بودند چند‌تایی از آن ها را که مرده بودند از صخره‌ها پایین بیندازند. اما دریا آرام و بخشنده بود و مردها همه توی هفت قایق جا می‌گرفتند. بنابراین، وقتی مرد غریق را یافتند کافی بود همدیگر را نگاه کنند تا دریابند کسی ناپدید نشده است.
آن شب برای کار و ماهی گیری راهی دریا نشدند. مردها به روستاهای مجاور رفتند تا ببینند کسی گم نشده باشد و زن ها اطراف مرد غریق را گرفتند تا از او مراقبت کنند. گاهی تنش را به جارو پاک کردند، سنگ‌های زیر آبی را که لابه‌لای موهایش مانده بود بیرون آوردند و با ابزار ماهی پوست کنی جرم ها را از پوستش تمیز کردند. سرگرم این کارها بودند که متوجه شدند گیاه‌هایی که بر تنش نشسته از اقیانوس‌های دور دست و آب‌های ژرف است و لباسش ریش ریش شده است، گویی از لابه‌لای هزاران توده مرجانی گذشته بود؛ و نیز متوجه شدند که مرگ را با غرور پذیرا شده است، زیرا چهره‌اش آن حالت افسرده غریق‌های دیگر را که دریا پس می‌داد نداشت یا حالت تکیده و درمانده کسانی را  که توی رود خانه غرق می‌شدند. اما تنها وقتی کار تمیز کردن او را به آخر رساندند دریافتند که او چگونه مردی بوده است و نفس در سینه‌هاشان حبس شد. او نه تنها از همه مرد‌هایی که در عمر خود دیده بودند بلند بالاتر نیرومند‌تر، توانا‌تر و چهارشانه‌تر بود، بلکه هر چند که جلوی رویشان بود اما وجود او در تخیلشان نمی‌گنجید.
در روستا تختی پیدا نکردند که او را رویش بخوابانند؛ و میزی پیدا نشد که در مراسم شب زنده داری تاب سنگینی او را داشته باشد، نه شلوار مهمانی بلند قد ترین مرد اندازه‌اش بود، نه پیراهن‌های روز تعطیل چاق ترین مرد و نه کفش‌های مردی که پایش از همه بزرگتر بود. زن‌ها که مسحور بزرگی و زیبایی او شده بودند، تصمیم گرفتند از پارچه یک بادبان بزرگ برایش شلوار بدوزند و با پیراهن کتان عروسی یکی از زن‌ها پیراهن درست کنند تا هنگام مرگ نیز وقار‌ش حفظ شود. زن‌ها که حلقه‌وار پیرامون مرده نشسته بودند و سرگرم خیاطی بودند و وسایل دوخت و دوز‌شان را در دو سوی مرده ریخته بودند حس کردند که هیچ شبی مثل آن شب باد آن طور پیاپی نوزیده و دریا آن قدر نا آرام نبوده است و پیش خود نتیجه گرفتند که تغییر ایجاد شده ارتباطی با مرده دارد. فکر کردند که اگر آن مرد با شکوه در روستا‌یشان زندگی کرده بود، خانه‌اش بزرگترین در و بلند ترین سقف و محکم ترین کفپوش را داشت؛ تختخوابش از چارچوب دهانه کشتی و مهره‌های آهنی درست شده بود و همسرش از همه زن‌ها خوشبخت تر بود. فکر کردند که مرد چنان نفوذی داشته که کافی بوده ماهی‌های دریا را صدا بزند تا هر چه ماهی می‌خواسته به چنگ بیاورد. روی زمین خود چنان کار می‌کرده که از دل سنگ‌ها چشمه‌ها می‌جوشیده و روی صخره‌ها گل می‌روییده. پیش خود او را با مرد‌هایشان مقایسه کردند و فکر کردند که کارهایی که آن ها در سراسر عمر کرده‌اند به پای کار یک شب او نمی‌رسد و دست آخر آن‌ها را که در نظرشان از همه مردها ضعیف‌تر، حقیر‌تر و بیکاره‌تر بودند از دل بیرون راندند. غرق این خیال‌ها که بودند پیر‌ترین زن، که چون پیر‌ترین زن بود مرد غریق را بیشتر از سر دلسوزی نگاه کرده بود تا از سر احساسات، آه کشید و گفت: " صورتش به کسی به اسم استپان رفته است."
راست می‌گفت. کافی بود بیشترشان یک بار دیگر چهره‌اش را نگاه کنند تا ببینند که نام دیگری نداشته است. در میانشان جوانترین زن ها که از همه لجوج تر بودند، چند ساعتی را با این خیال گذراندند که وقتی لباسش را پوشاندند و باکفش‌های چرمی براق میان گل‌ها خواباندند شاید بشود گفت نامش لائوتارو است. اما خیالی بیهوده بود؛ پارچه کم آمد و شلوار که برش بدی داشت و دوختی بسیار بدتر بسیار تنگ شد و نیروی پنهانی قلبش دکمه‌های پیراهن را از جا کند. صفیر باد پس از نیمه شب فرو نشست و دریا به خواب روز چهارشنبه فرو رفت. سکوت به آخرین شک‌ها پایان داد؛ او استپان بود! زن هایی که لباسش را پوشانده بودند، موهایش را شانه کرده بودند، ناخن‌هایش را گرفته بودند و ریشش را تراشیده بودند، وقتی ناگزیر شدند تن سنگین او را روی زمین بکشند، نتوانستند جلوی لرزش خود را بگیرند که در نتیجه احساس دلسوزی به آن ها دست داده بود. آن وقت بود که پی بردند مردی با آن تن سنگین، که حتی پس از مرگ اسباب زحمتش بود، چقدر بدبخت بوده است. او را هنگام زنده بودن مجسم کردند که ناگزیر بوده به پهلو از درها بگذرد، سرش بر چهارچوب درها بخورد، توی میهمانی‌ها سرپا بایستد، با دست‌های نرم و سرخ رنگ خود که به خوک دریایی می‌ماندند نداند چه کند و بانوی خانه دنبال محکم‌ترین صندلی خود بگردد و ترسان از او خواهش کند که: "اینجا بنشیند‌؛ استپان! بفرمایید." و او تکیه داده به دیوار، با لبخند بگوید: "مزاحم نمی‌شوم خانم، همین جا که هستم خوب است." و با پاشنه پاهای کرخت شده و کمر‌درد گرفته از تکرار کارهایی که توی هر مهمانی انجام داده بود. تاکید کند: "مزاحم نمی‌شوم خانم، همین جا که هستم خوب است" تا مبادا صندلی را بشکند و شرمنده شود. و شاید هیچ وقت بو نبرد که همان کسانی که می‌گفتند: "تشریف نبرید، استپان! دست کم یک فنجان قهوه بخورید بعد بروید." همان کسانی بودند که بعدا در گوشی می‌گفتند، بالاخره خیک گنده زحمت را کم کرد، چه خوب شد؛ بالاخره احمق خوشگله گورش را گم کرد!
این چیزهایی بود که زن ها اندکی پیش از طلوع آفتاب، کنار جسد فکر کردند. اندکی بعد که چهره‌اش حالت همیشگی مرده‌ها را داشت، آن چنان بغض گلوی‌شان را گرفت، ابتدا یکی از زن هایی که جوانتر بود زد زیر گریه، دیگران هم او را همراهی کردند و هق هق آن ها به شیون تبدیل شد و هرچه بیشتر زاری می‌کردند بیشتر دلشان می‌خواست و اشک می‌ریختند زیرا مرد غریق هر چه بیشتر استپان آن ها می‌شد و بنابراین تا می‌توانستند اشک ریختند چراکه استپان بیچاره از همه مردهای روی زمین بینواتر، بی‌آزارتر و مهربانتر بود. بدین ترتیب وقتی مردها برگشتند و خبر ‌آورند که مرد غریق اهل روستاهای اطراف هم نبوده است. زن ها در میان گریه و زاری شاد شدند آه کشیدند و گفتند: "خدا را شکر، او از ماست."
مردها خیال کردند که هیاهو از سبک سری زن ها مایه می‌گیرد. آن ها که پس از پرس و جو‌های دشوار شبانه خسته شده بودند. تنها چیزی که دلشان می‌خواست این بود که در آن روز خشک و بدون باد، پیش از آنکه گرمای آفتاب شدت پیدا کند، برای همیشه از شر این تازه وارد آسوده شوند. با بقایای دکل‌ها و تیرک های کشتی تخت روانی درست کردند و آن را با طناب‌های کشتی محکم کردند تا سنگینی جسد را تحمل کند و به صخره‌ها برساند. می‌خواستند لنگر یک کشتی باری را به او ببندند تا خیلی راحت میان ژرف ترین موج‌ها فرو رود؛ جایی که ماهی‌ها کور هستند و غواص‌ها از غربت می‌ میرند و جریان‌های نامساعد او را مثل جسد‌های دیگر به ساحل بر نمی‌گردانند اما هرچه بیشتر عجله می‌کردند، زن ها بیشتر کارهایی می‌کردند تا وقت تلف شود. آن ها مثل مرغ‌های وحشت زده نوک در هرجا فرو می‌کردند، اشیای با ارزش دریایی را در بغل می‌گرفتند، اینجا دنبال باد سنج می‌گشتند و آنجا دنبال قطب نمای مچی، تا روی مرده بگذارند. پس از آنکه بارها تکرار کردند صدای مردها بلند شد: "از آنجا کنار برو، زن از سر راه کنار برو، مواظب باش، نزدیک بود مرا روی مرده بیندازی." و کم‌کم بدگمان شدند و بنای غرغر گذاشتند که: "این همه برای دفن یک غریبه چه معنی می‌دهد؟" زیرا با وجود آن همه میخ و تنگ آب مقدس کوسه‌ها او را می‌خورند. اما زن ها همچنان اشیای عتیقه بنجل را روی هم تلنبار می‌کردند، این طرف و آن طرف می‌دویدند، سکندری می‌خوردند و در آن حال آنچه را نتوانسته بودند با اشک نشان بدهند با آه‌های خود بروز می‌دادند. به طوری که دست آخر مردها از کوره در رفتند که: "چه کسی تا حالا این همه هیاهو برسر مرده‌ای دیده که دریا پس داده؛ برسر یک غریق بی‌نام و نشان، بر سر یک تکه گوشت سرد روز چهارشنبه‌؟" یکی از زن ها که از این همه بی‌اعتنایی آزرده شده بود، دستمال را از روی چهره مرده کنار زد؛ در این وقت بود که نفس در سینه مردها نیز حبس شد. او استپان بود. نیازی نبود اسمش را در حضور آن ها ببرند تا او را بشناسند. اگر نام سر والتر رالی را هم پیش آن ها می‌بردند و او را با آن لهجه بیگانه و طوطی دم شمشیری نوک برگشته روی شانه و تفنگ لوله کوتاه و قطور آدمخوار کش می‌دیدند تا این اندازه یقین پیدا نمی‌کردند، چون تنها یک استپان در همه دنیا وجود داشت که جلوی چشمان آن ها دراز به دراز افتاده بود. مثل نهنگی دراز سر، بدون کفش، شلوار کوتاه‌تر از معمول به پا و ناخن‌هایی به سختی سنگ که تنها با چاقو می‌شد کوتاه‌شان کرد. تنها می‌باید دستمال را از روی چهره‌اش پس می‌زدند تا ببینند که او شرمنده است‌، که گناه او نیست که آنقدر بزرگ یا آنقدر سنگین یا آنقدر زیبا است و اگر خبر داشت که این اتفاق‌ها روی می‌دهد. برای غرق شدن دنبال جایی دنج تر گشته بود. راستش را بگویم، اگر دست خودم بود لنگر یک کشتی بادبانی را به گردنم می‌بستم و مثل آدمی که از جانش  سیر شده باشد خود را از روی صخره‌ای پرتاب می‌کردم و حال این مردم را که، به گفته‌شان گرفتار جسد روز چهارشنبه شده‌اند به هم نمی‌زدم و با این تکه گوشت سرد پلید مزاحم کسی نمی‌شدم. رفتارش چنان صادقانه بود که بد گمانترین مردها، یعنی کسانی که تلخی شب‌های تمام نشدنی را در کنار دریا احساس کرده بودند تا مبادا زن هایشان از دست آنها خسته شوند و کم‌کم خواب مرد غریق را ببینند، حتی آن ها و نیز مردهای سرسخت تر، از دیدن صمیمیت استپان خشکشان زد.
این چنین بود که با شکوه ترین تشییع جنازه‌ای که برای مردی غریق و رها شده به فکر‌شان می‌رسید ترتیب دادند. چند زنی که برای آوردن گل به روستاهای اطراف رفته بودند، همراه زن هایی که حرف‌شان را باور نکرده بودند برگشتند و آن زن ها نیز پس از دیدن مرده، رفتند و گل آوردند و آن ها نیز رفتند و زن های دیگر را آوردند تا اینکه آن قدر گل و آن قدر آدم جمع شد که دیگر جای سوزن انداختن نبود. در لحظه آخر دریغشان آمد که او را مثل آدمی یتیم به آب پس بدهند و از میان بهترین آدم ها، پدر و مادری برایش انتخاب کردند و نیز عمه و خاله و عمو و دایی و عمه‌زاده و خاله‌زاده و عمو‌زاده و دایی‌زاده، به طوری که به واسطه او ساکنان روستا همه با هم نسبت پیدا کردند. بعضی از دریانوردان که صدای گریه را از راه دور شنیدند راهشان را گم کردند و مردم شنیدند که یکی از آن ها به یاد قصه‌های قدیمی پریان دریایی خودش را به دکل اصلی بسته است! مردها و زن ها بر سر حمل او بر دوش خود، در طول پرتگاه سراشیب کنار صخره‌ها، به کشمکش پرداختند و در این وقت بود که با دیدن شکوه و زیبایی مرد غریق خود برای اولین بار به صرافت افتادند که کوچه‌یشان دور افتاده، حیاط خانه‌هایشان خشک و رویا‌هایشان حقیر است. او را بدون لنگر روانه دریا کردند تا اگر خواست و هر وقت دلش خواست برگردد و همه آن ها برای کسری از صدها سال نفس در سینه نگه داشتند تا جسد در دریا فرو رفت. نیازی نبود همدیگر را نگاه کنند تا دریابند که همه آن ها دیگر حضور ندارند و هرگز حضور نخواهند داشت. اما همچنین دریافتند که از آن لحظه به بعد همه چیز فرق خواهد کرد، درهای خانه‌هایشان بزرگتر خواهد بود، سقف‌هایشان بلندتر و کف اتاق‌هایشان محکم‌تر، تا خاطره استپان بدون آنکه به چارچوب درها بخورد از هر جا سر در بیاورد؛ و در آینده هیچ گاه کسی جرات نکند در گوشی بگوید: " بالاخره خیک گنده مرد، حیف شد بالاخره احمق خوشگله مرد!" می‌خواستند جلوی خانه‌هایشان را با رنگ های شاد رنگ بزنند تا خاطره استپان ماندگار شود. می‌خواستند آن قدر چشمه از دل سنگ ها بیرون بیاورند و روی صخره‌ها گل برویانند تا دیگر کمرشان راست نشود، تا آنجا که در سال های آینده، در طلوع صبح، مسافران کشتی‌های بزرگ بخاری، مست از بوی باغچه‌ها از خواب بیدار شوند و نا خدا با لباس ناخدایی به ناگزیر از سکوی عرشه پایین بیاید و اسطرلاب به دست و ردیف مدال‌های جنگی بر سینه، به راهنمایی ستاره قطبی، در دور دست افق به دماغه بلند گل های سرخ اشاره کند و به چهارده زبان بگوید: "آنجا را نگاه کنید. آنجا که باد آن قدر آرام است که زیر تخت خواب‌ها به خواب رفته است. آنجا، آنجا که آفتاب آن قدر درخشان است که گل های آفتابگردان نمی‌دانند به کدام سمت رو بگردانند، آری، آنجا، آنجا روستای استپان است."

 

گابریل گارسیا مارکز -  ترجمه احمد گلشیری

داستان کوتاه "دو روز" نوشته‌ی فریبا وفی


شوهرم بعد از ماه‌ها از سفر برگشت. پسرم انگشتان کوچکش را لای موهای وزوزی او کرد:
- چقدر سفید شده!
دخترم گفت: چقدر سیاه شده‌ای بابا!
نگفتم لاغر شده‌ای. فقط خندیدم. هردو به چشم‌های هم نگاه کردیم و لبخندی زدیم. چشم‌های شوهرم سبزند. کدر شده بودند و دور چشمانش پر از شیارهای تیره و روشن بود. بعد از دو روز باید بر می‌گشت. دستم را توی دستش گرفت و به زخم سوختگی آن نگاه کرد.
- چی شده؟
خندیدم. خیلی بلند. زخم مال وقتی بود که دوازده سالم بود و شوهرم آن را بعد از سیزده سال زندگی می‌دید. آنقدر خندیدم که اشک از چشمانم سرازیر شد. حالا دیگر داشتم گریه می‌کردم. از خوشحالی. شوهرم مرا می‌دید. میخچه‌ی کف پایم را و خالی که پشت گردنم بود.
شانه‌به‌شانه‌ی هم توی خیابان عریضی راه افتادیم. هوا شفاف بود و آفتاب انگار فقط برای روشن کردن صورت‌ها می‌تابید. جلوی مغازه‌ها می‌ایستادیم و من توی شیشه‌ی آن‌ها به خودمان نگاه می‌کردم.
شوهرم جلوی مغازه‌ای ایستاد.
- کدامشان را می‌پسندی؟
- هیچ کدام.
اصرار کرد. پیراهن آبی بلندی را نشان دادم. تو رفتیم. پیراهن گران بود. آهسته گفتم:
- برویم.
ولی شوهرم دسته اسکناسی از جیبش درآورد و شمرد. رویم را برگرداندم و نیم‌رخ او را از توی آینه دیدم که پول را برای بار دوم می‌شمرد. میمون لنگ درازی برای دخترم و سه چرخه‌ای برای پسرم خریدیم و برگشتیم.
شب شوهرم اسمم را صدا کرد. با آهنگی بسیار نرم.
- می‌توانم بمانم.
داشت به سقف نگاه می‌کرد.
- اگر... اگر تو بخواهی.
من هم به سقف نگاه کردم. گچ‌هایش طبله کرده و آماده‌ی ریختن بود.
- این‌جا کار پیدا می‌کنم. با این دست‌ها...
دست‌هایش انگشتانی کوتاه داشت و ناخن‌هایی پهن.
- تو خیلی سختی کشیدی، این را می‌فهمم.
می‌خواستم دوباره بشنوم.
- کارت آن‌جا خوب است. نمی‌شود ولش کنی.
قلبم تند و تند می‌زد.
- ولش می‌کنم... ولش می‌کنم. این‌جا کار گیر می‌آورم.
- برای چی آخر؟
- به خاطر تو.
با این جمله می‌توانستم یک قرن تنها بمانم و فکر کنم به دو روزی که مال خودم بود. شوهرم حرف می‌زد. صدایش هیجان سال‌های پیش را داشت. رویم را به طرفش کردم و صدای خودم را همزمان با خاموش شدن چراغ شنیدم.
- برو. ■

داستان کوتاه "خاک سرخه" نوشته‌ی سجاد فرهمند

به انتهای دره که رسیدیم چند قدمی مانده بود تا وارد آن "خاک سرخ" شویم پدر پشت سرهم کشیده, و با صدای ضعیفی سرفه می کرد. من هم چند قدم جلوتر از او حرکت می کردم صدای تق تق استکان های داخل کتری در کوله پشتی ام که همچون چماق برسرم کوبیده می شد, دیگر حوصله ام را سر برده بود.
 از آن جاده باریک داخل "خاک سرخه" که تا آخرین گردنه "خان ده ", را نگاه می کردی خستگی ات چند برابر می شد. بعد از اینکه ازکنار آن چاله وسط "خاک سرخه" که شبیه قبر بود, رد شدیم صدای شلیک گلوله ای که انگار چند بار از بالا به پائین به دو طرف تنگه بخورد و تا به گوش ما برسد, بالاخره بر گوشم آهسته و آرام نشست.
پشت سرم را نگاه کردم باور کردنی نبود به سمت پدر دویدم, پدر را دیدم که در آن خاک سرخ نقش بر زمین شده بود و می غلتید
 تا به او رسیدم دمر افتاد. دست راستش را به سمت من دراز کرد و مشتی از آن خاک سرخ را در دست چپش می فشرد و صدای سرفه اش بیشتر شده بود.
به هر سو که نگاه می کردم جز درخت های بلوط و آسمان صاف آبی رنگ چیزی را نمی دیدم.
پدر هم فقط به خودش می پیچید و سرفه امانش را بریده بود.
تنها می توانستم تا جایی که نا داشتم پدر را بر دوشم بگیرم و تا بالای گردنه ببرم شاید آنجا کسی به کمکم می امد. و تا جایی که توانستم همین کار را کردم. با دست چپم پشت بازوی دست راست پدر را گرفتم.
دست راستم را به پشت ران پای راست پدر حلقه زدم و او را بر دوش گرفتم.
زیر پارچه ای که محکم به دور کمر پدر بسته بودم مرتب خون می آمد و از زیر یقه ام بر سینه ام سر می گرفت و با عرق بدنم پائین می آمد طوری که شال سفید دور کمرم کاملا قرمز شده بود.
خان میرزا مثل همیشه بر روی تختش که ته اتاق بود بر آرنج دست چپش دراز کرده, به درب اتاق زل زده بود و مردها را که گرداگرد اتاق به دیوار تکیه داده بودند, زیرچشمی می پایید. و مدام سبیل های آویزان شده از دو طرف چانه اش را که مانند دم روباه بودند با دستش تاب میداد.
روزها نور آفتاب از پنجره‌ی پشت سرش به داخل اتاق می سرید و شب ها هم نور فانوس های روی طاقچه جلوی همان پنجره, صورتش را تاریک نشان می داد و به راحتی نمی توانستی آن چشمهای درشت و از حدقه زده بیرون زده اش را ببینی.
من هم پایین تخت خان میرزا طوری که فقط کله و کف پاهایش را می دیدم نشسته بودم و بورهای قالی را که از موهای سر من بیشتر بودند با دستم نوازش می کردم.
مردهای داخل اتاق و ریش سفیدها بدون آنکه چیزی بگویند فقط جسمشان را می دیدم و روحشان یا در قبرستان بالای ده کنار رودخانه بود و یا سرگردان, در خاک سرخه پرسه میزد!
سمت راست من پدر گل اندام پیرمردی با کلاه مشکی آفتاب سوخته و چشمان همیشه قرمز وقتی به من نگاه می کرد دستمال پارچه ای سفیدی از جیب داخل کت بورش درمی آورد و بر روی چشمانش می گذاشت و می زد زیر گریه....
دونفر از گوماشته ها سینی به دست با استکان های چای اناری که بیشتر به رنگ خون مرد می ماند وارد اتاق شدند و همهمه ای سکوت اتاق را شکست و خان میرزا کلاه نمدی اش را از روی زانویش برداشت و کج بر سرش گذاشت به طوری که کچلی سمت راست سرش را پوشاند و با کشیدن نفسی عمیق به حالت نشسته پاهایش را از تخت آویزان کرد.
پیرمرد با کلاه مشکی آفتاب سوخته با نگاهی رو به خان میرزا به گونه ای که از او اجازه ای گرفته باشد رو به من کرد و گفت:
"پسرم جان آدمها مانند کاسه‌ی خونی است که بر لبه‌ی تیغی گذاشته اندش گاهی تقدیر و سرنوشت و گاهی هم خودمان در ریختن آن بی صبری می کنیم ولی خدا آن روز را نیاورد که دست ما به آن آلوده شود خدا می داند قبل از ما چه کاسه های خونی ریخته شده و بعد از ما هم چه کاسه های خونی ریخته خواهد شد چه به دست تقدیر چه به دست خودمان....
چه بهتر یکی عاقل باشد و به این پایانی دهد...
پسری که در پایین اتاق دم درب نشسته بود و سبیل های تازه درآمده اش را که بور به نظر می رسید و شبیه خودم بود با صدای تقریبن کلفتی گفت: ما هم همه‌ی اینهایی را که گفتی می دانیم مگر گناه پدر فرضی بی زبان چه بود مگر غیر از این بود که تمام مردم این ده و دهات دیگر آسایش را از آن پیرمرد بی آزار گرفته بودند اگر من جای فرضی باشم فردا عصر همان جا کارش را یکسره می کنم...
چند روزی می شد همه‌ی پیرمرد های ده و ریش سفیدها هر روز به خانه ما می امدند دیگر از این همه رفت و امد خسته شده بودم حرفهای تکراری ...قیافه های تکراری.... و نگاهای پر از التماس تکراری......
مادر هم مثل همیشه حرفی نمی زد در گوشه‌ی بالایی حیاط کز می کرد و نگاهش را به درب حیاط می دوخت مثل اینکه منتظر بود پدر مثل همیشه با موهای جو گندمی وچهره‌ی همیشه خندان از بیرون بیاید اول دستی برایش تکان دهد و بعد یکراست برود به اتاقش که گوشه‌ی پایین حیاط بود که شاید سینه پهلو کرده یا دست یا پا در رفته ای آنجا باشد وبتواند کاری برایش انجام دهد.
مردم ده به کار پدر ایمان داشتند و می دانستند که هر کاری از دستش بیاید کوتاهی نمی کند.
بعد از آنکه خان میرزا در جنگ با دار و دسته‌ی حیدر تیری ران راستش را نشانه گرفته بود و از سمت دیگر بدون اصابت به استخوان رانش, بیرون زده بود-تا چند ماهی پدر با جوشانده‌ی داروهای گیاهی آن را شستشو می داد که زخم به داخل بدنش سرایت نکند.
لنگیدن پای راست خان میرزا هم به همین خاطر بود.
 و همین بود که خان میرزا پدر را خیلی دوست داشت و از او مالیات نمی گرفت.
الان که دیگر جای پدر در خانه خالی بود و من پسر بزرگ خانواده بودم دو برادر کوچکترم و مادر که حرفی برای گفتن نداشتند تنها نظر من می توانست همه چی را تمام کند و اگر زمین های آبی پایین چشمه را می پذیرفتم همه چی تمام می شد و حیدر از اسارت میزرا در می آمد و به خواسته اش می رسید.
درست شش ماه پیش بود چند روز آخر فروردین, در بالای کوه "خان ده" محو تماشای رقص دسته های پرستوها بودم در آسمان آبی رنگ و بی ابر بالاترین قله‌ی "خان ده"
 این دومین باری بود که با پدر می رفتم "خاک سرخه" تا اواخر اردیبهشت بیشتر آنجا سفید پوش برف بود و فقط قسمت هایی که آفتاب مستقیم می تابید به صورت گله هایی بزرگ از برف تزئین شده بود و می توانستی سنگ ها و صخره های سیاه شده و انگار سوخته از سرما را ببینی که در لابه لایشان گل ها و گیاهانی می روئیدند که فقط پدر می دانست به چه درد می خورند و برای درمان چه مرضی باید خشک شوند و بجوشند.
از آن بالا طیاره که از بالای سرمان می گذشت انگار اسباب بازی ای بود و به راحتی می توانستی از آن بالا ببینیش و گاهی سنگ هم به سمتش پرتاپ می کردم ولی هنوز خیلی فاصله بود تا به آن برسد وشاید خلبان و اگر سرنشینی داشت, من را می دیدند, لبخندی بر لبشان نقش می بست.
دو بخاری چوب سوز بزرگ وسط آن هال در آن شب پائیزی سرد سرخ سرخ شده بودند.
مردها ژاکت ها و کاپشن هایشان را مچاله جلویشان گذاشته بودند. من هم به همان شکل به بخاری ها خیره شده بودم و حرف هایی را که می زدند مانند صدای زنبور در گوشم وز وز میکرد.
فردا عصر قرار بود در همان سبزه زار پائین چشمه‌ی کنار رودخانه "کارد کفن" را بگیرند, با واسطه گری همه‌ی بزرگان و ریش سفیدان از دهات بالا به پائین, و همه متتظر بودند که فردا چه می شود.
به خاطر دارم یک بار با پدر در ده پائین به مراسم "کارد کفنی" رفته بودم.
بر سر معدن خاک سیاهه ای که پشت ده بود, مردی از خانه های بالای ده, پسری را از خانه های پایین ده با کلنگی که بر سرش کوبیده بود کارش را همان جا تمام کرده بود و بعد از یکسالی ریش سفیدان پادرمیانی کرده بودند که خونش را بدهند و دوخانواده هم با هم وصلتی بکنند.
 آدمهای زیادی به آنجا آمده بودند طوری که اگر پدر دستم را نمی گرفت شاید در آن ازدحام گم می شدم، دو دسته خیلی بزرگ از آن جمعیت یکی دسته‌ی خانه های پایین ده و دیگری دسته‌ی خانه های بالای ده در روبروی هم ایستاده بودند و یک فضای باز خاکی بزرگی بین آنها بود.
دسته‌ی خانه های بالای ده در سمت پائین شیبی که به رودخانه منتهی میشد و دسته‌ی خانه های پایین ده در بالای آن شیب وسط آن تپه‌ی بزرگ، منتظر می شدند تا چند نفر از ریش سفیدان واسطه به سمت پائین بروند و با شال های بلند و سفیدی دور بازوی قاتل را به دور بازوی خود ببندند و آهسته آهسته او را به سمت دسته‌ی بالا ببرند.
ریش سفیدی که بیشتر او را قبول داشتند سینی به دست با قرانی و یک کارد تیز
بر روی آن کمی جلوتربه سمت دسته‌ی بالا می رفتند به پدر یا پسر بزرگ مقتول که نزدیک می شدند, قاتل زانو میزد و به پایش می افتاد که او را ببخشد، پیرمرد سینی به دست هم با صدای بلند از او می خواست که او را به این قران, جمعیت و به کاری که اظهار پشیمانی کرده, ببخشد که اگر پدر پسر بر سر دو راهی قرار گرفته که او را ببخشد یا بکشد به احترام آن جمع نظرش عوض شود و معمولن هم همین میشد.
 در همین فکرها بودم که فردا عصر کارد تیز را بردارم و چشمهای ریز و سبیل های دم موشی حیدر را برای همیشه با زدن شاهرگ گردنش, از چشم همه گم کنم ولی مگر می شد!!!
اگر این کار را می کردم باید برای همیشه دور زمین های آبی پائین چشمه و گل اندام را خط می کشیدم و دیگر من می ماندم آن سر بی مویم که در زمستان و تابستان باید با کلاه می پو شاندمش.
این فکرها مانند فیلم بریده بریده ای از ذهنم می گذشت که دست سنگینی بر گرده ام زده شد و مثل کسی که از خواب بپرد به داخل اتاق خان میرزا برگشتم.
خان میرزا از تختش پائین آمده بود و می خواست هر طور که شده فردا قال قضیه را بکند و زمینهای پائین چشمه را به من بدهد و حیدر هم برای همیشه آدم او شود.
خان میرزا خیلی کم حرف می زد و هم فقط به درب اتاق زل می زد و حرفهایش انگار برای درب اتاق گفته می شد آن یکی دوباری که به خانه شان رفته بودم این را متوجه شدم.
پدر از خان میرزا خیلی برایم می گفت.
 بعد از اینکه میرزا یاغی برادر حیدر را بالای یکی از تپه های "خان ده " با برنو نقش بر زمین کرده بود, همان جا زیر درخت بلوط پیری خاکش کرده بود.
 بعد از یکماهی پیدایش کرده بودند.
حیدر که زورش به میرزا یاغی نمی رفت به کوه زده بود و زیر همان درخت بلوط پیر, سر خاک برادرش, از تنهایی دیوانه شده بود و بعد از مدتی با چند نفر دیگر از اهالی ده، دار و دسته ای راه انداخته بود و
درگیری های حیدر و میرزا یاغی همان موقع ها بود که جان خیلی ها را گرفت و هر چند وقت یکبار هم در هر درگیری چند نفری همان جا خاک می شد بدون نام و نشان و سنگ قبری...
بعد از آن واسطه ها خواستند به این درگیری ها پایان دهند و آنها را با هم آشتی دهند.
 مقداری از زمینهای آبی پائین چشمه را میرزا به حیدر پیشنهاد داده بود بجای خون برادرش، حیدر شرط دیگری. هم گذاشت.
 او زن آخری میرزا یاغی را هم می خواست زنی که چند ماهی بود به عقد خودش درآورده بود.
دختر زیبایی که از دست یاغی ها به میرزا داداه بودندش....
همین مسئله بود که مردم ده جانب میرزا یاغی را گرفتند و او را به ده آوردند که بشود "خان میرزا".
مردم ده نمی خواستند به جز گاو و گوسفند هایشان دخترهایشان هم مالیات یاغی ها شود.
آنها حاضر بودند میرزا, خان ده شود که دیگر کسی چشمی به آنها نداشته باشد.
چند وقت پیش حیدر در یک غروب پاییزی سه تیر هوایی به رسم همیشه شلیک کرده بود که پیرمرد با کلاه مشکی آفتاب سوخته می بایست هر جور که شده پول فشنگ و خرج آدمهایش را از چند نفری که گله بیشتری داشتند بگیرد و به بالای تپه برود و آن را روی تخته سنگی بگذارد و با همان حالت دست از پا درازتر مسیر خود را برگردد که شاید نقشه ای در کار نباشد که حیدر را به دام بیندازند.
اگر این کار را نمی کردند ده به خاک و خون کشیده می شد تا وقتی که به خواسته اش تن می دادند.
حیدر هم پس از اینکه مطمئن شد که کسی آن اطراف کمین نکرده یکراست به سمت تخته سنگ می رفت و آنهارا برمی داشت.
اما این بار حس ششم حیدر و اطمینان او از آن تپه‌ی سرد و تاریک جور دیگری تعبیر شد و آدمهای میرزا او را خلع سلاح کردند و دست و پا بسته یک شب تا صبح در اصطبل پایین خانه میرزا خابید.
بعد از چند روزی که حیدر در آنجا ماند او و میرزا نتوانستند بر سر اختلاف هایشان کنار بیایند و پای خون پدر من به میان آمد.
من هم شدم بهانه ای برای آن شب نشینی ها و آن جلسات و کارد کفنی که قرار بود فردا عصر در سبزه زار پایین رودخانه صورت بگیرد.
فردای آن شب نزدیک های ظهر بعد از آنکه صورتم را کامل اصلاح می کردم و آماده می شدم برای مراسم عصر, از کوچه پس کوچه های ده صدای شیون زنان به گونه ای بلند شد که تمام مردم به کوچه ها ریختند من هم از خانه بیرون زدم صدای جارچی های خان میرزا می آمد که کلاه نمدی خونی خان میرزا به دستشان در کوچه ها می چرخیدند که آن را در "خاک سرخه" پیدا کرده بودند.....
الان سالها میگذرد از آن ماجرا و آن اتفاقها و من کنار قبر پدر نشسته ام و از قسمت پایین قبرستان بالای ده به خانه های ده خیره شده ام که جز آوار و خرابه چیز دیگری نمی بینم...
خانه خان میرزا هم وسط ده استراحت گاهی شده برای چوپان هایی که شب از کوه می آیند و یکراست به آنجا می روند و تا صبح آتشی می گیسانند.
دیگر جوانی در ده نمانده که فکر رفتن به خاک سرخه شب تا صبح خابش را بگیرد.

داستان کوتاه "ماهی کور" نوشته‌ی مرضیه کمالوند

آب غار سیاه تر شده بود. سیاه تر از همیشه. می دانستم منتظرم شده. آمده تا لب غار. خودم را که درون حفره چاه مانند غار انداختم تمام بدنم شروع کرد به لرزیدن. نه از سردی آب باشد نه. می دانستم هست. دست می برم تا موهای سیاه بلندش را بگیرم. سیاه سیاه. خودم شنیدم همان روز بود. چند نفر لب غار دیده بودنش. با پستان های درشت سفیدش. گفتند دمش مثل ماهی بوده تا کسی را می دیده می پریده توی غار. موهای تارتارش توی آب پخش می شده. برای همین آب غار همیشه سیاه بود. موهای نرمش توی آب تکان می خورد. نرم نرم. لمسش کردم. تمام شب را. تمام شب توی بغلم لول می خورد و به دورم می پیچید. نم نمک نوری که به چشم ام می خورد می رفتم زیر پتو. حاضر نبودم به هیچ قیمتی بیرون بیایم. صدای آقا علیم توی خانه بلند پیچید. بلند که شدم نصف اتاقم تاریک بود. همان موقع بود فهمیدم. دست که کشیدم بسته شده بود. چشم چپم را می گویم. راستش را بخواهید درست نفهیمدم از کی تارشده بود. خب لب غار که بودم. درست ندیدم. فکر کردم آنقدر کوچک است که من نمی بینمش. داشت جان می داد. خودش را از حفره کوچک کنار غار پرت کرد بیرون. می گفتند بعضی هاشان می خواهند فرار کنند خودشان را پرت می کنند بیرون. می گفتند نور که ببیند جان می دهند. خب زبان بسته ها کور بدنیا می آیند؛ توی تاریکی… خب وقتی نوری نباشد… راستش باورم نشد. تا لمسش کردم. چشم چپم را… کامل بسته بود و چشم راستم هم…

البته کم سویی داشتم می توانستم خودم را به جایی، لب غاری برسانم. لااقل تکان تکان خوردنش را توی مه آلوده چشم راستم که می دیدم. بلندش که کردم جان داده بود. اولش شاید خوشحال بودم اما بعدش… دست کشیدم جای چشمهاش بسته بود. پوست داشت. انگار از اول چشمی نبوده. صدای آقا علیم بلندتر شد و گفت:

-حرام زاده ها هم اینطور نمی شوند.

پسرش بود از گلنار. خب برادر من هم بود. چندمی اش را نمی دانم. صدای آقا علیم از زیر پتو بلندم که کرد دیدم نصفش تاریک است. اولش خواستم جیغ بزنم! حقیقتش نه؛ چون می دانستم که روزی می شود. کور را می گویم. چون هرروز دیدم تار می شد. این آخریها دیگر رویش حتی حساب نمی کردم. چشم چپم را می گویم. تا کمی نور اتاق زیاد می شد رد مایعی گرمی را روی صورتم احساس می کردم. نصف صورتم قرمز بود. تیر می کشید. سریع رفتم زیر پتو. همان موقع بود که دیدم آقا علیم عینک ته استکانیش را که درمی آورد بهتر راه می رود. می دانستم که او هم کامل دیگر نمی بیند. چون همان روز که بجای شکر توی چایش نمک ریخت. گفتم اگر بخورد متوجه می شود اما نشد همانطور چایش را هورت کشید. شنیده بودم آدم که پیر می شود حس چشایی اش هم از دست می دهد. دیگر تلخی و شیرینی را متوجه نمی شود. اما باورم نبود. گفتم شاید با چشمهای باباقوری ام اشتباه کردم. خب تشخیص نمک از شکر زیادهم سخت نیست. راستش آن اوایل سخت نبود. خب هرچه باشد دانه های شکر درشت ترند. اما آن روز لمس کردم. نمک بود. آقا علیم چایش را خورد و رفت زیر پتو. مثل هر روز. فقط برای خوردن ناشتا و ناهار و شام بلند می شد. این آخریها را می گویم. بلند می شد و عینکش را می زد. که همان روز فهمیدم عینکش را همینطور می زند. شاید می ترسید. از چی؟ نمی دانم. از من؟ من که مدام توی اتاق بودم شاید گلنار یا بچه های قدو نیم قدش. خب شاید گلنار. نمی دانم شکش به دل من هم رفته بود. آخر آقام این آخریها حال نداشت راه هم برود چه برسد بتواند بچه درست کند. حتی نمی دانست که چه موقع از ظهر است. حرف زدنش که بماند. همان روز گفتم:

-آقا این فرنگی ها میخوان بیان باز برای غار. گفتند که توی غار یک ماهی ای هست که…

نگذاشت حرفم تمام شود. بلند داد زد:

-این اجنبی های های بی پدر مثلِ سگ، مثلِ سگ…

دوبار تکرارش کرد اما ادامه نداد. نگاهش که کردم سراغ گلنار را گرفت و رفت زیر پتو. پاهای سفیدش از زیر پتو زده بیرون. گفتم شاید یخ کند و پتو را روش کشیدم. خودم هم دراز شدم. مثل همیشه لباسهاش را درآورده بود منتظرم بود. گرم گرم. دست بردم موهاش را بگیرم اما لیز خورد. خب شنیده بودم نصف بدنش مثل ماهی است. نرم نرم. پولک هاش توی آب برق می زنند و تنش که آب بخورد دیگر هیچ. سراغش می گشتم. چشم چپم که هیچ و چشم راستم هم سیاهتر می شد. جلو که می رفتم سیاهی بیشتر می شد. هیچ نوری نبود. چندتایی ازشان به صورتم می خوردند. همان ها را می گویم که لب غار افتاده بودند. خودم دیدم؛ دیدن که نه لمس کردم چشم ندارند. فرنگی ها می خواستند بیایند تا ببیند همچین ماهی هست یا نه! همان موقع که آقام علیم چشم داشت. لبه غارهم باز بود. هنوز کسی کیپ اش نکرده بود. آبش به این سیاهی نبود. ماهی می داد قد یک گربه پروار. آقاعلیم صبح به صبح می آمد لب غار و جمعشان می کرد. همان موقع ها بود که پیچید فرنگی ها می خواهند بیایند؛ از کی نمی دانم اما شنیدم که ماهی بهانه است. آقا علیم می گفت:

-حکمن داخلش گنجی چیزی وجود داره؟

غار را می گفت. پیچیده بود داخل روستا. شنیدم یکی گفت:

-غاری که آبش سیاهه داخلش مروارید وجود داره.

من قدی نداشتم اما کنار آقا علیم بودم. آقا می گفت باید کارش را یاد بگیرم. سحر خوان می زدیم بیرون. ماهی ها را که تا لب چاه غار می آمدند می گرفتیم و می فروختیم به خود ساکنین روستا؛ حتی روستاهای اطراف که این اواخر سایه مان را با تیر می زدند. خب بعد از آن اتفاق. خسرو را می گویم. با آقا علیم جر و بحثشان شد. خسرو می گفت:

-غار مال همه است. آقا علیم حق فروش ماهی ها را ندارد.

آن موقع آقام، آقا علی نبود بعدن شد…

شد آقای آبادی. همه چیز دست آقا بود. همان موقع چشم چپش ضعیف شد. وقتی می خواست با من حرف بزند سرش را کامل می چرخاند تا با چشم راستش ببیند. گلنار را هم با چشم راستش دید. لب غار. موهای سیاهش را باد می زد. آقا گفت:

-گلنار را خدابرای ما فرستاده. شاید از حوریهای غار باشد.

آقا گفت ما. یعنی من و آقا. خودش گفت. خب گلنار هم شنید همانجا لب غار… زل زده بود به آب سیاهش. تا ما را دید قایم شد. آقا علیم رفت دنبالش و بردش خانه. توی خانه همه جا می چرخید و هر چند وقت یکباری هم می آمد سراغ من. قدی نداشتیم با هم توی حیاط می چرخیدیم و زل می زدیم به آسمان. آن موقع که بود چشمهام خوب بود. صاف صاف. یک روز که آمد شکمش آمده بود جلو. آقا علیم روی صندلیش نشسته بود و اخمهاش داخل هم.

گلنار سریع رفت توی اتاق. همان اتاقی که بچه می آورد. آقا بالا سرش. خواست که بچه را ببیند خم شد و دستی جای چشمهاش کشید. کمرش که خم شد دیگر راست نشد همانطور رفت زیر پتو. بچه وقه نمی کرد. گلنار هم رویش را از آقا گرفته بود و زل زده بود به پرده کلفت اتاق. خب وقتی نور زیاد می شد از چشمهای بچه جوی قرمزی می زد بیرون. چشم چپ گلنار هم. گلنار حتی ناله ام نمی کرد. دوباره پتو را روی سرش کشید. رفتم جلو. آرام انگار خواب بود. خب وقتی چشم ندارد از کجا بدانیم خواب است یا بیدار. نمی دانم. لمسش کردم انگار از اول چشمی نبوده. لامپی توی اتاق روشن نبود. هیچ کس نفهمید اتاق لامپ ندارد. جلوی چشم راستم هم تاریک بود. خب وقتی نوری نباشد چشم هم…مثل ماهی ها…

همان موقع شنیدم از اهالی. دیده بودند لب غار. ماهی هایی که توی نور جان می دادند. آقام زل می زد به آب سیاه غار. می گفت:

-هنوز هیچکی نتوانسته داخل غار را ببیند. خب راهی وجود نداشته…

می گفت که شنیده: توی غار روزنه ای وجود داره که آن ورش باغهای پر از میوه و…

همان موقع بود که خسرو را دیدم. لب چاه. مثل گلنار زل می زد داخل چاه. خودش می گفت:

-هرچه داخل غار باشد مربوط به همه است نه فقط…

شاید آقام را می گفت. آقاعلیم که شنید بلند شد. همان موقع فهمیدم چشم اش خیلی ضعیف است. بدون من جایی نمی رفت. من را برد لب غار و شروع کرد به سیمان کردن لب غار. فقط یک حفره کوچک گذاشت.

-دیگر هیچ اجنبی حق ورود به غار را ندارد.

شاید خسرو را می گفت. امانه! گفته بودند که خسرو زودتر پریده توی سیاهی غار. همان صبح خروس خوان. او هم حتمن شنیده بود که:

-توی غار روزنه ای وجود دارد که آن ورش…

آقا علیم همان موقع سریع گفت:

-مثل سگ دروغ می گوید حرام زاده فلان فلان شده.

چند حرف دیگر هم زد اما نشنیدم. همان موقع ها بود که کسی دیگر خسرو را ندید. تا چند وقت. آقا علیم سیمان را که می زد شروع می کرد به فحش دادن. به کی نمی دانم. شاید خسرو یا من یا… شاید خسرو چون همان موقع بود خودش دیده بود گلنارهم چند باری به قد و بالای خسرو نگاه کرده بود. شکش به دلش رفته بود به دل من هم…هر روز سراغ گلنار را می گرفت. می گفتم:

-توی اتاق است.

داد می زد:

-کدام اتاق؟

چشم اش نمی دید. می رفت دست می کشید جای گلنار. گلنار خودش را عقب می کشید. همان موقع ها آقام می رفت زیر پتو و خودش را قایم می کرد. من هم می رفتم توی اتاقم. همانجای همیشگی می دانستم منتظرم است. وسوسه دیدنش تمام روز من را به اتاق می کشید. از وقتی چشمهام سویی نداشت می آمد. بدن گرمش و رد دستهایم…

یواش می خندید نفسش را باخنده پرت می کرد به صورتم. گفتم:

-هیس الان آقا علیم می شنود ها!

چیزی نمی گفت. فقط ریز می خندید. همان موقع بود که شکم گلنار باز ور قلمبیده شده بود. آقام کشان کشان خودش را به اتاقش می کشاند همانجا خودش را روی گلنار می انداخت. گلنار خودش را کنار می کشید. نمی شد. خب گفتم چشم راستم کم سویی داشت. همان موقع… من و گلنار توی حیاط داشتیم می چرخیدیدم. قدی نداشتم خیلی چیزها را بدانم. آقا علیم آمد تمام صورتش قرمز شده بود. گلنار پشت من قایم شد. آقا بردش توی اتاق. همان موقع بود که رفتم زیر پتو و بلند که شدم چشم چپم تار شده بود. همان موقع که گفتم چشم ام نمی بیند. گلنار بلند خندید. صدای خنده اش که پیچید توی گوشم فهمیدم که…شکش به دلم رفت… همان روز را می گویم. گفتم یکی دیده که یکی شبیه گلنار با خسرو آمده تا لب غار. گفت:

-پستانهای سفیدش توی نور مهتاب برق می زده. موهاش سیاه و بلند تا کف پاش. پایین تنه اشان توی غار بوده.

یکی دیگر گفت:

- دندانهاش مثل مروارید و لبهاش به سرخی گلهای سرخ لب غار.

همان موقع ها بود خیلی چیزها گفتند. همان موقع که خسرو برنگشت.

. خودش گفته بود:

-روزنه ای دیده که آن ورش…

همان موقع خیلی ها دنبال خسرو پریدند توی غار. برای مروارید یا یکی از آنها یا …

آقا علیم خوشحال بود. یکی ازشان را شکار کرده بود. شکار که نه می گفت لیاقتش را که داشته باشی خدا توی همین دار مکافات برایت بهشت می سازد. همان موقع که گلنار را به خانه بردیم. من ازش چشم برنمی داشتم. همان موقع… تمام روزرا باهم بودیم. بلند بلند می خندید. تا دیدم آقا علیم رفت توی اتاقش. دیگر نخندید. از وقتی شکمش بزرگ شد. رفتم زیر پتو و شروع کردم به گریه. گفتم:

-آقا جان همه بچه های آبادی رفتند. می گویند توی بهشت اند. خودم شنیدم که مادر حسین که پدرش فرستادش توی غار خواب دیده توی باغی نشسته و میوه می خورد و یکی از، یکی از…

بلند داد زد:

-نفهم. مگر اینجا باغ نداریم؟

نگاهش کردم. راست می گفت. اطراف غارمان باغی بود با سایه های سیاه و گلهای سرخ. آقا علیم خودش گفت:

-خدا اگر بخواهد برایت همین جا…

برای آقام شد. هرشب توی اتاقش با گلنار. چشم چپم را داشتم. نتوانستم تحمل کنم رفتم زیر پتو. تا همان روز. دیدم دنیای من تا نصفه سیاه است. خب راستش زیاد هم بد نشد. خب هر وقت نمی خواستم آقا علیم را ببینم طوری می نشستم چشم چپم را بهش باشد. همان موقع که خوردم به دیوار گلنار فهمید. از همان شب یکی از آنها می آمد توی رختخوابم. لباسهاش را در آورده منتظرم می شد. می رفتم توی رختخواب تنگم و تنگ هم می خوابیدیم تا صبح. آقا داد زد:

-بچه بیا ببین این یکی جانور هم…

حرفش را ادامه نداد. فهمیدم این یکی بچه هم چشم ندارد. گلنار همان طور افتاده بود. خب همان موقع فهمیدم که شاید یکی از آنها باشد. همانها که لب چاه بدون چشم جان می دادند. خواستم گلنار را لمس کنم آقا آنجا بود. گفتم:

-خدا اگر بخواهد همین جا را هم برایت بهشت می کند.

برای همین هر شب منتظرش بودم. کورمال کورمال دست می کشیدم تا پیداش کنم. هیچ صدای دری نمی آمد یک دفعه پیداش می شد. چند بار دست می کشیدم تا باور کنم واقعی است یا نه. موهای سیاهش دورم تاب می خورد. همان موقع ها دوباره شکم گلنار ور قلمبیده می شد. شکش به دلم رفت. به دل آقا هم رفت. می رفت زیر پتو تا مدتها بیرون نمی آمد. بیرون هم بود عینکش روی چشم اش و مدام این ور آن ور را نگاه می کرد. رفتم توی اتاق. گلنار دراز کشیده بود موهای سیاهش دورش. توی تاری چشم راستم فقط سیاهی مویش را دیدم. گفتم که:

- نمی دانم چندمین خواهر و برادرم بود.

از گفتنش شرم داشتم. از گفتن خواهر و برادر. خب خود آقا گفت همان موقع:

-اگر خدا بخواهد…

دوباره کنارش رفتم و سراغ گلنار گرفت. روی جایش نشسته بود. همیشه این گونه بود از همان موقع که در چاه را سیمان گرفت. از حفره کوچک غار فقط هشت سال ماهی مرده زد بیرون نه ماهی قد گربه پروار. همان موقع که بعد از هشت سال دیدم شاید هم بیشتر که چشم ندارند. توی نور جان می دهند. همان موقع بود صدای آقا پیچید که:

-حتی حرام زاده ها هم …

رفتم توی اتاق همانجا نشستم. همان شب در اتاق را قفل کردم اما باز آمد. آخرین شبش را می گویم. توی ر ختخوابم. تنش را بو می کردم خودش بود… راستش شاید خودش بود. می خندید.. گفتم:

-به آقا می گویم.

صدای خنده اش قطع شد.

سریع گفتم:

-راستش خودش گفته خدا اگر بخواهد همین جا توی رختخواب کهنه من بهشت می شود.

گفتم… خیلی چیزها گفتم. چیزی نگفت. در که قفل بود شاید کمی خوشحال بودم. اگر در قفل باشد پس گلنارنمی تواند باشد. اما روز بعد بود که تمام خانه را گشتم خبری از گلنار نبود. با چشمهای کورم تمام خانه را بو کردم و دست کشیدم. همه جا را. نبود. بچه بودش. همان بچه آرام گوشه ای افتاده بود. آقام سرش را تا نصفه زیر پتو کرده بود. گفتم:

-آقا می خواهم بروم داخلش…

چیزی نگفت حتا نگاهم هم نکرد. با تمام وجود سیمانش را شکستم. می دانستم منتظرم است. می دانستم از همان راهی که آمده بر می گردد. شنیدم خسرو گفت که روزنه هست اما هرچه دیدم نبود. چشم راستم هم دیگر چشم نبود. دست می برم موی سیاهش را بگیرم اما لیز می خورد. ماهی ها به صورتم می خوردند همان ها که لب چاه دیدم. راستش رابخواهید فکر نمی کردم درست دیده باشم یانه. خب از همان روز که چشم سمت چپم را از دست دادم کم کم چشم سمت راستم هم کم سو شد. از خواب که بیدار شدم دیدم که همه چیز یک طرفش سیاه سیاه. سریع رفتم جلوی آینه که نگاهش کنم اما هر چه گشتم نبود. یادم رفته بود که آقا علیم همه آینه ها را برداشته بود تا کسی دیگر نبیند چه بلایی سرش آمده. فقط لمسش کردم. پوست آورده بود و انگار هیچ وقت هیچ چشمی این ناحیه نبوده. جایش سفید سفید. مثل ماهی های لب غار… زبان بسته داشت جان می داد. خودش را از روزنه غار سیاه بیرون پرت کرد و افتاد روی گلهای سرخ لب غار… از این فاصله که نمی شد دید لااقل برای من. بلندش کردم جای چشمهاش را لمس کردم درست مثل چشمهای خودم. پوست صاف صافی بدون هیچ شکافی. توی دستم جان داد. مثل همان موقع که گلنار را دیدم. کنار بچه بی حال. ازآن موقع دیگر هیچ صدای نق بچه ای توی خانه نپیچید. گفتم:

-آقا! این یکی بچه هم…

آقا علیم گفت:

- حرام زاده های فلان فلان شده…

شاید با خسرو بود که با یکی از آنها شبیه گلنار لب غار دیده بودنش یا گلنار که گفتند چندباری خسرو را نگاه کرده یا بچه های کورش از گلنار یا من! که یکی از آنها شبیه گلنار هرشب توی اتاقم بود! می گویم من اما از خیالش هم شرم داشتم شاید هم خیال…خب راستش شکش بدجور به دل من هم رفته بود…آقا از همان موقع بود که دیگر چیزی نگفت و من هم از همان موقع که خودم را کامل داخل غار انداختم تمام چشم ام سیاه شد وفقط یادم می آمد که شنیدم:

-اگر خدا بخواهد حتی همین جا هم برایت بهشت می شود.

داستان کوتاه "گرگ" نوشته‌ی هوشنگ گلشیری

ظهر پنجشنبه خبر شدم که دکتر برگشته است وحالا هم مریض است. چیزیش نبود. دربان بهداری هم گفته بود که از دیشب تا حالا یک کله خوابیده است، هروقت هم که بیدار می شود فقط هق هق گریه می کند. معمولا بعد از ظهر های پنجشنبه یا چهارشنبه راه می افتاد و می رفت شهر، با زنش. این دفعه هم با زنش رفته بود. اما راننده‌ی باری که دکتر را آورده بود گفته:" فقط دکتر توی ماشین بود. " گویا از سرما بی حس بوده. دکتر را دم قهوه خانه گذاشته و رفته بود. ماشین دکتر را وسط های تنگ پیدا کرده بودند. اول فکر کرده بودند باید به ماشینی، چیزی ببندند و بیاورندش ده. برای همین با جیپ بهداری رفته بودند. اما تا راننده نشسته پشتش و چند تا هم هلش داده اند راه افتاده. راننده گفته: " از سرمای دیشب است وگرنه ماشین که چیزیش نیست. " حتی برف پاک کن هاش هم عیبی نداشته تا وقتی هم که دکتر نگفته بود:" اختر، پس اختر کو؟ " هیچکس به صرافت زن نیفتاده بود.

زن دکتر قد کوتاه بود و لاغر، آنقدر لاغر و رنگ پریده که انگار همین حالا می افتد. دو تا اتاق داشتند تو ی همان بهداری. بهداری آن طرف قبرستان است. یعنی درست یک میدان دور از آبادی. زن نوزده سالش بیشتر نبود. گاه گداری دم در بهداری پیدایش می شد و یا پشت شیشه ها. فقط وقتی هوا آفتابی بود از کنار قبرستان می آمد ده گشتی می زد. بیشتر کتابی دستش بود، و گاهی یک پاکت آبنبات یا شکلات هم توی جیب بلوز سفید یا کیف دستی اش. بچه ها را خیلی دوست داشت. برای همین هم بیشتر می آمد سراغ مدرسه. یک روز که به اش پیشنهاد کردم اگر بخواهد می توانیم درسی به عهده اش بگذاریم گفت، حوصله‌ی سر و کله زدن با بچه ها را ندارد. راستش دکتر پیشنهاد کرده بود، برای اینکه سر زنش گرم بشود. گاهی هم می رفت لب قنات، پهلوی زنها.

برف اول که افتاد دیگر پیدایش نشد. زنها دیده بودندش که کنار بخاری می نشسته و چیزی می خوانده، و یا برای خودش چای می ریخته، وقتی هم دکتر می رفت برای سرکشی به دهات دیگر، زن راننده یا دربان پیش خانم می ماند. انگار اول صدیقه، زن راننده، فهمیده بود. به زنها گفته بود:" اول فکر کردم دلشوره‌ی شوهرش را دارد که هی می رود کنار پنجره و پرده را عقب می زند." کنار پنجره می ایستاد و به صحرای سفید و روشن نگاه می کرد ه. صدیقه گفته بود صدای زوزه‌ی گرگ که بلند می شود می رود کنار پنجره.

خوب، زمستان، اگر برف بیفتد گرگ ها می آیند طرف آبادی. هر سال همینطور هاست. گاهی هم سگی، گوسفندی یا حتی بچه ای گم می شود که بعد باید ده واری رفت تا بلکه قلاده ای، کفشی، چیزیش را پیدا کرد. اما صدیقه دو چشم براق گرگ را دیده بود و دیده بود که زن دکتر چطور خیره به چشم های گرگ نگاه می کند. وقتی هم صدیقه صداش زده نشنیده است.

برف دوم و سوم که افتاد دکتر دیگر نتوانست برای سرکشی به اطراف برود. وقتی هم دید باید هر چهار یا پنج شب هفته را توی خانه اش بماند حاضر شد در دوره هامان شرکت کند. دوره هامان زنانه نبود، اما، خوب، اگر زن دکتر می آمد می توانست پهلوی زنها برود. اما زنش گفته بود:" من توی خانه می مانم. " شب هایی هم که دوره به خانه‌ی دکتر می افتاد زنش کنار بخاری می نشست و کتاب می خواند و یا می رفت کنار پنجره و به بیابان نگاه می کرد، یا از پنجره‌ی این طرف به قبرستان و گمانم چراغ های روشن ده. خانه‌ی ما بود انگار که دکتر گفت:" امشب می باید زودتر بروم. " مثل اینکه توی جاده یک گرگ بزرگ دیده بود.

مرتضوی گفت:" شاید سگ بوده."

اما خودم به دکتر گفتم، این دور و بر ها گرگ زیاد پیدا می شود. باید احتیاط کند. هیچوقت هم از ماشین پیاده نشود.

زنم انگار گفت:" دکتر، خانمتان چی؟ توی آن خانه، کنار قبرستان؟ "

دکتر گفت:" برای همین باید زودتر بروم. "

بعد هم گفت که زنش سر نترسی دارد. و تعریف کرد که یک شب، که از خواب پریده، دیده کنار پنجره نشسته، روی یک صندلی. دکتر که صداش زده زن گفته: " نمی دانم چرا این گرگ همه اش می آید روبروی این پنجره. "

دکتر دیده بود که گرگ درست آن طرف نرده ها نشسته، توی تاریک روشن ماه، و گاه گداری رو به ماه زوزه می کشد.

خوب، کی می توانست فکر کند که همین روبروی پنجره نشستن و خیره شدن یک گرگ، بگیریم بزرگ و تنها، کم کم برای دکتر مساله ای بشود، و حتی برای همه‌ی ما ها؟. یک شب هم به دوره مان نیامد. اول فکر کردیم شاید زنش مریض شده باشد، یا لا اقل دکتر، اما فردا خود زن با ماشین اداره آمد مدرسه و گفت، اگر نقاشی بچه ها را به اش بدهیم حاضر است کمکی بکند.

راستش شاگرد ها آنقدر کم شده بودند که دیگر احتیاجی به او نبود. همه شان را هم که جمع می کردیم توی یک کلاس، آقای مرتضوی می توانست به اشان برسد. اما خوب، نه من نقاشیم خوب بود، نه مرتضوی. قرار چهارشنبه صبح را گذاشتیم. بعد هم من حرف گرگ را پیش کشیدم و گفتم که نباید بترسد، که اگر در را باز نگذارند یا مثلا بیرون نیایند خطری پیش نمی آید. حتی گفتم: اگر بخواهند می توانند بیایند ده خانه ای بگیرند.

گفت: نه، متشکرم، مهم نیست.

بعد هم تعریف کرد که اول ترسیده، یعنی یک شب که صدای زوزه اش را شنیده حس کرده که بایست از نرده آمده باشد این طرف و حالا مثلا پشت پنجره است، یا در. چراغ را که روشن کرده سیاهی اش را دیده که از روی نرده پریده و بعد هم دو چشم براق را دیده. گفت:" درست دو زغال افروخته بود. "

یعد هم گفت: خودم هم نمی دانم چرا وقتی می بینمش، چشمهاش را، یا آن حالت سکون ...می دانید درست مثل یک سگ گله به دو دستش تکیه می دهد و ساعت ها به پنجره‌ی اتاق ما خیره می شود.

پرسیدم: آخر شما دیگر چرا؟

فهمید، گفت: گفتم که نمی دانم. باور کنید وقتی می بینمش، بخصوص چشم هاش را، دیگر نمی توانم از کنار پنجره تکان بخورم.

از گرگ ها هم انگار حرف زدیم و من برایش تعریف کردم که گاهی که گرگ ها خیلی گرسنه می شوند حلقه وار می نشینند و به هم خیره می شوند، یک ساعت، دو ساعت، یعنی آنقدر که یکی از ضعف بغلتد، آن وقت حمله می کنند و می خورندش. از سگ هایی هم که گاه گداری گم می شوند و بعد فقط قلاده شان پیدا می شود حرف زدم. خانم دکتر هم گفت. مثل اینکه کتاب های " جک لندن " را خوانده بود. می گفت: من حالا دیگر گرگ ها را خوب می شناسم.

هفته‌ی بعد که آمد انگار گلی یا برگی برای بچه ها کشیده بود. من که ندیدم، شنیدم. شنبه روزی بود که از بچه ها شنیدم توی قبرستان تله گذاشته اند. زنگ سوم خودم با یکی از بچه ها رفتم و دیدم. تله‌ی بزرگی بود. دکتر از شهر خریده بود و یک شقه گوشت هم توش گذاشته بود. بعد از ظهر هم زنم تعریف کرد که رفته سراغ زن دکتر. گفت:" حالش خوش نیست. " گفت که انگار زن به اش گفته، می ترسد بچه اش نشود.

زنم دلداریش داده بود. یک سال می شد که عروسی کرده بودند. بعد هم زنم از تله حرف زده بود و گفته:" اینجا معمولا پوستش را می کنند و می برند شهر. " زنم گفت:" باور کن یک دفعه چشم هاش گشاد شد و شروع کرد به لرزیدن و گفت:" می شنوید؟ صدای خودش است. " من گفتم:" آخر، خانم، حالا، این وقت روز؟ "

مثل اینکه زن دکتر دویده طرف پنجره. بیرون برف می آمده. زنم گفت:" پرده را عقب زد و ایستاد کنار پنجره. اصلا یادش رفت که مهمان دارد. "

صبح روز بعد راننده و چند تا از رعیت ها رفته بودند سراغ تله. دست نخورده بود. صفر به دکتر گفته بود: دیشب حتما نیامده.

دکتر گفته: نه، آمده بود. خودم صداش را شنیدم.

به خودم گفت: این زن دارد دیوانه می شود. دیشب هیچ خوابش نبرد. همه اش کنار پنجره نشسته بود و به بیایان نگاه می کرد. نصف شب که از صدای گرگ بیدار شدم دیدم زن دارد به چفت در ور می رود. داد زدم: چه کار می کنی، زن؟

بعد هم گفت که چراغ قوه، آنهم روشن، دست زنش بوده. رنگ دکتر پریده بود و دست هایش می لرزید. با هم رفتیم سراغ تله. تله سالم بود. شقه‌ی گوشت هنوز سرجاش بود. از جا پاها فهمیدیم که گرگ تا پهلوی تله آمده، حتی کنار تله نشسته. بعد هم رد پاهای گرگ درست می رسید به کنار نرده‌ی دور بهداری. صورت زن را کنار پنجره دیدم. داشت به ما نگاه می کرد. دکتر گفت: من که نمی فهمم. تو اقلا یک چیزی به این زن بگو.

چشم های زن گشاد شده بود. رنگش که پریده بود پریده تر هم شده بود. موهای سیاهش را دسته کرده بود و ریخته بود جلو سینه اش. مثل اینکه فقط چشم هاش را بزک کرده بود. کاش لب هاش را لااقل روژ لبی، چیزی، می زد که اینقدر سفید نزند. گفتم: من که تا حالا نشنیده ام گرگ گرسنه از سر آنهمه گوشت بگذرد.

از جا پاها هم برایش تعریف کردم. گفت: راننده گفته:" گرسنه نبوده "، من نمی دانم، شاید هم خیلی با هوش است.

فردا خبر آوردند که تله کنده شده. دنبال خط تله را گرفته بودند. پیدایش کرده بودند. نیمه جان بوده. با دو تا پره بیل کشته بودندش. چندان هم بزرگ نبود. دکتر که دید گفت: " الحمدلله " اما زنش به صدیقه گفته بود: خودم دم دمهای صبح دیدمش که آن طرف نرده ها نشسته. این یکی که گرفتند حتما سگی، دله گرگی، چیزی بوده.

شاید. بعید هم نیست همین حرفها را هم به دکتر گفته بود که دکتر ناچار رفت سراغ ژاندارم ها. بعد هم یکی دو شب ژاندارم ها توی خانه‌ی دکتر ماندند. شب سوم بود که صدای تیر شنیدیم. فردا هم که ژاندارم ها و چند تا رعیت با راننده بهداری دنبال خط خون را گرفته بودند و رسیده بودند به تپه‌ی آن طرف آبادی پشت تپه، توی تنگ، جای پای گرگ ها را دیده بودند و تا صافی برف ها را. اما نتوانسته بودند حتی یک تکه استخوان سفید پیدا کنند. راننده گفت: بد مذهب ها، حتی استخوان هاش را هم خوردند.

من که باورم نشد. به صفر آقا هم گفتم. صفر گفت: خانم هم وقتی شنید فقط لبخند زد. راستش خود دکتر گفت برو بهش خبر بده. خانم نشسته بود کنار بخاری و انگار چیزی می کشید. صدای در را نشنید. وقتی هم مرا دید اول کاغذ هاش را وارو کرد.

نقاشی های خانم تعریفی ندارد. فقط همان گرگ را کشیده بود. دو چشم سرخ درخشان توی یک صفحه‌ی سیاه، یک طرح سیاه قلم از گرگ نشسته، و یکی هم وقتی گرگ دارد رو به ماه زوزه می کشد. سایه‌ی گرگ خیلی اغراق آمیز شده است، طوری که تمام بهداری و قبرستان را می پوشاند. یکی دو تا هم طرح پوزه‌ی گرگ است، که بیشتر شبیه، پوزه‌ی سگ هاست، دندان هاش بخصوص.

عصر چهار شنبه دکتر رفت شهر. صدیقه گفته، حال زنش بد بوده. دکتر به اش گفته. باورم نشد. خودم عصر چهار شنبه دیده بودمش. سر ساعت آمد به بچه ها نقاشی تعلیم داد. یکی از همان طرح هاش را روی تخته‌ی سیاه کشیده بود. خودش گفت. وقتی هم ازش پرسیدم: آخر چرا گرگ؟

گفت: هرچه خواستم چیز دیگری بکشم یادم نیامد، یعنی گچ را که گذاشتم روی تخته خود بخود کشیدمش.

حیف که بچه ها در زنگ تفریح پاکش کرده بودند. بعد از ظهری هم که نقاشی یکی دو تاشان را دیدم فکر کردم شاید بچه ها نتوانسته اند درست بکشند. آخر طرح بچه ها، همه، درست شبیه سگ گله شده بود، با گوش های آویخته و دمی که گرد کفلش حلقه زده بود.

ظهر پنجشنبه که خبر شدم دکتر برگشته فکر کردم حتما زنش را شبانه گذاشته شهر و برگشته سر کارش. مریضی که نداشت، یعنی از دهات دیگر که نمی آمدند. اما، خوب، دکتر آدم وظیفه شناسی است. بعد هم که سراغ اختر را گرفت همه رفتند تنگ با ماشین دکتر و جیپ بهداری. ژاندارم ها هم رفته بودند. هیچ چیزی پیدا نکرده بودند.

دکتر هم که حرفی نمی زد. به هوش که می آمد اگر هم گریه نمی کرد فقط خیره نگاه می کرد، به ما، یکی یکی، و با همان گشادگی چشم های زنش. ناچار شدم یکی دوتا استکان عرق به اش بدهم تا به حرف بیفتد. شاید هم نمی خواست جلو بقیه حرف بزند. فکر نمی کنم با هم اختلافی داشته بودند. اما نمی دانم چرا دکتر همه اش می گفت: " باور کن تقصیر من نبود.

ا ز زنم و حتی از صدیقه و صفر هم که پرسیدم هیچکدام به یاد نداشتند که زن و شوهر صداشان را برای هم بلند کرده باشند. اما من که به دکتر گفته بودم نرود. حتی گفتم که برف حتما توی تنگ بیشتر است. شاید هم حق با دکتر بوده نمی دانم. آخر گفت: حالش خوب نیست، فکر می کنم اینجا نمی تواند تاب بیاورد. تازه آن نقاشی ها چی؟

بعدا دوباره دیدم. چند تا طرح هم از پنجه‌ی گرگ کشیده بود. یکی دو تا هم از گوش های آویخته اش. گفتم انگار.

دکتر که نمی توانست درست حرف بزند. اما انگار وسط های تنگ برف زیاد می شود، طوری که تمام شیشه را می پوشاند. بعد دکتر متوجه می شود. که برف پاک کنش خراب شده است. ناچار شده بوده بایستد. گفت باور کن دیدمش، با چشم های خودم دیدمش که وسط جاده ایستاده بود.

اختر گفته: یک کاری بکن. اینجا که از سرما یخ می زنیم.

دکتر گفته: مگر ندیدیش؟

دکتر هم دستش را برده بیرون، از شیشه، بلکه با دست برف را پاک کند، اما دیده چاره‌ی برف را نمی تواند بکند. گفت: خودت که می دانی آنجا نمی شود دور زد.

راست می گفت. بعد هم انگار موتور خاموش می شود. اختر هم که چراغ قوه اش را انداخته دیده که گرگ درست کنار جاده نشسته است. گفته: خودش است. باور کن خیلی بی آزار است. شاید هم اصلا گرگ نباشد، سگ گله باشد یا یک سگ دیگر. برو بیرون ببین می توانی درستش کنی.

دکتر گفته: بروم بیرون؟ مگر خودت ندیدیش؟

حتی وقتی اینها را می گفت دندانهایش به هم می خورد. رنگش سفید شده بود، درست مثل رنگ مات صورت اختر وقتی که پشت پنجره می ایستاد و به بیابان نگاه می کرد، یا به سگ. اختر گفته: چطور است کیفم را بیندازم براش؟

دکتر گفته: که چی بشود؟

گفته: خوب چرمی است. در ثانی تا سرش گرم خوردن کیف است تو می توانی یک کاریش بکنی.

قبل از اینکه کیف را بیاندازد به دکتر گفته: کاش پالتو پوستم را آورده بودم.

دکتر به من گفت: مگر خودت نگفتی نباید بیرون رفت، یا مثلا در را باز کرد؟

اختر که کیف را انداخته دکتر بیرون نرفته. گفت: به خدا، سیاهی اش را دیدم که آنجا کنار جاده ایستاده بود. نه تکان می خورد و نه زوزه می کشید.

بعد هم که اختر با چراغ قوه دنبال کیفش گشته پیدایش نکرده. اختر گفته: پس من خودم می روم.

دکتر گفته:" تو که چیزی سرت نمی شود. " یا شاید گفته: " تو که نمی توانی درستش کنی. " اما یادش بود که تا آمده خبر بشود اختر بیرون بوده. دکتر ندیده، یعنی برف نمی گذاشته. حتی صدای جیغش را نشنیده بود. بعد انگار از ترس در را بسته یا اختر بسته بوده. خودش که نگفت.

صبح جمعه باز راه افتادیم، ده واری. دکتر نیامد. نمی توانست. برف هنوز می بارید. هیچکس انتظار نداشت چیزی پیدا کنیم. همه جا سفید بود. هر جا را که به فکرمان می رسید بیل زدیم. فقط کیف چرمی را پیدا کردیم. توی راه از صفر که پرسیدم، گفت: برف پاک کن ها هیچ باکشان نیست.

من که نمی فهمم. تازه وقتی هم صدیقه نقاشی ها را برایم آورد بیشتر گیج شدم. یک یادداشت سر دستی به آنها سنجاق شده بود که مثلا تقدیم به دبستان ما. وقتی می خواسته برود سپرده به صدیقه که اگر حالش بهتر نشد و یا چهار شنبه نتوانست بیاید نقاشی ها را بدهد به من تا به جای مدل ازشان استفاده کنیم. به صدیقه که نمی توانستم بگویم، به دکتر هم حتی، اما آخر طرح سگ، آنهم سگ های معمولی، برای بچه های دهاتی چه لطفی دارد؟

داستان کوتاه "گل‌های جنگ" نوشته‌ی کتایون حنفی

گیر افتاده بودیم. تانک‌ها به طرف ما شلیک می‌کردند. خمسه‌خمسه‌ها پشت سر هم روی سرمان می‌افتادند. هواپیماهای عراقی بالای سرمان ویراژ می‌رفتند و بمب‌باران می‌کردند. صدای تانک‌ها را می‌شنیدم که به سمت ما می‌آمدند. من و مهدی کنار هم بودیم. عرق کرده بودم. صدای گرومب و گرومب قلبم را می‌شنیدم. چشم‌های مهدی گشاد شده بود. من می‌لرزیدم و تفنگ توی دستم به لرزه افتاده بود. دود و خاک همه جا را پر کرده بود. یک چیزی ترکید. پشت سر هم صدای انفجار می‌آمد و خاک به هوا بلند می‌شد. توی سنگر کز کرده بودیم.
- این مادر قحبه‌ها از کجا نازل شدن؟
گوشم بی‌حس شده بود و سوت می‌کشید. غافلگیر شده بودیم. مهدی نگاهم کرد و فریاد زد.
- می‌میریم... کارمون تمومه...
بی‌بی بغلم کرده بود. سرم را گذاشته بود روی سینه‌اش.
- عزیز دلم زود زود تلفن بزن؛ ما اینجا دل‌نگرانیم.
سرم را بوسید. ولم نمی‌کرد.
مهدی گفت: غزال، دختر همسایمون، لامصب خیلی دلمو برده. نگام که می‌کنه دلم آتیش می‌گیره.
- بش گفتی که دوسش داری؟
- خودش می‌دونه. قبل از اینکه بیام سربازی یه نامه بهش دادم. نوشتم منتظرم بمون. برام نوشت منتظرت می‌مونم.
- وای پام می‌سوزه.
چشم‌هایم را باز کردم.  مهدی کنارم افتاده بود و خاک و خون توی صورتش ماسیده بود.
- مهدی... مهدی...
سینه‌اش بالا و پایین می‌رفت.
- محمد... تو نمردی...
سرم را بلند کردم.
- پام... پام...
توی حیاط دنبال فریبا می‌دویدم. جیغ می‌زد. با شلنگ آب خیسِ خیسش کردم.
- سعید گیرم می‌افتی،‌ خیست می‌کنم!
-تو رو خدا نکن، بی‌بی بیا به دادم برس!
- خنک می‌شی خره!
ساق پایم له شده بود. توی ریو به هوش آمدم. کف ریو پر بود از مجروح و دو تا پرستار مرد هم آنجا بودند.
- مهدی اینجایی؟
- چند تا مجروح بیهوش هم داریم.
- این مهدی سلماسیِ.
صدای ناله می‌آمد. پایم آتش گرفته بود. ماشین که می‌افتاد توی دست‌انداز صدای ناله بلند می‌شد. از دور صدای انفجار گلوله توپ می‌آمد.
- سعید... سعید...
چشم که باز کردم چادر برزنتی ماشی رنگ بالای سرم را دیدم.
- پاشو دیگه لنگ ظهره، یالا!
از چادر که بیرون رفتیم، سه نفری دست و پایم را گرفتند. دست و پا می‌زدم و آن‌ها می‌خندیدند. تابم دادند و پرتم کردند توی دریاچه گهر. یخ کردم. آن‌ها ریسه می‌رفتند. چادر برزنتی ماشی رنگ بالای سرم بود. چادر بیمارستان صحرایی پشت خط پر بود از مجروح. دکتر روی شکم تخت بغلی خم شده بود و پیشانیش عرق کرده بود. فریاد زد:
- بازم براش خون آماده کنید. پس این هلی‌کوپتر لعنتی کی می‌رسه؟ وقتی اومد اول مجروح‌هایی رو که مشخص کردم بفرستید.
سرم را بلند کردم و دست پرستاری را که رد می‌شد گرفتم.
- مهدی سلماسی کجاست؟
- اونجا.
- حالش چطوره؟
- خوب نیست؛ خونریزی داره. بیهوشه.
پایم را پانسمان کرده بودند. به سختی حرف زدم. دست را به صورتم کشیدم. دهانم سر جایش نبود.
- پرستار بیا... دهنم چی شده؟
- چیزی نیست.
- بگو، من از اون دنیا برگشتم، بگو.
- شوکه شدی یا سکته کردی.
صدای هلی‌کوپتر می‌آمد. مجروحین بدحال را با عجله به هلی‌کوپتر منتقل کردند. آمبولانس‌ها هم مجروحین را از فرودگاه تبریز به بیمارستان می‌بردند. حتا راهروهای بیمارستان هم پر از تخت بود. دکتر پانسمان پایم را باز کرد، برایم مورفین زده بودند. پرستار دستورات دکتر را در چارت یادداشت می‌کرد و دکتر دوباره زخم پایم را پانسمان کرد.
- باید سریع به تهران اعزام بشه. وضع پاش خیلی بده، باید جراحی بشه.
پرستاری که کنار تختم ایستاده بود گفت:
- شماره تلفن خونتون رو بده.
- کی بهشون زنگ می‌زنه؟
- خودم.
- لطفن با خواهرم حرف بزن، فرحناز. نمی‌خوام فعلن پدر و مادرم بفهمن.
دو روز بعد پدر یکی از مجروحین آمد. بعد برادر مجروح دومی و مادر مجروح سوم... تختم توی راهرو بیمارستان بود. از دور فرحناز را دیدم که می‌آمد. مجروحین را نگاه می‌کرد و دنبال من می‌گشت. پرستاری ازش پرسید:
- خواهر سراغ کی می‌گردی؟
- من خواهر شما نیستم، خواهر سعید ناصری ام.
- تختش ته راهروِ، اونجا.
آمد. چشم‌هایش پر از اشک بود. دستم را گرفت و سرم را بوسید. صورتم را که دید دستش را مشت کرد و روی پیشانیش خط افتاد. نگاهم کرد بعد پتو را کنار زد. پرستار به طرف ما آمد و با او صحبت کرد. فرحناز اطرافش را نگاه کرد. اشک روی صورتش جاری شد و گفت:
- ببین با بچه‌های مردم چی کار کردن؟
مرد ریشویی به ما نزدیک شد.
- خواهر حجابتونو رعایت کنید.
- چرا فکر می‌کنی من خواهرتم؟ از جلو چشمم دور شو، حرصمو سر تو خالی می‌کنم ها! الان همه چی خوبه فقط حجاب من خرابه؟
مرد جرات نکرد جواب بدهد. اهل خانه از وضع من خبر نداشتند. فرحناز تمام مدت به مجروحین بخش می‌رسید. به علی آبمیوه می‌داد. غذا دهان مهرداد می‌گذاشت. ملافه مصطفا را عوض می‌کرد و گاهی روی صندلی کنار تخت چرت می‌زد.
بالاخره به بیمارستن فیروزگر تهران منتقل شدم.  بی‌بی آمد بغلم کرد. گریه کرد و بوسیدم. با پر چادرش اشکش را پاک کرد. فرحناز به او چشم‌غره رفت و گفت:
- صورتش یواش یواش خوب می‌شه.
استخوان ساق پایم از بین رفته بود و فقط قسمتی از ماهیچه پشت آن باقی مانده بود. باید چراحی می‌کردم اما زخم پایم عفونت داشت. دو سال طول کشید تا عفونت از بین برود و آماده جراحی شوم. اهل خانه به نوبت کنارم بودند. در تمام این مدت درد داشتم و دارو می‌خوردم. از ماندن در آن فضای کسل‌کننده کلافه شده بودم. گاهی با کمک ویلچر می‌رفتم توی حیاط بیمارستان. دورتادور حیاط را دیوارهای بلند و بدشکل احاطه کرده بود. فقط آسمان بالای سرم بود؛ دود گرفته.
اردیبهشت بود. همه‌جا سبز بود و با بچه‌ها رفته بودیم پیک‌نیک. توی سبزه‌ها فوتبال بازی می‌کردیم. با پا به توپ می‌کوبیدم و می‌دویدم.
آنقدر روی تخت مانده بودم که تمام بدنم درد می‌کرد. به زحمت می‌چرخیدم. پشت فرمان بودم. توی جاده ویراژ می‌رفتم و صدای ضبط ماشین را تا آخر باز کرده بودم. فریبا بغل دستم بود. می‌خندید.
بی‌بی توی حیاط روی گاز پیک‌نیک بادمجان سرخ می‌کرد. حیاط را شسته بود.
- سعید داری کجای می‌ری؟
- با بچه‌ها می‌ریم بگردیم.
- دیر نیای آ.
 هندوانه و پنیر و نان سنگک خریدیم و رفتیم مخمل کوه. نشستیم، پاسور بازی می‌کردیم.
اتاق ما چهار تخت داشت؛ چهار جوان مجروح جنگ. آن روز کتایون به ملاقاتم آمده بود. دوست صمیمی فرحناز بود. دسته جمعی حرف می‌زدیم. مهدی گفت:
- کتایون خانوم پنجره رو باز کن. در اتاقم ببند تا سیگار بکشم.
سیگار را روشن کرد. در اتاق باز شد. یک دفعه پرستار مرد قدبلند و لاغری وارد اتاق شد و با هیجان و شادی فریاد زد:
- جنگ تموم شد، قطع‌نامه امضا شد.
سکوت در اتاق حکم‌فرما شد. پرستار رفت. کتایون تلپ روی صندلی نشست و ما روی تخت‌هایمان نیم‌خیز شدیم. مهدی اشک روی صورتش جاری شد و گفت:
- جنگشون فقط سر دست و پای ما بود؟
هر دو پایش قطع شده بود. با صدای بلند گریه کرد. کتایون دستش را گرفت. اشکش را پاک کرد. خودش هم اشک می‌ریخت. مهدی گفت:
- اشکمو پاک می‌کنی، پاهای قطع شدمو چی می‌کنی؟
همه اشک می‌ریختیم. از توی راهرو صدا خنده می‌آمد. همه با هم حرف می‌زدند. مهرداد بلند شد و در اتاق را بست. شب خواب دیدم که توی زمین فوتبال، دنبال توپ می‌دوم. ضربه محکمی به توپ زدم. توپ به هوا رفت، خیلی بالا، بالای ابرها. من هم دنبالش رفتم. از آن بالا شهر را می‌دیدم، مردم، درخت‌ها،‌ ماشین‌ها. همه چیز سیاه بود. یک دفعه در اتاق باز شد. تانک‌های عراقی به ما شلیک می‌کردند. خاک به هوا بلند شد و اتاق پر از دود شد. هواپیماها ویراژ می‌رفتند و بمب‌هایشان را رو سر ما می‌انداختند. پای مهرداد از بالای زانویش چدا شد. بالا رفت. به پای قطع‌شده‌اش خیره شده بود. بلند شد و دنبال پایش دوید.
ملافه همه‌ی تخت‌ها خونی بود. خاک روی صورت ما ماسیده بود. صدای آژیر آمبولانس می‌آمد. مجروح تخت بغلی هذیان می‌گفت. ریو که توی دست‌انداز می‌افتاد صدای ناله بلند می‌شد. پرستاری که کیسه خونی دستش گرفته بود می‌دوید. فرحناز از ته سالن به طرفم آمد، پیشانی‌اش چین افتاده بود. امیرهای ارتش ایران و عراق بالای سرمان ایستاده بودند. نقشه شبیه صفحه شطرنج بود. امیر ایرانی با فیلش سرباز ایرانی را زد. سرباز غرق خون شد. صفحه شطرنج قرمز شد. وزیر ایرانی سوار میگ شد و بالای صفحه به پرواز درآمد و بمب‌هایش را روی عراقی‌ها خالی کرد. دست سرباز عراقی قطع شد. ناله می‌کرد. خانه‌های سفید شطرنج سیاه شدند. سربازهای سفید و سیاه به طرف یکدیگر شلیک می‌کردند. صفحه شطرنج پر از خون شد. روسری فرحناز عقب رفته بود. وارد صفحه شطرنج شد و به سربازها آب می‌داد.
در بزرگ زندان باز بود. نگهبان جلو در را مرخص کرده بودند. همه زندانی‌ها می‌توانستند آزادانه خارج شوند و هروقت که می‌خواستند به اینجا برگردند. همه دوس داشتند که بروند،‌ اما نمی‌رفتند، چون نمی‌توانستند. پای زندانی‌ها قطع شده بود و در زندان باز بود.
روی تخت خوابیده بودم. به سختی کمی جابجا می‌شدم. نگاهم را به هر طرف می‌چرخاندم، اول دیوار سمت راست که پنچره‌اش رو به حیاط بیمارستان بود و می‌شد از آنجا ماشین‌های پارک‌شده و دود و غبار آسمان شهر را دید. بعد سقف اتاق، گوشه سقف یک تار عنکبوت بزرگ بود. بعد دیوار سمت چپ اتاق که در آنجا بود و می‌شد راهروی دراز را از آنجا دید. سه تخت دیگر و هم‌اتاقی‌هایم. موزائیک‌های کف اتاق را می‌شمردم و باز چشم می‌گرداندم. پرستار ترولی داروها را در راهرو هل می‌داد. راهرو دراز بود. ترولی را به اتاق‌ها می‌برد و داروی بیماران را می‌داد. لبخند زورکی روی صورتش بود. ترولی را هل می‌داد و به اتاق بعدی می‌رفت، راهرو کش می‌آمد و او هرگز به ته راهرو نمی‌رسید. لبخند می‌زد و به ساعتش نگاه می‌کرد و منتظر پایان شیفتش بود تا ترولی را رها کند و برود. پرستار شیفت بعد می‌آمد و به زور لبخند می‌زد و ترولی را در راهرو هل می‌داد.